پنج مشکل برای نوشتن حقیقت – برتولت برشت

ترجمه فرانسه حمید محوی

امروز اگر کسی بخواهد علیه دروغ و ناآگاهی مبارزه کند و حقیقت را بنویسد، باید دست کم از عهدۀ پنج مشکل بر بیاید. در شرایطی که همه جا حقیقت را پنهان می کنند، می بایستی شهامت نوشتن آن را داشته باشد. در شرایطی که همه جا بر حقیقت سرپوش می گذارند باید هوش و ذکاوت باز شناسی آن را داشته باشد. باید بتواند هنرمندانه حقیقت را به سلاحی قابل دسترسی و کارا تبدیل سازد، و به اندازۀ کافی دارای قدرت تشخیص باشد تا آن را به دست افرادی بسپارد که از آن به شکل مؤثر استفاده کنند. باید به زیرکی آن را میان آنها منتشر کند. البته برای آنهایی که تحت شرایطی می نویسند که حکومت فاشیستی قدرت را قبضه کرده، این مشکلات بزرگتر است. ولی افرادی هستند که رانده شده و یا فرار کرده اند، و حتی آنهایی که در کشورهایی به سر می برند که آزادی بورژوایی حاکم است، پیوسته باید با همین مشکلات رویارویی کنند.

۱ شهامت نوشتن حقیقت

کاملا طبیعی است که نویسنده باید حقیقت را بنویسد، به این معنا که نه آن را به سکوت برگزار کند و نه خفه کند و نه این که به خطا بنویسد. نویسنده نباید در مقابل قدرت های حاکم واپس بنشیند و یا ضعیف تر ها را بفریبد. ولی طبیعتا در نبود هم بایی با توانمندان و پی روی نکردن از آنان مشکلات زیادی را به بار می آورد و از سوی دیگر فریفتن ضعیف تر ها پاداش و مقام بیشتری خواهد داشت. به عبارت دیگر وقتی خوشایند توانمندان نباشیم، باید از دارندگی و رفاه چشم پوشی کنیم. چشم پوشی از کار مزد برای کار انجام شده، یعنی چشم پوشی از کار به مفهوم رایج و باز هم یعنی چشم پوشی از ارج و مقامی که اربابان قدرت معمولا به برخی افراد اعطا می کنند و به طور کلی یعنی چشم پوشی از هر گونه پاداش و قدردانی و افتخار. برای چنین چشم پوشی هایی باید شهامت داشت. دوران هایی که خفقان در حد اعلی حاکمیت دارد، عموما خیلی از دروازه های بزرگ تمدن و کمال مطلوب حرف می زنند. در چنین دورانی، غالبا حرف زدن از مسائل نازل مانند خوراک روزانه و مسکن برای کارگران، تبلیغ برای روح فداکاری به عنوان مزیت اخلاقی، به شهامت نیازمند است. در دورانی که گوش دهقانان را با سخنان ظاهرا زیبا پر کرده اند، حرف زدن از تراکتور و ابزار ماشینی و علوفۀ ارزان که کاری را که این همه آن را گرامی می دارند ساده تر می سازد، شهامت می خواهد. وقتی روی امواج جار می زنند که یک فرد بی سواد و بی فرهنگی از فرد دانشمند بهتر است، شهامت می خواهد بپرسیم که : بهتر برای کی؟ شهامت می خواهد که وقتی از نژاد برتر و نژاد پست حرف می زنند، بپرسیم آیا بر حسب اتفاق گرسنگی و ناآگاهی و جنگ مولد اختلالات جسمی نیست؟

نویسنده وقتی با شکست روبرو می شود، یعنی حقیقتی که به خود او مربوط می شود، برای اعتراف و پذیرش آن به شهامت نیاز دارد. خیلی ها تحت تأثیر آزار و اذیت قابلیت تشخیص اشتباهاتشان را از دست می دهند. زیرا مورد آزار و اذیت قرار گرفتن برای آنها بدی مطلق است. آزار دهندگان بد طینت ها هستند، زیرا آزار می دهند. آنهایی که آزار دیده اند، به این علت بوده است که آدم های خوبی بوده اند. بااین وجود، این خوبی زیر ضرب قرارگرفته، در هم شکسته و به ناتوانی تنزل داده شده است و در نتیجه، این خوبی ناتوان بوده و انسجام نداشته است، یعنی فرد خوبی که با این حال نمی توان روی آن حساب کرد – نوعی خوبی سست.

در واقع نمی بینیم و نمی خواهیم بپذیریم که خوبی در موقعیت ناتوانی قرار گیرد، همان طور که باران را باید بپذیریم که مرطوب باشد. باید شهامت داشته باشیم و بگوییم که خوب ها شکست خوردند نه به این دلیل که خوب بوده اند، بلکه به این دلیل که ناتوان بودند. البته که باید حقیقت را نوشت، ولی حقیقت در مبارزه علیه دروغ معنا پیدا می کند، و در این مورد نیز باید دانست که کلی گویی های مبهم، و کار بست سبک نگارش ظریف و کلمات و جملات دو پهلو و چند پهلو، مشخصا از خصوصیات دروغ است. وقتی فردی را از دیگران تفکیک می کنیم و می گوییم که او حقیقت را گفته است، به این مفهوم است که برخی، و یا بسیاری، و یا حتی یک نفر، کلی گویی های مبهمی مطرح کرده اند و یا این که مشخصا دروغ گفته اند. ولی باز شناسی حقیقت گویی نزد فرد به این معنا است که او نکته ای کارا، عینی و انکار ناپذیر را بیان کرده است و در واقع چیزی را گفته است که باید گفته می شد.

شهامت این نیست که در بخشی از جهان که هنوز نوشتن مجاز می باشد، روی بدی ها و فجایع جهان شکوه و شکایت کنیم و بگوییم که ابتذال پیروز شده است. خیلی ها احساس دلیری می کنند، گویی که لوله های توپ آنها را نشانه گرفته اند، در حالی که چیزی بیش از دو عدسی دوربین تآتر نبوده است. در منطقه ای که افراد صلح طلب خوشایند به نظر می رسند، فراخواست های کلی شان را فریاد می زنند، و برای تمام جهان در خواست عدالت و آزادی می کنند، یعنی مواردی که پیش از این خود آنها هیچ کاری برای آن انجام نداده اند. برای آنها حقیقت باید با ریتم و آهنگ و ادبیات خبره هم راه باشد تا احساساتشان را به هیجان آورد، ولی از لحظه ای که برای درک حقیقت پای اعداد و ارقام و واقعیت عریان و ضرورت بررسی و پژوهش به میان می آید، دست و پایشان را گم می کنند، و خود را در آنها نمی یابند. از نویسنده ای که حقیقت را می نویسد، ظاهر را می بینند. بیچاره آنها که حقیقت را نمی دانند.

۲٫هوش و ذکاوت بازشناسی حقیقت

به همان گونه که نوشتن حقیقت مشکل است، به ویژه از این روی که همه جا آن را در خفا نگهمی دارند، در نتیجه نوشتن و یا ننوشتن حقیقت غالبا در اذهان عمومی به عنوان موضوعی اخلاقی تلقی می شود، و بر این پایه، تصور می کنند که برای گفتن حقیقت تنها کافی خواهد بود که افراد شهامت داشته باشند. ولی با چنین پنداری، دومین مشکل را فراموش می کنند، زیرا پیش از بیان حقیقت، باید آن را جستجو کرده و بیابیم. نه، پی بردن به حقیقت، به هیچ روی، کار ساده ای نیست.

پیش از همه تشخیص انتخاب حقیقت است که باید مطرح گردد، به این معنا که باید بدانیم که این کدام حقیقت است که ارزش گفتن را دارد. به این ترتیب است که، به عنوان مثال، می توانیم بگوییم تمام کشورهای متمدن یکی پس از دیگری در بربریت فرو می روند. علاوه بر این می دانیم که جنگ داخلی، که با امکانات دهشتناکی انجام می گیرد، هر روز بیش از روز گذشته به جنگ بیرونی نزدیک می شود، و سرانجام از این بخش از جهان تل خاکستری بیش باقی نخواهد گذاشت. این حقیقیتی است که در آن هیچ تردیدی نمی توانیم داشته باشیم، ولی طبیعتا حقایق دیگری نیز وجود دارد. خلاف حقیقت نیست که بگوییم صندلی قطعه ای است که روی آن می نشینند، و یا باران از بالا به پائین می افتد. خیلی از نویسندگان از این گونه حقایق را می نویسند که احتمالا تابلوهای طبیعت بی جانی را تداعی می کنند که روی دیوارهای کشتی ای آویخته اند که در حال غرق شدن است. برای آنها نخستین مشکلی که در این جا مطرح کردیم فاقد ارزش بوده، و هیچ احساس گناهی هم در این زمینه ندارند و وجدانشان آسوده است، و حضور قدرتمندان در رنگ آمیزی آنها اختلالی ایجاد نمی کند، همان گونه که صدای فریاد قربانیان آرامششان را بر هم نمی زند. بیهودگی در شیوۀ رفتار شان بدبینی شگرفی در آنها ایجاد می کند، با این وجود با فروش چنین احساساتی پول خوبی نیز از آن به دست می آورند. به این ترتیب می بینیم که حقیقتی که آنها از آن حرف می زنند در ردیف همان صندلی و باران است، ولی معمولا به شکلی آن را عرضه می کنند که گویی موضوع خیلی مهمی را مطرح کرده اند. باید پرسید که آیا این سرشت آفرینش هنری است که برای هر چیزی که هنرمند مطرح می کند، باید آن را پر اهمیت جلوه دهد.

ولی باید از نزدیک دید که نزد آنها صندلی چیزی نیست به جز صندلی و نه هیچ چیز دیگری، و هیچ کس نیز نمی تواند با باریدن باران از بالا به پائین مخالفت کند.

چنین افرادی حقیقت، آن حقیقت ارزشمند را درنمی یابند. افراد دیگری نیز با این که خطرات قدرت های حاکم را می بینند با بی باکی و پذیرش محکومیتشان به فقر، واقعا به مسائل ضروری می پردازند، ولی با این وجود از عهدۀ کشف حقیقت برنمی آیند. علت این است که آگاهی کافی ندارند و انباشته از پیش داوری هایی هستند که از دوران قدیم باقی مانده و تنها به پوششی زیبنده آراسته شده است. از دیدگاه آنان، جهان خیلی به هم ریخته بوده و از رویدادهای آن بی اطلاع هستند و یا این که رابطه ای بین آنها نمی بینند.

نیک پنداری و درستی به تنهایی کافی نیست، بلکه باید به کسب دانش و آگاهی مناسب همّت گماشت و به همین نسبت روش های مناسبی را به کار بست.

در این دوران بغرنج که جهان آبستن تحولات بزرگی است، نویسندگان نیازمند کسب آگاهی به دیالکتیک ماتریالیست، اقتصاد و تاریخ هستند. کسب این دانش و آگاهی می تواند از راه مطالعۀ کتاب ها و به کار بردن آن در عمل امکان پذیر گردد. خیلی از حقایق هستند که می توان از راه های بسیار ساده کشف کرد، قطعات و پرده های پراکندۀ حقیقت یا داده هایی که سرانجام ما را به کشف حقیقت هدایت می کند. وقتی خواست و آرزومندی برای کندوکاو در ما وجود داشته باشد، آگاهی به روش همیشه کار ساز است، ولی در عین حال می توانیم بی آن که روش خاصی را به کار ببندیم و یا بی آن که جستجو کنیم، حقیقت را بیابیم.

با این وجود، حقیقتی که بر پایۀ اتفاق به دست آمده، در بازنمایی حقیقت به همان دقتی نیست که آنی که بر اساس روش و فن آوری حاصل گردیده است. افرادی که به حوادث کوچک و جزئی می پردازند، قادر به درک وقایع جهان اطراف نبوده و آن را قابل دسترسی نمی سازند. در نتیجه می بینیم که حقیقت به چه کار می آید، و نه چیز دیگری. چنین افرادی پاسخ گوی ضروریات حقیقت نیستند.

اگر کسی حاضر به نوشتن حقیقت باشد، و بتواند آن را تشخیص دهد، هنوز سه مشکل دیگر در پیش خواهد داشت.

۳٫هنر در تبدیل حقیقت به سلاحی کارا

اگر ضرورتی برای بیان حقیقت وجود داشته باشد، به دلیل پیامدهایی است که برای زندگی عملی در بردارد. از آن دسته از حقایقی که به هیچ نتیجه ای نمی رسد، یا تنها به نتایج اشتباه آمیز می انجامد، می توانیم به نظریۀ رایجی اشاره کنیم که می گوید رژیم بربر در برخی کشورها حاصل بربریت است. بر پایۀ چنین بینشی، فاشیسم محصول تهاجم بربریتی بوده که در این کشورها فراگیر شده و می بایستی کمابیش آن را با رویدادی طبیعی برابر بدانیم.

بر پایۀ چنین بینشی، فاشیسم سومین راه است، به این معنا که با پشت سر گذاشتن سرمایه داری و سوسیالیسم، راهی جدید را بین این دو پیشنهاد می کند.

چنین بینشی بر این باور است نه تنها سوسیالیسم بلکه نظام سرمایه داری نیز می توانست بی آن که فاشیسم به وجود بیاید، تداوم پیدا کند. روشن است که نظریۀ فاشیسم، تسلیم در برابر فاشیسم است.

فاشیسم مرحله ای تاریخی از نظام سرمایه داری بوده، یعنی در عین حال حاوی چیزی تازه و قدیمی می باشد. در کشورهای فاشیست، سرمایه داری تنها در شکل فاشیستی آن وجود دارد. فاشیسم تنها می تواند به عنوان بی شرمانه ترین و ظالمانه ترین و عوام فریب ترین نوع سرمایه داری مطرح شده و به همین دلیل باید با آن مقابله شود.

به این ترتیب اگر اعلام می کنیم که دشمن فاشیسم هستیم، چگونه باید از حقیقت فاشیسم حرف بزنیم و از نظام سرمایه داری که منشأ اصلی آن بوده است، حرف نزنیم؟

پرسش این جاست که چنین حقیقتی چگونه می تواند در زمینۀ عملی تأثیر گذار باشد؟

آنهایی که می گویند ما علیه فاشیسم هستیم، ولی علیه نظام سرمایه داری مبارزه نمی کنند، و با این وجود، از بربریتی که از بربریت حاصل آمده شکایت دارند، شبیه کسانی هستند که می خواهند سهمشان را از گوشت گوسالۀ بریان بگیرند ولی نمی خواهند گوساله را بکشند، می خواهند گوشت گوساله را بخورند ولی نمی خواهند خون حیوان را ببینند. چنین افرادی مخالف مناسبات تولیدی و مالکیت خصوصی که به بربریت دامن زده است نیستند، آنها تنها مخالف بربریت هستند. چنین افرادی علیه بربریت فریاد می شکند، در حالی که در کشورهایی به سر می برند که همان مناسبات در پیوند با اصل مالکیت خصوصی حاکم است.

اعتراض کردن به موازین بربر می تواند برای آنهایی که فکر می کنند چنین قوانینی برای کشورشان ناباورانه است، موقتا تأثیر گذار باشد. در برخی کشورها مالکیت خصوصی با روش های خشونت آمیز حفاظت می شود، در این صورت دموکراسی می تواند برای آنها کار ساز باشد، یعنی مالکیت خصوصی بر وسایل تولیدی را تضمین کند. انحصار کارخانه ها، معادن، املاک زمینی در همه جا به بربریت می انجامد، ولی چنین رابطه ای تنها کمابیش به چشم دیده می شود. بربریت در صورتی به شکل آشکار دیده می شود که تداوم انحصارات تنها با ایجاد دیکتاتوری عریان تضمین گردد.

در برخی از کشورهایی که هنوز نیازی به دیکتاتوری آشکار نداشته اند، با وجود بربریت انحصارات، ضمانت های دولت لیبرال که جایی را نیز به هنر و ادبیات و فلسفه اختصاص می دهد، به اخباری که برخی پناهندگان – مانند «توماس من» – از کشور مبدأ خود منتشر می کنند گوش می دهند که چگونه کشور خودشان را به منع چنین فعالیت هایی متهم می سازند زیرا از جنگی که در حال تدارک دیدن آن هستند بهرۀ بیشتری می برند. آیا واقعا می توانیم بگوییم که حقیقت همین است که با این همه سر و صدا اعلام می کنند که باید به آلمان حمله کرد، زیرا این کشور هم اکنون به گهوارۀ واقعی شر، وارث جهنم و اقامت گاه شیطان ضد مسیح تبدیل شده است؟ پیش از همه، بهتر است بگوییم که مردمانی احمق، ناتوان و مضرّ هستند. نتیجۀ این جمله پردازی ها چنین است که این کشور باید از روی نقشۀ جغرافیا حذف شود. تمام کشور، با تمام ساکنینش باید حذف شوند و علاوه بر این و در هر صورت وقتی بمب های شیمیایی پرتاب شوند، قادر به تشخیص بی گناه و گناه کار نخواهند بود.

انسان عامی که حقیقت را نمی داند، غالبا با کلی گویی های سطح بالا و مبهم خودش را بیان می کند. دربارۀ «آلمانی ها» حرف می زند، و از شرّ شکوه و شکایت می کند، و در بهترین حالت، خواننده نمی داند چه نتیجه ای باید بگیرد و چه کار باید بکند. آیا باید تصمیم بگیرد که از این پس آلمانی وجود نداشته نباشد؟ آیا وقتی که تنها همین یک کشور راه درستی را در پیش بگیرد و عادل باشد، جهنم از بین خواهد رفت؟ گفتمان بربر که از بربریت منشأ می گیرد و به بازی زبانی بربریت تعلق دارد، از همین نوع است. چنین گفتمانی معمولا به کلی گویی هایی پرداخته و به شکلی مطرح می گردد که نمی توان از آن برای حرکت عینی به نتیجه رسید، به عبارت دیگر فاقد مخاطب است.

چنین روی کردی به مسائل تنها چند حلقه از زنجیر علت ها را نشان می دهد و برخی از نیروهای محرک را به مثابه نیروهایی که تسلط بر آنها امکان ناپذیر است معرفی می کند، به این ترتیب نیروها و دلایلی را که مصائب از آن سر بر می آورد، در پردۀ ابهام نگهداشته و پنهان می سازد.

با اندکی روشنگری، پی می بریم که انسان سر منشأ مصائب است! زیرا ما در دورانی زندگی می کنیم که سرنوشت انسان خود انسان است. فاشیسم به مثابۀ فاجعۀ طبیعی نیست که بتوان آن را با طبیعتی دیگر به جز طبیعت انسان بازشناسی کرد. بنابر این تشریح فاجعۀ طبیعی مناسب انسان خواهد بود به این علت که خصوصیات مبارزه جویی او را فرا می خواند.

در بسیاری از مجلات آمریکایی تصویر شهر «یوکوهاما» را که در اثر تزلزله در ژاپن به ویرانه تبدیل شده، دیدیم. تفسیری که در پای تصویر نوشته شده چنین است : «فولاد ایستادگی کرد». به چشم می توانیم ببینیم که چند ساختمان میان تودۀ ویران شده، هنوز سر پا ایستاده است. بین تمام مطالبی که دربارۀ این زلزله می توانیم بگوییم، توضیحات مهندسین ساختمان از اهمیت ویژه ای برخوردار است، زیرا علاوه بر ریزش زمین و شدت لرزش و حرارتی که تولید می کند و غیره…نشان می دهند که می توان ساختمان هایی ساخت که در برابر زلزله مقاومت کند. وقتی می خواهیم فاشیسم و جنگ را توضیح دهیم، از چنین فجایع بزرگی که فاجعۀ طبیعی نیز نیست، باید حقیقتی را استخراج کرد که کاربرد عملی داشته باشد. باید نشان داد که این فجایع را مالکین ابزارهای تولیدی به توده های کارگران که هیچ سهمی از ابزار های تولیدی نداشته اند تحمیل کرده اند.

اگر می خواهیم دربارۀ فجایع بنویسیم، باید به شکلی بنویسیم که دلایل آن قابل بازشناسی باشد و در عین حال باید نشان دهیم که اجتناب پذیر است. اگر فجایع به مثابه وقایع اجتناب پذیر بازشناسی شوند، در این صورت می توانیم از عهدۀ آن بر آییم.

۴٫ تشخیص، برای انتخاب آنهایی که حقیقت در دستانشان

به ابزاری تأثیر گذار تبدیل خواهد شد

کاربرد دیرینۀ تجارت اشیاء مکتوب، طی قرون و اعصار در بازار افکار و بازنمایی نوشتاری نویسندگان را از تعیین سرنوشت کار خود معاف داشته است، و آنها بر این باور بوده اند که رابط ها، مشتریان یا حامیان نوشته هایشان را به همه منتقل می کنند. نویسنده فکر می کرده است که : «من حرف می زنم و هر کسی که دلش بخواهد گوش می کند». در واقع او می نوشته است و آن کسانی که می توانستند بهای آن را بپردازند، نوشته های او را می خواندند. آن چه را که نویسنده می نوشته به دست همگان نمی رسیده و آنهایی هم که خریداری می کردند الزاما همۀ حرف های او را نمی خواستند بشنوند. این موضوعی است که پیش از این خیلی چیزها دربارۀ آن گفته شده، ولی نه به اندازۀ کافی. در این جا من تنها به یک نکتۀ خاص اشاره خواهم داشت و آن هم این است که نوشتن یعنی برای کسی نوشتن، به همین سادگی. در نتیجه نمی توانیم حقیقت را بی آن که مخاطبی داشته باشیم بنویسیم، باید حتما مخاطبی داشته باشیم و برای کسی بنویسم که او بتواند با آن کاری انجام دهد. فرایند بازشناسی حقیقت، برای نویسنده و خواننده یکسان است. برای بیان مطالب خوب، باید خوب گوش کرد و چیزهای خوب شنید. آن کسی که می خواهد حقیقت را بگوید، باید آن را سنجیده و حساب شده بگوید و آن کسی هم که آن را می شنود باید به همین نسبت حقیقت شنیده شده را ارزیابی کند. برای ما نویسندگان خیلی مهم است که بدانیم برای چه کسی حقیقت را می نویسیم و از چه کسی حقیقت را شنیده ایم.

ما باید حقیقت را دربارۀ انبوهی از چیزهای بد، برای آنهایی که این چیزها برای آنها از بدترین است حرف بزنیم، ما حقیقت را باید از آنها بیاموزیم. مخاطب هایمان را نباید تنها از بین افرادی انتخاب کنیم که عقیدۀ خاصی دارند، بلکه باید برای آنهایی بنویسیم که به دلیل وضعیتشان دارای چنین عقیده ای هستند. به این ترتیب مخاطبان شما دائما در حال تحول خواهد بود. حتی با شکنجه گران، در صورتی که دیگر به خاطر هر اعدامی پاداشی دریافت نکنند، و یا حرفۀ شان بیش از پیش به مخاطره برخورد کرده باشد، می توانیم حرف بزنیم. دهقانان «باواروآ» علیه تحولات اجتماعی بودند، ولی وقتی جنگ به درازا کشید و جوان هایی که به خانه باز می گشتند جایی در مزرعه نمی یافتند، توانستند آنها را جذب انقلاب کنند.

برای نویسنده خیلی مهم است که لحن و آهنگ خاصی برای بیان حقیقت بیابد. معمولا، لحن و آهنگ هایی را که می شنویم ملایم، شکوه آمیز بوده و گویی که نمی خواهند حتی به یک مورچه هم آسیب برسانند. شنیده چنین شیوه های ملایمی، خصوصا وقتی که فرد در فقر زندگی می کند، زندگی او را به فقر بیشتری می آلاید. این لحن آهنگ آنهایی است که بی شک دشمن نیستند ولی هم راه نیز نیستند. حققیت مبارزه جو، رزمنده است و تنها علیه دروغ مبارزه نمی کند، بلکه عالیه آنهایی که چنین دروغ هایی را دامن زده اند نیز مبارزه می کند.

۵٫ ترفند برای گسترش حقیقت بین بیشترین تعداد

خیلی ها مغرور از شهامتی که برای گفتن حقیقت داشته اند، خوشبخت از یافتن حقیقت، و خسته، شاید، از ساخت و پرداخت آن برای فراهم آوردن شکل مطلوب، بی صبرانه منتظرند که به دست آنهایی برسد که از منافعشان دفاع شده است. ولی به هیچ عنوان به فکرشان خطور نمی کند که در انتشار نوشته هایشان ترفند کارایی را به کار ببندند. در تمام قرون و اعصار برای افشای حقیقت، به ویژه در دوران هایی که ممنوعیتی بر آن سایه افکنده باشد، از ترفند استفاده کرده اند. کنفوسیوس یک تقویم ملّی را دستکاری کرد. برای دستکاری تقویم، او تنها برای کلمات جایگزین های دیگری انتخاب می کند، در جایی که نوشته شده بود : «کوآن، از صاحب منصبان، وان فیلسوفی که این و آن را گفته بود کشت…»، به شکل دیگری می نویسد، مثلا «کشت» را به شکل «به قتل رساند» می نویسد. زیرا که فلان حاکم مستبد مورد سوء قصد قرار گرفته بوده و عده ای را به این بهانه می کشته است. با چنین ترفندی، کنفوسیوس نگرش نوینی را در تاریخ ابتداع می کند.

در دوران ما، بسیاری واژگان که در بازی زبانی طبقۀ حاکم به کار بسته می شود، به صرف چنین کاربردهایی ابهامات متنوعی را دامن می زند، و می بایستی برای از میان برداشتن هالۀ رمزآمیز و تقلبی آن، واژگان دیگری را به جای آن به کار برد، به عنوان مثال «املاک زمینی» به جای «زمین» و یا «مردم» به جای ملّت. واژۀ ملّت گواه بر مجموعه ای از منافع مشترک است، در نتیجه این واژه را وقتی باید به کار ببریم که موضوع به چند ملّت مرتبط می شود زیرا با چنین شرایطی است که می توانیم مجموعه منافع مشترکی را متصور شویم. ولی مردمی که در یک منطقۀ جغرافیایی خاص زندگی می کنند منافع متنوع و حتی متضادی دارند، و این آن حقیقتی است که سعی در کتمان آن داشته و پنهان می کنند. به همین گونه، حرف زدن دربارۀ زمین و یا نقاشی کردن مزرعه به شکلی که با رنگ ها در چشمان ما بازنمایی شود و بوی خاک را به مشام برساند، دروغ بزرگی است که تنها به می تواند به قدرتمندان یاری رساند. زیرا، آن چه واقعا مطرح می باشد، باروری زمین و عشقی که انسان نسبت به آن دارد و سختی کار نیست، بلکه پرسش اساسی بر سر قیمت گندم و کار مزد است. آنهایی که از زمین بهره می برند آنهایی نیستند که روی آن گندم می کارند، و بوی خاک برای بورس بازان بیگانه است، آنها بوی اسکناس را ترجیح می دهند.

در نتیجه «املاک زمینی» اصطلاح مناسبی است که توهمی به وجود نمی آورد. به جای «نظم و انظبات» در جایی که حاکمیت بر اساس ستم است، باید گفت «فرمان و فرمانبرداری»، زیرا افراد و جامعه می توانند دارای نظم و انظبات باشند بی آنکه ستمی وجود داشته باشد، و به همین علت انظبات از فرمانبرداری ارج بیشتری دارد. و به جای «شرافت» بهتر است بگوییم «شأن انسان». با این وجود می دانیم کدام پاوه گو به خودش اجازه می دهد که مدعی دفاع از شرافت تمامی یک ملت شود! و با چه سخاوتمندی شرافت انسانی را بین مردمی تقسیم می کند که شرافت انسانی او را اشباع کرده اند ولی خودشان باید گرسنگی بکشند.

ترفند کنفوسیوس امروز نیز می تواند به کار بسته شود. کنفوسیوس ارزیابی های غیر قابل توجیه در رابطه با تاریخ ملی را به اشکال قابل توجیه جایگزین می ساخت. توماس مور، نویسندۀ انگلیسی در کتاب «اتوپی» کشوری کاملا عادل را ترسیم می کند، یعنی کشوری تخیلی به غیر از کشوری که در آن زندگی می کرده است، ولی از دیدگاه او این دو کشور مانند دو قطرۀ آب به هم نزدیک بودند.

لنین که در تهدید پلیس تزاری به سر می برد، می خواست بهره کشی و ستم بورژوازی را روی جزیرۀ ساخالین نشان دهد. او کره را جایگزین شاخالین و ژاپن را نیز جایگزین روسیه کرد. روش های بورژوازی ژاپن برای تمام خوانندگان روش های بورژوازی روسیه را تداعی می کرد، ولی متن او ممنوع نشد به این علت که ژاپن دشمن روسیه بود. به این ترتیب بسیاری از مسائلی را که نمی شد در آلمان دربارۀ آلمان گفت، در اتریش مطرح می کردند. ترفند های زیادی برای فریفتن دولت های بدگمان وجود دارد.

ولتر با معجزه علیه اعتقادات کلیسا مبارزه می کرد و برای «دوشیزۀ اورلئان» لقب ژاندارک غزل می سرود. ولتر معجزه هایی را مطرح می کرد که ژاندارک باید به تحقق می رساند تا بین تمام سپاهیان، دربار و کشیش ها بکارتش را حفظ می کرد. ولتر با شیوۀ نگارش ظریفش ماجراهای عشقی در فضای زندگی لوکس و شکوهمند ثروتمندان و قدرتمندان را تعریف می کرد، و به این ترتیب به شکل زیرکانه ای آنها را به سوی قربانی کردن مذهبی سوق می داد که اسباب و وسائل هرزگی در زندگی را برایشان فراهم آورده بود. به این ترتیب موفق شد که اثرش را از راه های غیر قانونی به دست مخاطب های طبیعی آن برساند. بین خوانندگان آثارش همان ثروتمندان و توانمندان پخش آثار او را تسهیل ساختند. به این ترتیب آنها پلیسی را که زندگی عاشقانه و شهوت آلود آنها را محافظت می کرد قربانی کردند. تیتوس لوکریتوس کاروس شاعر یونانی یک قرن پیش از میلاد صراحتا تبلیغ برای بی خدایی اپیکوری را مدیون زیبایی ابیات شاعرانه اش می داند.

به این ترتیب می توانیم نتیجه بگیریم که سطح ادبی سپر بلای اندیشه است. با این وجود سطح ادبی می تواند نگاه های مضنونی را به خوب جلب کند. در این صورت می توان آن را تنزل داد، این موردی است که به عنوان مثال در اشکال نازل رمان پلیسی می بینیم، در قالب قاچاقچی، بی آن که توجه خاصی را جلب کند، می توان مصائب اجتماعی را مطرح کرد. تنها به دلیل وجود طرح چنین مسائلی، رمان پلیسی بسیار ارزنده است. شکسپیر نیز در آثارش برای بیان حقیقت ترفندهای گوناگونی را به کار می بندد، در سخنرانی مارک آنتوان در مراسم به خاک سپاری سزار، می شنویم که او دائما از قاتل سزار، بروتوس، حرف می زند که مرد قابل احترامی بوده است، ولی در عین حال تشریح صحنۀ قتل و چگونگی آن بیشتر از خود قاتل اهمیت پیدا می کند. به این ترتیب سخنران افشای واقعیت را به چگونگی واقعه می سپارد و در تشریح آن سنگ تمام می گذارد.

یک شاعر مصری که در چهار هزار سال پیش از این می زیسته است، روش مشابهی به کار می بندد. در دورانی که مبارزات طبقاتی سختی درگیر شده بود، و طبقۀ حاکم به سختی از عهدۀ دفاع از منافعش بر می آمد، در یکی از اشعار این شاعر می بینیم که یکی از پارسایان در دربار فرعون برای مبارزه علیه دشمن درونی تبلیغ می کند. او به شکل چشم گیری به تشریح بی نظمی هایی که به شورش طبقات پائین جامعه انجامیده، می پردازد. به این قطعه توجه کنید :

« چنین است : بزرگان در ملالت بزرگ و کهتران در شادی. در هر شهری می گویند: قدرتمندان را از شهر بیرون کنیم.»

«چنین است : اتاق های منشیان باز شده و فهرست ها ربوده شده اند، بردگان به جای ارباب نشسته اند.

«چنین است : ثروتمندان را به خرمن بسته اند، و آن چه هرگز به وقوع نپیوسته بود، به وقوع پیوست.»

«چنین است : آبنوس برگه های مقدس در هم شکسته شده اند و صندل های سفید را با تبر می شکنند تا از آن تخت خواب بسازند.»

«ببینید : اقامت گاه در یک ساعت ویران شده است.

«ببینید : بی نوایان ثروتمند شده اند. ببینید، آن کسی که نان نداشت، حالا انبارش پر از گندم است.

«ببینید : آدم ها از خوردن غذا لذت می برند.

«ببینید : آن کسی که گندم نداشت، حالا انبارش پر از گندم است، و آن کسی که تنها می بایستی روی پخش گندم رایگان زندگی اش را بگرداند، حالا خودش گندم تقسیم می کند.

ببینید : آن کسی که یک جفت گاو هم نداشت، حالا یک گله گاو دارد، و آن کسی حیوان بار کش نداشت، حالا صاحب گله است.

«ببینید : آن کسی که نمی توانست یک اتاق بسازد، حالا صاحب چهار دیوار شده است.

«ببینید : مشاوران به انبار غلات پناه برده اند و آن کسی که به سختی می توانست استراحت کند، حالا روی تخت خواب می خوابد.

«ببینید : آن کسی که حتی یک قایق هم نداشت، حالا صاحب ناوگان است، و صاحب اصلی تنها می تواند به آن نگاه کند، ولی دیگر از آن او نیست.

«ببینید : آن کسی که لباس می پوشید حالا با تکه های پارچه خودش را می پوشاند و آن که برای دیگران لباس می دوخت، لباس با پارچۀ کتان به تن می کند. ثروتمندان در خوابشان تشنه اند، و آن کسی که کاسه به دست داشت، حال انبار آبجو دارد.

«ببینید : آن کسی که در عمرش نوای چنگ را نشنیده بود، حالا چنگ دارد و حالا از مشهورترین نوازندگان چنگ است.

«ببینید : آن کسی که همیشه بی آن که زنی در کنار او باشد می خسبید، حالا زنان بسیاری را در کنار خود دارد و آن کسی که تنها در آب خودش را تماشا می کرد، صاحب آینه شده است.

«ببینید : ثروتمندان کشور برای کار پرسه می زنند و چیزی نمی یابند. آن کسی که نامه بر بود، حالا نامه می فرستد.

«ببینید : این پنج نفری را که اربابشان فرستاده است، می گویند خودتان این راه را بروید، ما تازه رسیده ایم.»

کاملا آشکار است که سخن بر سر بی نظمی خاصی است که برای بی نوایان بسیار مطلوب می باشد. با این وجود شاعر به سختی قابل درک است، زیرا چنین وضعیتی را محکوم می کند ولی با شیوۀ ناشیانه…

جوناتان اسویفت (هجو نامه نویس انگلیسی قرن هفدهم و هجدهم) در بیانیه ای برای پیشرفت و سعادت کشور پیشنهاد می کند که کودکان فقیر را در آب نمک و در کنسرو گذاشته و به عنوان گوشت بفروش رسانند. او با محاسبات دقیق نشان می دهند که تا چه اندازه، در صورتی که از چنین طرحی چشم پوشی نکنیم، می توانیم موجب باروری اقتصادی شویم. جوناتان اسویف نقش جاهل را بازی می کرد، ولی به گونه ای به نظر می رسید که گویی از اندیشۀ کاملا مشخصی با اعتقاد و جدیت دفاع می کند که البته برای هر خواننده ای شرم آور به نظر می رسید. اسویفت در این صورت می توانست در چشم هر کس دیگری، غیر انسانی ترین جلوه کند، به ویژه از دیدگاه آنهایی که این نظریات را از دیدگاه نتایج آن مورد بررسی قرار نمی دادند.

تبلیغ برای اندیشه، در هر زمینه ای که انجام گیرد برای ستم دیدگان مفید است. چنین تبلیغاتی ضروری است زیرا در نظام بهره کشی اندیشه از راه طرح مسائل نازل گسترش می یابد.

آن چه که نازل تلقی می گردد، آن چیزی است که برای آنهایی که در سطح نازل زندگی نگهداشته شده اند ضروری می باشد. سطح نازل زندگی یعنی درگیر ساختن افراد با مسائلی نظیر سیر کردن شکم، روی گردانی از شرافت که در آینه به آنهایی که از کشور دفاع می کنند نشان می دهند، در جایی که آنها را در گرسنگی به حال خود رها می کنند تا بمیرند. یا وقتی که فرمانده شما را به هلاکت گاه هدایت می کند، نبود میل برای کار وقتی که به اندازۀ کافی به نیازهای فرد پاسخ نمی گوید، طغیان علیه اجبار در اعمال بیهوده، بی اعتنایی نسبت به خانواده وقتی که توجه به آن هیچ فایده ای نداشته باشد. گرسنگان به شکم پرستی و آنهایی که چیزی برای دفاع کردن ندارند به بزدلی و آنهایی که برای کار انجام شده حقوقشان را مطالبه می کنند به تنبلی متهم می شوند…در چنین نظامی، اندیشه عموما حتی غیر اخلاقی تلقی می شود و ارج و مقام خوبی ندارد. در هیچ کجا اندیشیدن را تدریس نکرده و به محض این که ظاهر می شود، آن را سرکوب می کنند.

ولی زمینه هایی وجود دارد که می توانیم بی هیچ مانعی شاهد پیروزی های اندیشه باشیم : یعنی همان مواردی که دیکتاتور به آن نیازمند است. بر این پایه، به عنوان مثال، می توانیم از پیش روی های اندیشه در فن و هنر نظامی گری یاد کنیم که دیکتاتور به آن نیازمند است. ساخت و سازی که بتواند کتان را ذخیره کرده و از آن الیاف مصنوعی بسازد به اندیشه نیازمند است. فاسد شدن محصولات غذایی، آماده کردن جوانان برای جنگ، از موضوعاتی است که به اندیشه نیاز دارد، و در نتیجه ما می توانیم از چنین مواردی حرف بزنیم.

از بزرگداشت جنگ، و از هدف بیهودۀ چنین اندیشه ای می توان با مهارت اجتناب کرد، به همین گونه اندیشه ای که از بهترین ابزارها برای جنگ آغاز می کند، می توانیم نتیجه بگیریم که آیا اساسا چنین جنگی دارای مفهوم مشخصی هست یا نیست، و یا بپرسیم که بهترین راه برای اجتناب از آن کدام است.

طبیعتا، به سختی بتوانیم چنین پرسشی را به شکل آشکار مطرح کنیم. آیا اندیشه ای را که منتشر کرده ایم کارآیی داشته است، به این معنا که آیا در رابطه با رویدادها انعکاسی داشته است؟ شاید.

در دورانی مانند دوران ما که ستم و دیکتاتوری در خدمت بخش کوچکی از جامعه قرار گرفته تا از بخش بزرگتر آن بهره کشی کند، توده های مردم به رفتار بنیادی خاصی نیازمند هستند که دارای قابلیت گسترش به تمام زمینه های زندگی باشد.

می بینیم که کشف تازه ای مانند آن چه داروین در زمینۀ طبیعت شناسی به ثبت رسانید، ناگهان به خطری برای نظام بهره کشی تبدیل شد. کشف داروین تا مدتها تنها برای کلیسا نگران کننده بود، ولی پلیس به این موضوع هیچ توجهی نشان نمی داد و هیچ تصوری نیز در مورد پیامد این کشف طبیعت شناسانه نداشت. در این سال های گذشته، پژوهش های فیزیک دانان به نتایجی در زمینۀ منطق انجامید که برای شماری از اعتقادات مذهبی که نظام بهره کشی بر پایۀ آن استوار بود، به خطری جدی تبدیل شد. فیلسوف دولت پروس، هگل در گیر بررسی های بسیار مشکلی در زمینۀ منطق بود و روش فکری و تحقیقی خاصی را به ارمغان آورد که برای مارکس و لنین به عنوان کلاسیک های انقلابی ارزش فوق العاده ای داشت. گسترش علم با انسجام در شرف تکوین است، ولی با ریتم و آهنگ نابرابر و دولت نمی تواند همه چیزی را پی گیری و تحت نظارت خود گیرد. قهرمانان حقیقت می توانند سنگرهایی ایجاد کنند که از نگاه دشمنان در امان بماند. مهم این است که اندیشۀ صحیح آموزش داده شود، به این معنا که موضوعات و رویداد ها مورد بررسی قرار گرفته و وجوه متغییر آن باز شناسی شود، و به عبارت دیگر ما باید به ماهیت تغییر پذیر پدیده ها و رویدادها به شکلی که بتوانیم در آن تحول ایجاد کنیم آگاه شویم.

توانمندان همواره از تحولات بزرگ رویگردان هستند، و بیشتر تمایلشان بر تداوم وضع موجود است و در صورت امکان، که همین وضع تا هزار سال دیگر نیز به همین گونه دوام بیاورد. ای کاش که ماه و خورشید هم چنان بی حرکت سر جایشان باقی بمانند! و هیج کس گرسنه نباشد و نخواهد نهار بخورد! و وقتی به روی دشمن آتش گشودند، دشمن پاسخ نگوید! و تیری که آنها شلیک کرده اند باید آخرین تیر باشد!

نگرشی که اشیاء را در حال تحول و گذار نشان می دهد، شیوۀ مؤثری برای تشویق توده ها است. به همین گونه، اندیشه ای که در هر چیزی در هر وضعیتی تضاد آن را نشان می دهد، سلاحی کارا در مقابله با حاکمان است. چنین بینش و جهان بینی را (دیالکتیک، یا نظریه ای که اشیاء را در تحول دائمی نشان می دهد) می توانیم در بررسی و تحلیل موضوعاتی به کار ببریم که موقتا از نظارت قدرت حاکم خارج است. این جهان بینی را می توانیم در بیولوژی و شیمی و یا در تصویر پردازی سرنوشت خانواده به کار ببندیم، بی آن که نگاه مضنونی را به خود جلب کنیم. اندیشه ای که اشیاء و چیزها را در رابطه با یک دیگر و در وضعیت تحول دائمی نشان می دهد برای دیکتاتورها خطرناک است ولی می تواند تحت اشکالی نشان داده شود که از نگاه پلیس در امان بماند. ترسیم کامل هر وضعیتی، تمام روندهایی که فرد در آن قرار می گیرد به عنوان مثال گشودن یک دکان سیگار فروشی، می تواند ضربۀ کارایی علیه دیکتاتور باشد.

از نظریاتی که دولت را مسئول فقر توده ها معرفی می کند و یا توده ها در فقر به دولت می اندیشند، باید چشم پوشی کرد. آنها خیلی از سرنوشت حرف می زنند، سرنوشت مسئول فقر و قحطی است و نه آنها. هر کسی که دست به پژوهش دربارۀ علت قحطی و فقر می زند، پیش از آن که به موضوع دولت برسد، بازداشت خواهد شد. ولی به طور کلی این امکان وجود دارد که با جمله پردازی هایی که پیرامون موضوع سرنوشت مطرح می شود، استفاده کرد و نشان داد که سرنوشت انسان توسط انسان های دیگر تعیین می شود.

این موضوع را نیز به سهم خود می توانیم از راه های گوناگونی مطرح کنیم. به عنوان مثال می توانیم داستان مزرعه ای، مثلا مزرعه ای در ایسلند را تعریف کنیم. جادویی روی دهکده سایه افکنده بود. یک زن دهقان در چاه افتاده بود، دهقانی خود را به دار آویخته بودند….جادو از دهکده دور می شود، روزی در جشن عروسی پسر یک دهقان با دختری که مقداری زمین با خود آورده بود…بحث در گیر می شود ولی اهالی دهکده در مورد علت بلایا و دور شدن جادوی سیاه با یک دیگر موافق نیستند. عده ای آن را به سرنوشت نورانی دهقان جوان نسبت می دهند و عده ای آن را به خوش شگون بودن زمین هایی که دختر برای ازدواجش با خود آورده بوده. حتی با قطعه شعری که چشم اندازی را توصیف می کند می توانیم مسائل مهم را مطرح کنیم، به این شرط که در این چشم انداز از محصولات انسان حرف بزنیم. برای گسترش و انتشار حقیقت باید زیرک باشیم.

خلاصه

حقیقت بنیادی دوران ما، این است که سرزمین های ما در بربریت غوطه ور می شود زیرا اصل مالکیت خصوصی بر وسایل تولیدی به عنوان قانون تثبیت شده و قدرت را قبضه کرده است. دانستن چنین موضوعی اهمیت خاصی ندارد، ولی وقتی اهمیت پیدا می کند که کشف می کنیم که بدون آن کشف حقایق دیگر ممکن نخواهد بود. و گر نه، به چه کار خواهد آمد که ما شجاعانه دربارۀ دولت و غوطه ور شدن در بربریت بنویسم ولی نگوییم که علت اصلی کدام بوده است؟ و به چه علتی در بربریت سقوط کرده ایم؟ باید گفت که شکنجه می کنند، و علت این است که مالکیت خصوصی در چنین اشکالی به حیات خود ادامه می دهد. مطمئنا، اگر چنین موضوعی را مطرح کنیم خیلی از دوستانمان را که مخالف شکنجه هستند از دست می دهیم، زیرا آنها در این تصور هستند که مالکیت خصوصی می تواند بدون اعمال شکنجه وجود داشته باشد. البته چنین تصوری باطل است.

باید حقیقت را دربارۀ رژیم بربر در کشور خودمان بگوییم، ولی برای انجام چنین مهمی، باید بگوییم که بی آن که مناسبات تولیدی تحول پیدا نکند، بربریت از بین نخواهد رفت.

از سوی دیگر، حقیقت را باید به آنهایی بگوییم که بیش از همه از چنین مناسباتی در تولید رنج می برند و از الغای آن مطمئنا سود خواهند برد، یعنی کارگران و آنهایی که می توانند با ما هم راه شوند زیرا حتی اگر در منافع سهیم هستند ولی خودشان وسیلۀ تولیدی در اختیار ندارند. و مورد پنجم این است که باید ترفند به کار ببریم. . این پنج مشکل را هم زمان باید در پیوند با یکدیگر حل کنیم. ما نمی توانیم حقیقت را دربارۀ رژیم بربر مطرح کنیم بی آن که به آنهایی که از چنین وضعیتی رنج می برند فکر نکنیم، باید زنجیر علت و معلول و رابطۀ آنها را با یکدیگر جستجو کنیم و به آنهایی فکر کنیم می خواهند به آگاهی های خود کارآیی ببخشند. ما باید حقیقت را به شکلی بیان کنیم که در دست هایشان به سلاحی کارا تبدیل شود و به اندازۀ کافی زیرک باشیم که به دام دشمن نیافتیم. برای نوشتن حقیقت به تمام این موارد نیازمند هستیم.

۱۹۳۵

منبع :

Bertolt Brecht, « cinq difficultés poue écrire la vérité » in Sur le réalisme. Edition L’ARCHE.1970. P12-30

http://bbrecht.blogfa.com/

تراژدی مرگ شاهزاده در غربت

تقی مختار

زندگی و مرگ عليرضا پهلوی بيشتر به يک تراژدی می‌ماند تا يک درام غم‌انگيز و دل‌شکن. داستان هر يک خودکشی در غربت، يا مرگی از اين دست که «سرنوشت» بر آن حکم می‌راند، به نظرم، يک تراژدی است؛ چه رسد به آن که شخصيت محوری آن داستان يک شاهزاده نگون‌بخت باشد.
از روز سه‌شنبه اين هفته که خبر تلخ و سياه خودکشی عليرضا پهلوی، پسر دوم محمد رضا شاه، انتشار يافت و همچون گردباد در شبکه‌های خبری، صفحات اينترنتی و رسانه‌های مختلف پيچيد، و با هر چرخش و خيزش خوفناک خود قلب‌ها و عواطف آدميان را در هم شکست، سيمای اين شاهزاده ايرانی يک لحظه از پيش چشمم دور نشده است. او را می‌بينم که، بی خدم و حشم، و بی دوست و رفيق، در تاريکی نيمه‌شبان خيابانی خلوت و سرد، در شهری هزاران فرسنگ دور از زادگاه شاهزادگی او، غريبانه و تنها، از پله‌های يخ‌زده مقابل ساختمانی که آپارتمان تنهايی او در آن است، بالا می‌رود؛ بی آن که دريافته باشد شبح سرنوشت همچنان او را تعقيب می‌کند. او را می‌بينم که در سرسرای کاخ شاهی و در تالار اقامتگاه «شاه شاهان» چالاک و سبکبال از سويی به سوی ديگر می‌دود و هزار تصوير از چهره کودکانه و خندانش در آينه‌ها می‌گردد. او را می‌بينم که لرزان و اشک‌ريزان بر بالای تابوت پدر ايستاده و از وحشت فرو رفتن پيکر او به زير خاکی در سرزمين افسانه‌ای مصر بر خود می‌پيچد. او را می‌بينم که غرق در لباس زربفت و محصور در شکوه و جلال کاخ، در کنار برادری که وليعهد سرزمين اوست ايستاده، دست در دست او نهاده و با چشم‌هايی سرشار از کنجکاوی و شگفتی به خيل بزرگان و اميران و نيز عبور خرامان مادرش، شهبانوی سرزمين هزار و يکشب، می‌نگرد که با فر و شکوه به سوی پدر او، که «پدر ملت» هم هست، گام بر می‌دارد تا تاج کيانی را بر سرش بگذارد. او را می‌بينم که از پشت پنجره‌ای بر فراز کاخ شاه بهت‌زده به انبوه آدميانی که در حال عبور از خيابان، در و ديوار ساختمان‌ها را ويران کرده و فرياد «مرگ بر شاه» سر داده‌اند می‌نگرد و کسی جز شبح سنگين سکوت در کنار او نيست تا مفهوم اين همه را بر او بگشايد. او را می‌بينم که حيران و سرگردان از اتاقی به اتاقی می‌دود و می‌کوشد تکه‌هايی از آنچه‌ها را که دوستشان می‌دارد از گنجه‌ای، قفسه‌ای، و پستويی، بر‌داشته و شتابان در چمدانی کوچک بريزد و آن را کشان کشان تا بالای پله‌ها ببرد تا خدمه بازمانده در کاخ سر رسند و آن را از او گرفته و از پله‌ها به سوی در فرار سرازير شوند. او را می‌بينم که با دخترکی زيبارو و نازک‌ميان در آبی دريايی دلگشا غوطه می‌خورد و با دست‌های مردانه اندام معشوقه را می‌نوازد. او را می‌بينم که حيران و سرگردان از اين فرودگاه به آن فرودگاه، همراه شاه شکست خورده‌ای که پدر اوست، و شهبانوی فر و شکوه باخته و رنجوری که مادر اوست، به سرزمين‌های غريب و ناديده پا می‌گذارد و همه جا به او گفته می‌شود که به کسی و به جايی اطمينان نکند و چهره بر کسی ننمايد و از همه بگريزد و تنهايی اختيار کند تا شايد زنده بماند. او را می‌بينم در کلاس درسی خصوصی در اندرون کاخ شاهی، بر پشت نيمکتی در مدرسه‌ای در تهران، در کنار همسالانی غريبه در کلاس دبيرستانی در قاهره، و بر صندلی کلاس استادی در دانشگاهی در يک کشور بيگانه که می‌کوشد فرهنگ و تاريخ و زبان ميهن گمشده او را به وی بياموزاند. او را می‌بينم در کنار مادری سياهپوش در اتاقی خلوت و خاموش، در اقامتگاهی دورافتاده در کنار رودخانه‌ای بی‌جنبش، که قصه روزهای بزرگی و توانمندی در گوش او می‌خواند و اشک از ديده می‌بارد. او را می بينم بر سر تابوت خواهرک هم‌سخن و هم‌نفسش که اينک رنگ‌پريده و جان باخته در تنگنای تابوت آرميده است. او را می‌بينم دوان و سرگردان و ضجه‌زنان در ميان امواجی که معشوقه نازک بدن او را به کام کشيده و سر بازپس دادن ندارند… و او را می‌بينم، در نخستين ساعات بامدادی که هنوز رنگ آفتاب نديده، گرم مجادله با شبح سرنوشت، که در کنارش ايستاده و اسلحه‌ای بر دست او نهاده و نجوای آرامش ابدی در گوش‌هايش می‌خواند…

اين‌ها، همه، و بسياری صحنه‌های ديگر از اين دست، که در زندگی عليرضا پهلوی رخ داده، از جنس يک زندگی تراژيک است و می‌تواند دستمايه يک تراژدی تمام و کمال باشد. من از تقريبا سی و دو سه سال پيش که در غربت زندگی می‌کنم با اين‌گونه تراژدی‌ها دمخور و آشنا بوده‌ام. من در اين سال‌ها پيش چشمان خود زوال و فروپاشی خاندان‌ها و خانواده‌های بسيار ديده‌ام؛ بزرگی‌های به کام حقارت افتاده را نظاره کرده‌ام، پيری‌های زودرس و نابهنگام، رسيدن به بن‌بست و روان‌پريشی‌های بسيار ديده‌ام. من در همين واشنگتن شاهد «خلاص شدن» دکتر ناصر يگانه، رييس قوه قضاييه، وزير و سناتور دوران شاه، به دست خودش و در ميان قايقی که بر روی آب‌های پتوماک سرگردان بود و نام خانه او را داشت، بوده‌ام. من در اين سال‌ها ديده‌ام که چگونه بزرگانی از عرصه‌های سياست و فرهنگ و هنر و ادب، کسانی مثل حسن هنرمندی، اسلام کاظميه، منصور خاکسار، مجتبی ميرباران، منصور خوش‌خبری، خليل رحمتی، نيوشا فرهی، مريم (فرشته) بوزچلو، حسين جامعی، کامران فرمانده، و بسياری ديگر، از دشواری جانکاه غربت در گوشه و کنار دنيا به کام مرگ گريخته‌اند. و اين سياهه تنها مربوط است به نام شماری از کسان شناخته و سرشناس و نه همه ديگرانی که حکم سرنوشت، در وضعيت‌های تراژيک متفاوت، آن‌ها را به سوی مرگ ظاهرا خودخواسته هدايت کرد. آن‌ها همه با زندگی و مرگ دردناک خود، چهره‌های گوناگون يک تراژدی را به نمايش گذاشتند: تراژدی زندگی در غربت.
و من اين تراژدی را در همان نخستين دهه اقامتم در غربت در قالب فيلمنامه‌ای با عنوان «مرغ تصوير» از خود به يادگار گذاشته‌ام؛ فيلمنامه‌ای که نخستين پاره از يک تريلوژی مربوط به زندگی در غربت است ولی متاسفانه هنوز، بخاطر شرايط دشوار و تنگ فعاليت‌های فرهنگی و ادبی در غربت، نه فقط بصورت فيلم ساخته نشده بلکه، چاپ و منتشر هم نشده است. دو پاره ديگر اين تريلوژی فيلمنامه‌های آماده انتشار «آغوش باز کن» و «آقای سردبير» است که، گمان می‌کنم، هر سه با هم، تصوير نسبتا دقيق و درستی از زندگی سراسر رنج و حرمان ما غربت‌نشينان به دست می‌دهد.
اگر کسی گمان برده است، و يا می‌برد، که مرگ دلخراش عليرضا پهلوی، بواسطه پيوند خونی او با خانواده پهلوی و آخرين خاندان پادشاهی در ايران، کمترين تفاوت با تراژدی‌های ديگر از اين دست، که در زندگی‌های مردمان عادی رخ داده و می‌دهد، دارد، بی‌شک دنيا و حوادث تلخ و شيرين روزگار را از دريچه تنگ تعصب ـ که نام ديگر خامی است ـ می‌نگرد و نمی‌داند که قلب فشرده مادری که به مدت چهل و چهار سال فرزند خود را پرورانده، چه ملکه سرزمين روياها باشد و چه گدای خيابان‌گرد، در مرگ فرزند به يک‌سان می‌تپد و اشک‌هايی که از چشم‌های هر دوی آنان فرو می‌بارد از يک جنس بوده و از يک چشمه سرازير می‌شود. و شايد، حتی، می‌توان گفت زوال و نابودی فرزندی که روزگاری صاحب فر و شکوهی بوده و به آينده‌ای بزرگ می‌نگريسته، برای مادر او جانکاه‌تر و اندوهبارتر بوده باشد.
آنچه بر عليرضا پهلوی گذشت، از نگاه من، پرده‌ای از يک تراژدی بزرگ است که در پهنه جامعه ايران، به ويژه در خارج از کشور، می‌گذرد و همچنان ادامه دارد. خودکشی مصيبت‌بار و غافلگيرانه اين شاهزاده ايرانی گرچه يکی از صحنه‌های اوج اين تراژدی است ولی صحنه نهايی و پايانی آن نيست. تراژدی مرگ‌های در غربت هنوز پرده‌های ديگر دارد که آينده به ما نشان خواهد داد.

نقل از هفته‌نامه «ايرانيان» چاپ واشنگتن

؟!انقلابی که از ابتدایش فریب و دروغ بوده می تواند مردمی لقب بگیرد

نامه دکترمحمد ملکی در مورد تاریخ انتخابات در جمهوری اسلامی : ۹۹.۵ درصد دروغ بود

آن روزها که من و دوستانم به نام روشنفکران مذهبی جوانان نسل اول انقلاب را به راهپیمایی و تلاش برای ساقط کردن نظام شاهی با شعار استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی دعوت و تشویق میکردیم و رهبری آقای خمینی را چشم بسته پذیرفته بودیم و هرگز از حافظه ی تاریخی خود در نقش روحانیت پس از انقلاب مشروطه تا آن زمان (1357) بهره نگرفتیم، آیا میدانستیم و به این مسئله فکر کرده بودیم که برداشت آقای خمینی و روحانیون پیرو او، از کلمات آزادی و استقلال بویژه جمهوری اسلامی چیست؟

من بعنوان فردی که نقشی در انقلاب داشتم پس از 33 سال اعتراف می کنم، نه! راستی چرا من که شاهد صحنه های تکان دهنده ای چه در کمیته استقبال و چه در روز ورود آقای خمینی در فرودگاه مهرآباد بودم از خودم نپرسیدم، مگر تو شاهد یکه تازی ها و انحصار طلبی ها و وتو کردن های تصمیمات کمیته ها بویژه کمیته برنامه ریزی استقبال در مدرسه رفاه از سوی چند روحانی )مانند آقای مطهری) نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه ورود آقای خمینی به سالن فرودگاه و محاصره کردن او از سوی روحانیون حاضر در آنجا که منجر به جدایی آقای طالقانی از دیگر روحانیون و پناه بردن او به گوشه ای شد نبودی؟ مگر تو شاهد صحنه هایی این چنین که همه نشاندهنده ی انحصارطلبی و خرافه گرایی روحانیون و اطرافیان آقای خمینی بود، نبودی؟ پس چه شد که چشم بر همه ی وقایع پیش از رفراندوم تغییر نظام بستی و یک بار فکر نکردی جمهوری اسلامی یعنی چه و از شکم آن چه چیزی بیرون خواهد آمد؟ چرا وقتی بزرگانی از نویسندگان، شخصیت ها، اپوزیسیون، زنان، اقوام ایرانی، اقلیت های مذهبی و…..این سئوال را مطرح کردند که مقصود از جمهوری اسلامی چه نوع نظام حکومتی است، کسی به آنها جواب صریح و قانع کننده نداد تا بالاخره آقای خمینی مجبور شد بقول خودشان “خدعه” کند و بگوید: در جمهوری اسلامی ظلم نیست، فقیر و غنی وجود ندارد…همه ی ما از حقوق برابر برخورداریم…در اسلام اختناق نیست، برای همه ی طبقات آزادی وجود دارد…من وعده می دهم که اسلام برای همه کار درست می کند و زندگی شما را مرفه می کند.(اطلاعات 12فروردین 1358 ص 8

چرا ما روشنفکران مذهبی این شعارها را پذیرفتیم و به پای صندوقهای رأی رفتیم و به جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد رأی دادیم؟ راستی چرا؟ و امروز پس از گذشت 33 سال در مورد آنچه برسر کشورما و جوانان ما و نسل اول و دوم و سوم انقلاب آمده چه جوابی می توانیم داشته باشیم؟ جز آنکه به آنها بگوئیم ما چشم بسته حرکت کردیم، شما چشم های خودرا باز کنید، تاریخ را بشناسید از حوادث گذشته درس بگیرید و بخصوص با بهره گیری از منابع صحیح و واقعی، گذشته را چراغی سازید برای دیدن راه آینده.

هموطنان، عزیزانم:

می خواهم برای درس آموزی از گذشته، این روزها که باز گروهی می خواهند با نامه پراکنی ها تنور انتخابات را گرم کنند به حقایقی که در اولین انتخاباتی که در نظام ولائی صورت گرفت اشاره ای داشته باشم تا ببینیم ریشه مشکل امروز ما از کجاست. میدانید پس از سقوط نظام شاهی و برپایی نظام ولایی رفراندوم تغییر نظام در تاریخ 10 و 11 فروردین سال 1358 یعنی 48 روز بعد از اعلام پیروزی!(22 بهمن 1357) انجام شد. فکر می کنید در نظامی که خود را یک نظام اخلاقی و مذهبی معرفی می کرد، اولین مراجعه به آراء عمومی (رفراندوم) چگونه برگزار شد؟ واقعیت های تاریخی می گوید در این باصطلاح همه پرسی از مردم، نه از اخلاق خبری بود و نه از صداقت و نه از آنچه مردم بنام مذهب می شناختند. به اظهارنظرهای چند نفر از بزرگان هنگام رأی دادن دقت فرمائید:

آیت الله خمینی گفت: “در حکومت اسلامی همه به حقوق خود می رسند”(کیهان 11فرودین 1358ص3)

مهندس بازرگان نخست وزیر گفت: “تمام آزادی زنان تضمین شده است”(همان منبع ص3)

دکتر کریم سنجابی وزیرخارجه گفت: “جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت برپا می شود”(همان منبع ص3)

آیت الله گلپایگانی گفت: “اسلام تمام مشکلات اجتماعی و اقتصادی جهان را حل می کند”(همان منبع ص 3)

در مورد قولهای این مردان که در آن دوران همگان آنها را بزرگان اخلاق و سیاست میدانستند خود قضاوت کنید. و اما از معلمین اخلاق آن هنگام که به سیاست ورود کردند و به قدرت نزدیک شدند، هنگام اعلام نتیجه ی همه پرسی که امانتی بود از سوی مردم در دست آنها نمی توان سخن نگفت و آن را به فراموشی سپرد. چه در آن روزها تخم آنچه ما امروز بعد از قریب 33 سال درو می کنیم کاشته شد.

چند روز پس از رفراندوم روزنامه ی اطلاعات در صفحه اول خود با تیتر درشت و به یاد ماندنی و از قول احمدنوربخش مسئول ستاد مرکزی رفراندوم در وزارت کشور اعلام کرد، طبق آمار وصولی که بر اساس استخراج و تلفن گرام از سراسر کشور به وزارت کشور رسیده است 20 میلیون و 288 هزارو 21 نفر در سراسر کشور در رفراندوم جمهوری اسلامی شرکت کرده اند. از این عده 20 میلیون و 143 هزارو 55 نفر به جمهوری اسلامی رأی آری و 140 هزار و 966 نفر رأی نه داده اند. وی افزود واجدین شرایط برای رأی دادن در کشور حدود 22 میلیون و 800 هزار نفر برآورد شده بود (روزنامه اطلاعات 15فروردین 1358ص1). مهندس بازرگان نخست وزیر هم در یک پیام رادیو تلویزیونی در تائید این سخنان گفت: “نتیجه رفراندوم را به همه ملت ایران تبریک می گویم…از 22 میلیون نفر 16 سال به بالا، 20 میلیون و288 هزار نفر طبق ارقامی که امروز از وزارت کشور دادند در رفراندوم شرکت کردند یعنی 5/99 درصد مردم ایران که مشمول این عمل بودند شرکت کردند، شاید بتوانم بگویم در دنیا چنین مشارکتی در هیچ امر رفراندوم و انتخاباتی که در ممالک دموکراتیک صورت می گیرد هیچ وقت صورت نگرفته است از این 20 میلیون و 147 هزار که شرکت کردند 99 درصد جواب آری دادند و کمتر از یک درصد مخالفت با جمهوری اسلامی کردند و رأی مخالف دادند” (روزنامه اطلاعات 16فروردین1358ص3).

پیش از آنکه به آمارهای رسمی دیگر بپردازیم بهتر است در همین جا یک حساب سرانگشتی بکنیم تا معلوم شود این عدد 5/99 درصد از کجا آمده است. گفته شد از 22 میلیون نفر واجد شرایط رأی دادن 20 میلیون نفر در رفراندوم شرکت کرده اند(ارقام ریز حذف شده). اگر از 22 میلیون 20 میلیون رأی داده باشند درصد رأی دهندگان می شود حدود 91 درصد. پس باید به مردم پاسخ داده می شد رقم غیرواقعی 5/99 از کجا آمده است؟ (در اینجا باید تاکید کنم که من در این مطلب و مطالب مشابه به بررسی تاریخ میپردازم و در آن اشتباهات خود و یاران و همفکرانم را نادیده نمیگیرم. اما این مساله به هیچ وجه بر ارادت من نسبت به شخصیت مهندس بازرگان خدشه ای وارد نخواهد کرد)

اما مهمتر از این ایرادات، بی توجهی به آماریست که بعضی از دست اندرکاران انتخابات و شخصیت ها داده اند که چند نمونه از آنها را در اینجا می آورم. وزیر کشور اعلام کرد “24 میلیون نفر می توانند در رفراندوم رأی دهند”(روزنامه کیهان 7فروردین1358ص1). دکتر صادق طباطبائی معاون سیاسی و اجتماعی وزارت کشور گفت: “تعداد افراد واجد شرایط دادن رأی در سطح کشور با در نظر گرفتن جمعیت 33 میلیونی ایران که جزو کشورهایی است که جمعیت آن بسیار جوان است، خیلی کمتر از 24 میلیون نفر است چه قسمت وسیعی از این جمعیت را افراد زیر 16 سال تشکیل می دهند.(اطلاعات 8فروردین58ص8) و حجت الاسلام دکتر مفتح که از روحانیون سرشناس بود در رابطه با سخنان وزیر کشور گفت: “با احتمال قریب به یقین می توان گفت که مجموع کسانیکه می توانند رأی بدهند رقمی بین 10 تا 12 میلیون نفر را تشکیل می دهد”(همان منبع) مهندس عباس امیر انتظام معاون نخست وزیر و سخنگوی دولت یک روز قبل از رفراندوم و بعد از جلسه هیات دولت در جمع خبرنگاران حاضر شد و در پاسخ یکی از خبرنگاران گفت: “بر اساس آخرین سرشماری 18 میلیون و798هزار و 200 تن از جمعیت ایران بالای 16 سال هستند و بر اساس تجربه معمولا 60 تا 65 درصد افراد واجد شرایط اقدام به دادن رأی می کنند که تعداد آنها بالغ بر 12 میلیون خواهد شد”(کیهان 11فروردین1358ص5). روز دوم رفراندوم، روزنامه اطلاعات در چاپ دوم خود نوشت “وزارت کشور اعلام کرد که جمعا 15 میلیون نفر سن زیر 16 سال دارند که نمی توانند حق رأی داشته باشند، 4 میلیون نفر در ارتفاعات زندگی می کنند که فراهم کردن وسایل برگزاری رفراندوم برایشان میسر نیست و از سوی دیگر فراخوان آنها به شهرها و مراکز اخذ رأی نیز محدود است یک میلیون نفر هم سن بالای هفتاد سال دارند که به علت کهولت و ضعف نمی توانند رأی بدهند”(اطلاعات 11فروردین1358ص4).

حال این ضد و نقیض گوئی ها و آمار واجدین شرایط رأی دادن از 22 میلیون تا 10 ـ 12 میلیون نفر را با اعلام بسیاری از گروههای قومی و سیاسی برعدم شرکت در رفراندوم را در کنار هم بگذارید تا متوجه شویم در اولین مراجعه به آراء عمومی از سوی معلمین اخلاق که وارد سیاست شده بودند چه ملغمه ای به دست می آید و چند روز پس از انقلاب چگونه به مردم اطلاعات غیرواقعی دادند و اعلام کردند 5/99 درصد مردم در انتخابات شرکت کردند. البته وقتی سخنگوی وزارت کشور اعلام می کند “کسانی که به هر علتی شناسنامه خود را در دست ندارند و یا شناسنامه آنها مفقود شده است می توانند با در دست داشتن کارت شناسائی معتبر از سازمان یا وزارت خانه ی خود در انتخابات شرکت کنند و رأی بدهند، همچنین کارگران کارخانه ها و یا کارگاههایی که شناسنامه خود را همراه نداشته باشند با در دست داشتن تعهد کتبی از صاحب کارخانه یا استادکار خود می توانند در انتخابات شرکت کنند”(کیهان 9فروردین1358ص8)، معلوم است چنین دستورالعملی چند روز قبل از رفراندوم چه آشفتگی و تقلباتی را در انتخابات موجب خواهد شد.

حال بی مناسبت نمیدانم جریانی را که خود شاهد آن بوده ام در اینجا بیاورم تا از آنچه در اولین همه پرسی در نظام ولائی رخ داد، نسل سوم انقلاب که از نتایج انتخابات سال 88 شگفت زده شد و قیام کرد و به خیابانها ریخت بهتر و بیشتر آگاه گردد. من در رفراندوم 10 فروردین سال 58 مسئول شعبه ی اخذ رأی بیمارستان شهدای تجریش بودم نزدیک ظهر یکی از بچه محل هایم که نسبتی هم با ما داشت و فردی تحصیل کرده و دبیر یکی از مدارس شمیران بود سراسیمه به محل اخذ رأی مراجعه کرد تا رأی بدهد. از او شناسنامه و مدارک خواستیم خندید و گفت: ای بابا من تا این ساعت در بیش از 10 حوزه رأی داده ام!! من و همسرم و دیگر اعضاء حوزه رأی گیری شوکه شدیم. راستی با آگاه شدن از چنین تقلباتی نباید به نام حافظ رأی مردم عکس العمل نشان می دادیم. عکس العمل ما چه بود؟ هیچ! چون می خواستیم جمهوری اسلامی برپا شود اما به چه قیمتی جواب آنرا امروز نسل سوم انقلاب با پوست و گوشت و تمام وجود احساس می کند. بگذارید شرمگینانه بگویم ما در جریان انقلاب و رفراندوم و انتخابات مجلس “خبرگان” که در نامه بعد به آن می پردازم و در این سه دهه بعلت تسلیم شدن به احساسات و ناآگاهی و عدم شناخت، دچار تقصیر فراوان شدیم و آنچه نسل دوم و سوم انقلاب کشیدند و می کشند بار آن بردوش کسانیست که از روز اول در برابر دروغ و خدعه و فریبکاری با سکوت خود اساس ظلم را بنا کردند، که امروز باید در برابر خدا و خلق جوابگو باشند که چرا در این خلافکاری شرکت کردند و یا سکوت نمودند. ما امروز باید بعد از گذشت 3 دهه جوابگوی اعمال، بی توجهی ها، سکوت و ندانم کاریهای خود باشیم. اعمالی که خشت بنای انتخاب های بعدی از جمله انتخابات سال 88 را که موجب طغیان مردم شد و آن همه کشتار و به زندان رفتن و شکنجه معترضین را موجب شد. امروز وقتی قانون اساسی جمهوری اسلامی را باز می کنیم در همان اصل اول آثار آن بداخلاقی ها و خلافکاری ها و جابجا کردن ارقام و اعداد و عدم صداقت حاکمیت با مردم را می بینیم. در این اصل آمده است:

اصل اول: حکومت ایران جمهوری اسلامی است که ملت ایران، بر اساس اعتقاد دیرینه اش به حکومت حق و عدل قرآن، در پی انقلاب اسلامی پیروزمند خود به رهبری مرجع عالیقدر تقلید حضرت آیت الله العظمی امام خمینی در همه پرسی دهم و یازدهم فروردین ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هشت هجری شمسی برابر با اول و دوم جمادی الاولی سال یکهزار و سیصد و نود و نه هجری قمری با اکثریت 2/98 % کلیه کسانی که حق رأی داشتند به آن رأی مثبت دادند (قانون اساسی جمهوری اسلامی).

باید نویسندگان و تصویب کنندگان این قانون (اعضاء مجلس خبرگان) روشن می فرمودند این رقم 2/98 درصد که در قانون اساسی دیده می شود از کجا آمده است؟ دقت کنید که در خوشبینانه ترین حالت 98.2 درصد شرکت کنندگان – و نه کلیه واجدین حق رای- میتوانست درست باشد. آیا اینگونه گنجاندن این رقم در متن قانون اساسی نشاندهنده ی یک بداخلاقی و فریب نیست که نهال آن چند روز پس از پیروزی مردم و تغییر نظام کاشته شد و بعد از سه دهه ثمره آن را در آخرین انتخابات (سال88) دیدیم؟

امیدوارم بزودی بتوانم در مورد دومین انتخابات جمهوری اسلامی که برای بررسی پیش نویس قانون اساسی انجام شد و منجر به تحمیل اصل پنجم این قانون به ملت گردید حقایقی را برای تجربه آموزی نسل جوان بنویسم. (1). اما می خواهم در پایان این مرور تاریخی یکبار دیگر سخنی داشته باشم با کسانی که هنوز نمی خواهند بپذیرید تا این قانون اساسی و اختیارات فوق قانون ولی فقیه وجود دارد انجام یک انتخابات آزاد در ایران امکان پذیر نیست. نظامی که این چنین آلوده به فساد و چپاول و دروغگویی و بی اخلاقی شده ممکن است اجازه دهد برای جلب رأی دهنده ی بیشتر کمی فضا باز شود و به چند نفری از منتقدین معتقد به ولایت فقیه و قانون اساسی هم رخصت شرکت در انتخابات دهد، اما هرگز اجازه نمیدهد تا یک انتخابات آزاد و عادلانه برگزار شود تا نمایندگان واقعی مردم بتوانند به اداره امور جامعه بپردازند. برای رسیدن به انتخابات آزاد باید به جای چشم داشت به مرحمت حکومت، اراده ایستادگی برای تغییر ساختاری داشت.

)1( – در این نوشته از پژوهش های عالمانه ی جناب آقای علی محمد جهانگیری که بعنوان “از پیروزی تا استحاله” جمع آوری کرده اند، بهره فراوان بردم

همکاری اکبر گنجی با نایاک برای قطع کمک آمریکا به اپوزیسیون

حسن داعی

طبق اسناد داخلی نایاک، در حالیکه این سازمان صدها هزار دلار از کنگره آمریکا کمک مالی میگرفت، برای قطع کمک به سازمانهای مدنی و حقوق بشری مستقل و مخالف رژیم ایران لابی میکرد. به توصیه نایاک، اکبر گنجی مقاله ای بر علیه کمک مالی آمریکا به این سازمان ها منتشر کرد. در یک ایمیل، نایاک قطع کمک آمریکا به گروههای مخالف را یک ژست حسن نیت به رژیم ایران در جهت سازش بین دو کشور خوانده بود

از سال 2006 ببعد، سازمان نایاک یک لابی گسترده برای آشتی آمریکا با رژیم ایران آغاز کرد و در این مسیر، انجام چند ژست حسن نیت از طرف آمریکا بسوی تهران در دستور کار قرار گرفت. یکی از این اقدامات، حذف کمک های مالی دولت آمریکا به سازمانهای مدنی و حقوق بشری مخالف رژیم ایران مثل “مرکز اسناد حقوق بشر ” بود.

در همین راستا، سازمان نایاک لابی گسترده ای در کنگره برای قطع این کمک های مالی براه انداخت که چند نمونه از اسناد مربوطه را میتوانید در این آدرس مشاهده کنید. در سال 2007 که نایاک و لابی مماشات مشغول زمینه سازی برای مذاکرات پنهان بین آمریکا و رژیم ایران بود، این لابی به اوج خود رسید. (همچنین نگاه کنید به مقاله “کارزار نایاک و هادی قائمی برای بدنام و منزوی کردن بنیاد برومند و مرکز اسناد حقوق بشر”)

در اکتبر 2007، اکبر عطری از دانشجویان تبعیدی، مقاله ای در روزنامه وال استریت به چاپ رساند و از ادامه کمک های آمریکا به سازمانهای اپوزیسیون و گروههای مدنی دفاع کرد. همانطور که در یکی از ایمیل تریتا پارسی مشاهده میشود، چند روز پس از چاپ مقاله عطری، دخی فصیحیان، مدیر اجرائی نایاک با اکبر گنجی گفتگو کرده است و گنجی نیز با پیشنهاد وی موافقت نمود تا یک مقاله جدید بر علیه کمک مالی آمریکا به گروههای مخالف رژیم منتشر نماید.

با مطالعه اسناد داخلی نایاک معلوم میشود که این سازمان صدها هزار دلار از بودجه های رسمی آمریکا را دریافت میکرد و این پولها را برای پروژه هائی خرج میکرد که وزارت خارجه رژیم و بقیه نهادهای دولتی بررسی کرده و با آن موافقت کرده بودند.

در حقیقت، نایاک با کمک مالی آمریکا مشکلی نداشت بلکه مخالف کمک به گروههای مستقلی بود که رژیم ایران کنترلی روی آنان نداشت.  یک سند داخلی نایاک نشان میدهد که یکی از اعضای مدیریت این سازمان در تهران با مسئولان وزارت خارجه رژیم دیدار کرده است تا هماهنگی لازم برای پیشبرد پروژه هائیکه پول آنرا آمریکا پرداخت میکند انجام شود. در همین راستا، هادی قائمی عضو دیگر هیئت مدیره نایاک، با محمد جواد ظریف سفیر جمهوری اسلامی در سازمان ملل ملاقات کرد تا نحوه انجام پروژه مشترک بین نایاک با یک سازمان ایرانی که توسط خود رژیم راه اندازی شده بود، بخوبی پیش برده شود.

من اسناد داخلی نایاک و دهها ایمیل مربوط به کمک مالی کنگره به نایاک و همچنین هماهنگی نایاک با دولت ایران برای خرج این پولها را دراین آدرس قرار داه ام.

در دو ایمیل که بین “پاتریک دیسنی” مسئول لابی نایاک و شخص دیگری رد و بدل شده، دیسنی تاکید میکد که قطع کمک مالی به گروههای مخالف، یک اقدام حسن نیت از طرف آمریکا به رژیم ایران است و زمینه های تفاهم بین دو کشور برای سازش نهائی را فراهم مینماید. (ایمیل اول، ایمیل دوم)

از طرف دیگر، سازمان CATO که نیم میلیون دلار به اکبر گنجی داد، یکی از موسساتی است که بهمراه نایاک برای سازش بین آمریکا و رژیم ایران لابی میکرد. (اسناد لابی مشترک نایاک با کیتو سری اول – کیتو سری دوم – کیتو سری سوم کیتو سری چهارم)

شگفت آور اینکه، یکی از اعضای کمیته 7 نفره ای که تصمیم به پرداخت نیم میلیون دلار از طرف سازمان کیتو به اکبر گنجی گرفت، رئیس کمپانی بزرگ ” Koch” میباشد که هم اکنون بخاطر معاملات شیرین اقتصادی با رژیم ایران مورد غضب کنگره آمریکا قرار گرفته است.

با مطالعه اسناد داخلی نایاک و مقایسه آن با اظهارات علنی پارسی و گنجی معلوم میشود که دریافت پول از دولت، کنگره و کمپانی های بزرگ آمریکا برای بعضی ها کاملا حلال و پسندیده است اما وقتی همین پولها به دیگران پرداخت شود، در اینصورت کاملا حرام و ناپسند خواهد بود.

 

حسن داعی

منبع:پارس دیلی نیوز – وبگاه ایران فوریوم

در بارهء ویدئوی سی و هفت روز دکتر شاهپور بختیار

کامبیز باسطوت

عباس معیری، مینیاتوریست و دوست بختیار، در پایان این ویدیو در باره او چنین می گوید: “بختیار کوهی است که هرچه از آن دورتر می شویم (از جهت زمانی) بزرگی و شکوه آن برای ما بیشتر می شود”. بدون بختیار انقلاب 57 خلائی آشکار می داشت و در این بخش از تاریخ معاصر ایران می باید ثبت می شد تا آیندگان بدانند که چگونه بخش بزرگی از کوشندگان سیاسی سکولار با کوته فکری و بزدلی سیاسی خود و با بستن گوش های خود به سخنان بختیار و پشت کردن به او سهمگین ترین رژیم تفتیش عقاید مذهبی را به مردم ایران تحمیل کردند.

اینطور بنظر می رسد که در انقلاب 57 هر چیز که می توانست به راه غلط برود به راه غلط رفت. بختیار در سخنرانی خود در مجلسی که آن را «مقدس» می خواند خود را متعهد به اجرای کامل قانون اساسی مشروطیت، آزادی مطبوعات و بیان، دمکراسی و بیانیهء حقوق بشر اعلان کرد؛ مفاهیمی که امروز از طرف بیشتر نیروهای سیاسی تکرار می شود. بیش از سه دهه است که مغلوبین انقلاب 57 که بیشتر شامل هم پیمانان حزب الله می شوند، دربارهء چگونگی براندازی رژیم جمهوری اسلامی سخن می گویند و برنامه ریزی می کنند. اما از آنچه غفلت می شود سخن گفتن برای فراهم کردن درک روشنی است از اجتناب بالقوه از بروی کار آمدن حکومت اسلامی که می توانست مردم ایران را از یک تجربهء تاریخی سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تلخ و دلخراش آسوده می کرد.

درک بختیار بر این بود که با برداشتن سانسور مطبوعات با سپاسگزاری گرداندگان نشریات روبرو میشود و پشتیبانی آنها را کسب میکند. اما کارکنان مذهبی و کمونیست مطبوعات باو ثابت کردند که درک او کاملا غلط بود و این آزادی در جهت نابودی او و قانون اساسی مشروطیت بکار برده شد. فرض بختیار براین بود که با آزادی زندانیان سیاسی مانند رهبر مجاهدین مسعود رجوی و دیگران که مانند او بودند سپاس و پشتیبانی آنها را کسب خواهد کرد، فرضی که ثابت شد کاملا غلط بود. آنچه تصویر کلی انقلاب 57 بود این بود که دادن امتیاز به حزب الله و متحدانش انگیزه ای برای سپاس آنها نبود بلکه تشویق آنها به افزایش فشار سیاسی بود تا رژیم مشروطیت سرنگون شود. در شرایط هرج ومرج و انقلابی تصور بختیار این بود که آزادی بیشتر و امتیازات بیشتر به نیروهای انقلابی آرامش را به کشور برخواهند گرداند. این فرض در صورتی درست بود که نیروهای انقلابی ماهیتی دمکراسی خواه و آزادیخواه میداشتند در صورتیکه نیروی اصلی انقلاب که کمونیست ها و مذهبی ها بودند و هیچکدام به دمکراسی و آزادی اعتنائی نداشتند و مذهبی ها به دنبال اسلام فقاهتی و قصاصی و کمونیست ها بدنبال کارگر کردن تمام مردم ایران و مبارزه با امپریالیست به سرکردگی آمریکا بودند.

برای اینکه به ذهنیت بختیار و اطرافیان او پی ببریم که بطور کلی دولت او را متزلزل میکرد میباید به کردار و گفتار آنها توجه کنیم. جناب محمد مشیری یزدی معاون نخست وزیر میگوید رئیس انجمن شهر و حکومت نظامی برگزارکنندگان تظاهرات به نقع دولت بختیار به نخست وزیری پیش ایشان میایند و تقاضای کمک مالی برای آن میکنند اما ایشان آنرا رد میکند و بختیار هم در این مورد با او هم صدامیشود. ظاهراً چسبیدن به اصول مایه افتخار جناب مشیری و دکتر بختیار است اما این حرکت بهچوجه کمکی به دوام دولت بختیار نمیکرد و نتیجه آن محفوظ نگهداشتن پول برای حزب الله بود. در صورتیکه ارتشی ها با رفتن شاه مخالف بودند و آنرا بدرستی آغاز متلاشی شدن ارتش میدند بختیار از آن استقبال میکرد. خمینی آن را طلیعه پیروزی اعلان میکند اما آنرا پیروزی اعلان نمیکند. ارتشی ها و خمینی هر دو رفتن شاه را بدرستی تحلیل میکنند اما بختیار کاملا غافل از این است که با رفتن شاه دولت او جداً بخطر افتاده است. جناب رحیم شریفی مشاور نخست وزیر در مورد آزادی زندانیان سیاسی، زندانیانی که دولت شریف امامی و تیمسار اذهاری آزادیشان را برابر و با افزایش هرو مرج انقلابی میدانستد مانند مسعود رجوی، عده ای بیگناه اعلان میکند که بیخودی به زندان افتاده بودند.

بختیار بطورکلی از پرداختن به ارتش که تنها نیروئی است که میتواند دولت او را سر کار نگهدارد کوتاهی میکند. در آن آخرین روزهای رژیم مشروطیت تنها نیروئی که میتوانست ایران را از چنگال حزب الله نجات دهد ارتش بود اما ارتش در کل و رهبری آن پی در پی کوبیده و تضعیف میشد. اولین ضربه کوبنده را شاه با انتخاب اذهاری بجای اویسی به روحیه جنگجویانه ارتش زد. با روی کار آمدن بختیار ارتش در کار مبارزه با حزب الله خمینی و متحدینش نبود بلکه دفع الوقت میکرد تا بختیار دلکشی های سیاسی خود را از آنها بکند، کرداری که از آغاز انقلاب و سه دولت پیش از آن دنبال شده بود. وقتیکه ارتش فرودگاه مهرآباد را بست تا خمینی به ایران نیاید و بختیار در مقابل ارتش ایستاد و فرودگاه را باز کرد آخرین رمق ایستادگی ارتش در مقابل خمینی را از آن گرفت. از این پس بود که رفتن ارتشی ها بسوی خمینی شدت بیشتری گرفت و روز شماری متلاشی شدن ارتش سرعتی بیشتر گرفت. توطۀ حزب اللهی ها برای شورش همافران و ناکامی ارتش در سرکوب آن ارتش را متوسل به آخرین تلاش برای بجاماندن کرد که اعلان بیطرفی بود. لیکن این حرکت ارتش با نداشتن اراده دفاع از خود نتوانست از متلاشی شدن آن و سرنگونی دولت بختیار جلوگیری کند.

آنچه مسلم است بختیار هرچند که آشکارا بهترین انتخاب سیاسی برای نیروهای غیر مذهبی بود اما سیاسیت هائی که او در پیش گرفته بو به هیچ وجه به دوام دولت او کمک نمیکرد. معین نیست درحالیکه بختیار حریف خمینی که از پاریس دولت او را آنچنان به مبارزه طلبیده و آنرا فلج کرده بود نمیشد، چگونه او تصور میکرد میتواند حریف خمینی در تهران بشود. در این باره آشکار بود که ارتش درک درستری داشت و میدید که شانس پیروزی بر خمینی بیرون نگهداشتن او از ایران است. بختیار در آخرین روزهای دولتش برای بقای خود از ارتش میخواهد که حزب الله و متحدینش را سرکوب کند و پادگان نیروی هوائی را بمباران کند و اعلان میکند او مسئولیت کشته ها را بعهده میگیرد[1]. بنظر میرسد در این 37 روز بختیار چیزهای زیادی یاد میگیرد که پس از بی اثر یافتن امتیاز دادن به خمینی بود و به سرکوب روی میاورد اما این وقتی است که او امکان بکار بردن زور بوسیله ارتش را از دست داده است. چهره مبارز بختیار در دولت 37 روزه او پس از سرنگونی دولتش افسرد و غمناک میشود و حاکی از یاس درد آوری است. بختیار میگوید من به مردم آزادی دادم اما مردم آزادی را نخواستند.

جناب رحیم شریفی مشاور او گزارش میدهد از اظهار علاقه خمینی توسط سنجابی به ملاقات با بختیار در روز 21 بهمن. مشکل میتوان باور کرد که واقعاً خمینی چنین قصدی را داشته است و میتوان آنرا وسیله ای برای جلوگیری از اقدام قاطع در برابر او در نظر گرفت و وقت گذرانی تا نتیجه شورش همافرها معین شود. از طرف دیگر جناب عباس امیرانتظام گزارش میدهد که بختیار پیش از 20 بهمن موافقت کرده بود تا استعفا بدهد اما اینکار را نمیکند[2]. شاید بختیار هم میخواست حزب الله را تا میتواند معلق نگهدارد و برنامه خود را پیش ببرد. جالب است که توجه کنیم امیر انتظام و دکتر سحابی اقدامات خود را در گفتگو با بختیار و قره باغی در باره استعفای او و بیطرفی ارتش برای خاتمه دادن به خونریزی بیان میکنند، در صورتیکه ما مشاهده میکنیم خونریزی واقعی بعد از سرنگونی دولت بختیار و متلاشی شدن ارتش آغاز میشود. در ویدیو 27 روز بختیار به ارتش حمله و توهین میکند و ادعا مینماید اگر ارتش چند هفته دیگر به او وقت میداد و در برابر حزب الله میایستاد رژیم مشروطیت سرنگون نمیشد و ایران تاریخ دیگری میداشت. بختیار از اینکه احتمال اعلان بیطرفی ارتش را پیش بینی نکرده بود افسوس میخورد و اظهار میکند که چگونه این حرکت ارتش را او پیش بینی نکرده بود وغافلگیرش کرد.

ارتشبد قره باغی در کتاب خود”حقایق درباره بحران ایران” مشکلات بیمناک کننده ارتش را در آخرین روزها پیش از متلاسی شدنش را توضیح میدهد و بختیار را متهم به دروغ گفتن درموارد بیشماری در باره ارتش میکند. او میگوید که بختیار از تشکیل شورای فرماندهان ارتش آگاه بود و در حالیکه شورا در جریان بود چندین بار با بختیار تلفنی گفتگو کرده بود. قره باغی از این پیشتر میرود و بیان میکند که بختیار با اعلان بیطرفی ارتش موافقت کرده بود و از آنها خواسته بود که رادیو آنرا یکساعت دیرتر پخش کند در صورتیکه میتوانست از پخش آن در رادیو بطور کلی جلو گیری کند[3]. در این شورا و در کتاب پیش از این چندین بار فرماندهان اشاره میکنند که بختیار میخواهد جمهوری اعلان کند و همچنین چون او پایگاهی در میان مردم ندارد ارتش مسئولیت ندارد از دولت او پشتیبانی کند[4]. برپایه تمام گزارش ها شورش همافرها که آغاز متلاشی شدن ارتش و دولت بختیار بود به گزارش قرة باغی برای نمایش دوباره فیلم آمدن خمینی بود که به دستود بختیار دوباره پخش شده بوده است. بگفته بختیار او انتظار داشت که جواب خمینی باینکه هیچ احساسی برای برگشتن به ایران ندارد به بجامانده دولتش کمک کند در صورتیکه نتیجه آن کاملاً معکوس بود و به سرنگونی دولت او شدت غیر ضروری را داد[5]. قرة باغی، بختیار را مسئول متلاشی شدن ارتش اعلان میکند. چون بطور کلی به فرماندار نظامی اجازه نمیدهد تا جلوی تظاهرات حزب الله و متحدینش را بگیرند و آنرا طرحی از پیش تعین شده بکمک بازرگان برای خیانت و متلاشی کردن ارتش میداند[6].

آنچه از بررسی این دیدگاه های متفاوت میتوان مشاهده کرد اغتشاش در میان برخورد دولت بختیار و ارتش با طرفداران خمینی است. در حالیکه ارتش میداند که تنها راه مقابله با طرفداران خمینی درگیری و سرکوب آنها است در زمانیکه امکان پذیر است، در همان زمان بختیار تصور میکند با پاسخ به خواسته های که او تصور میکند علت انقلاب است بدون اعمال قدرت پشتیبانی خمینی و متحدانش را جلب خواهد کرد و فرصت طلائی را برای بقای خود از دست میدهد. در مرحله ای که بختیار تصمیم به اعمال قدرت نظامی میگیرد، مردمان زیادی که منافع خود را در پیوستن به برنده این مبارزه میدند بسوی خمینی رفته بودند که شامل ارتشی ها در رده های بالا و پائین هم میشد و ارتش دیگر توانائی و ظرفیت اعمال قدرت را نداشت. عدم درک مشترک سیاسی بین دولت بختیار و ارتش برای واکنش معینی در زمانی یکسان دولت بختیار و ارتش را محکوم به نابودی کرده بود.

غفلت بزرگتر در میان نیروهای غیر مذهبی و غیر آخوندی که بسوی خمینی رفته بودند شکل گرفت. در ویدیوی 37 روز بازرگان در تصویری کاملاً حقارت آمیز ایستاده در مقابل خمینی و آخوندهای نشسته حکم نخست وزیری خود را از خمینی میپذیرد. چنانچه پیش از شورش همافرها بختیار دولت را به بازرگان میداد در حالیکه ارتش هنوز ساختار خود را حفظ کرده بود و کمیته ها مسلح نشده بودند و سپاه هنوز شکل نگرفته بود. در چنین حالتی میتوان گمان زنی کرد که آرایش نیروهای سیاسی در فاصله ای کمتر از ششماه تغییر میکرد و آخوند ها از تسلط سیاسی به ایران محروم میشدند و بخش وسیعتری از نیروهای سیاسی به ارتش سکولار ایران بعنوان یک نیروی موازنه کننده سیاسی اتکا میکردند و شاید بعد از یکی دوسال ابر سیاه نیروی تهدید کننده اسلام سیاسی پراکنده میشد. این گمان زنی در صورتی به واقعیت می پیوست که نیروهای غیر مذهبی و مذهبی به سیاه شدن روزگار سیاسی خود در حکومت آخوندی اسلام سیاسی آگاه میبودند. آگاهی که هنوز آروزئی دور دست به نظر میرسد. آگاهی که سکولار بودن حکومت در چهار چوب دمکراسی و متکی به بیانیه حقوق بشر روزگاری روشن و امیدوار کننده برای مردم ایران به ارمغان میاورد.

________________________________________

http://www.lenziran.com/2011/08/07/37-days-a-documentary-about-the-life-and-death-of-shapoor-bakhtiar

[1] “حقایق در باره بحران ایران”،ارتسبر عبّاس قره باغی، ص 436.

[2] “نا گفته های انقلاب 57″، در گفتگوی روزبه میر ابراهیمی با عبای امیر انتظام، ص 135.

[3] حقایق، ص470.

[4] حقایق، ص 458، 460.

[5] حقایق، ص 391.

[6] حقایق، ص 393

برگرفته از سایت سکولاریسم نو

بودن یا نبودن جمهوری اسلامی : مسئله اینست

علی میرفطروس

(نه جنگ!نه جمهوری اسلامی!)

  *احمدزیدآبادی(روزنامه نگار زندانی): «هنگامی می‌توان با حملهء نظامی  با قاطعیّت مخالفت کردکه امکان اصلاحی یا کورسوی امیدی  وجود داشته باشد.».

      *بسیاری از نویسندگان وروشنفکران،درگردوغباربیانیّه ها ی رنگارنگ،می کوشندتاموضوع  اصلی ،یعنی :ضرورت برکناری یاسرنگونی رژیم اسلامی  را پنهان کنند.

*  در«جنگ اعلام نشدهء۳۲سالهء جمهوری اسلامی علیه همهء افرادواقوام ایرانی»، تقدیر ملّت ما این نیست که  همچنان بسوزد یا بسازد.تقدیر ملّت مااین نیزنیست تاقربانی جنون ِجنگ طلبانهء دیگری توسّط یک رژیم تبهکارگردد.

                                                                              *****

     مقالهء من۱،چنانکه انتظار می رفت، درمیان علاقمندان  به سرنوشت ایران ،بازتاب گسترده ای یافت و درفضای گفتمان های رایج مربوط به «حملهء نظامی به ایران»؟یا«حملهء نظامی به رژیم اسلامی »؟ تغییراتی پدیدآوُرد .این تغییرگفتمان باعث گردیده تا نقاب ازچهرهء ترفندهاوسفسطه بازی های  کسانی برافتدکه درپس ِ پُشت ِ «صلح طلبی»وشعار ِ«وا  وطنا!»، شعارهاومنافع  رژیم جمهوری اسلامی را به پیش می برند.

    طبیعی بودکه آن مقاله، واکنش های تند ِتنی چندرانیز بدنبال داشته باشد که متأسفانه،یا مفهوم ومصداق مقاله ام را درک نکرده  ویا باحذف  یانادیده گرفتن ِ کلمات برجسته وتأکیدی ِمقاله ام (مانندواژگان«تنها وتنها»و«حملهء هدفمندو مشخّص به پایگاه های سرکوب رژیم»)،آن رابه« مقاله ای جنگ طلبانه برای حمله به ایران»!!!تعبیرکرده اند۲٫

     هدف دیگر من درارائهء آماروارقام هولناک پایان مقاله( دربارهء شمار تلفات ناشی ازآلودگی هوادرتهران  وکشته هاومجروحان تصادفات رانندگی) نیزبه این خاطربودتابه دوستانی که در«شور ِحُسینی وطن پرستی» بی هوش گشته اند، یادآوری کنم که بقول شاعر:

               «دشمن ِ خانگی از خصم برونی،بتَر(بدتر) است»

زیرا رژیمی که باوجوددرآمدهای سرشارنفت،از تأمین ابتدائی ترین حقوق مُسلّم مردم ایران(ازجمله: داشتن  راه های امن  وتأمین بهداشت وهوای سالم) عاجزاست وشهرهائی مانند اهوازوسنندج وتهران رابه«اتاق های گاز ِ نازی ها»بدَل کرده ،چگونه می تواند امنیّت  تأسیسات عظیم اتمی را تأمین کند؟

 دوسال پیش،دردعوت ودیداری ناخواسته با نمایندگانی ازدولت اسرائیل، به آنان گفتم:من یک پژوهشگرتاریخ ام و لذانمی دانم که شما چرا درمسئلهء ایران،که یک مسئلهء حسّاس سیاسی است،به من مراجعه کرده اید؟

    گفتند:مابا ایرانی های  متعدّدی(ازجمهوریخواه تا سلطنت طلب) گفتگوکرده ایم اما هریک ،بجای ارائهء «راه حل»، بیشتر به نفی وانکار ِیکدیگرپرداخته اندویا«مُماشات بارژیم جمهوری اسلامی» را توصیه کرده اند،ازاین رو به شما  مراجعه  کرده ایم تااز دیدگاه های شما نیز  آگاه شویم.

   در همان ملاقات،من نظرات صریح وروشنم رابه آنان ابراز کردم وازجمله تأکیدکردم:مشکل  مردم ایران ومنطقه وجهان،مشکل«تأسیسات اتمی ایران»نیست بلکه مشکل اساسی، خود ِرژیم جمهوری اسلامی است که با سوءاستفاده از درآمدهای سرشار نفت، درایران، فلسطین، لبنان، عراق، افغانستان و … ایدئولوژی کینه و نفرت و مرگ منتشر می کند، ایدئولوژی هولناکی که اینک در منطقه و جهان، در تدارک یک «هولوکاست اسلامی» است.ازاین گذشته،شماکه رهبران تروریست های «حماس» رادر درون اتوموبیل هاویادرمنازل مخفی  شان، هدف قرارمی دهید،چرااین«جرّاحی قشنگ»را دربارهء رهبران  ایران وپایگاه های سرکوب رژیم اسلامی (سپاه ،بسیج و…) انجام نمی دهید؟… اگرطرح افسران آلمانی برای ترور  هیتلر (دربیستم ژوئیه ۱۹۴۴)  موفّق می شد،بی تردید،سرنوشت یهودیان ومردم آزادجهان،طوردیگری رقم می خوُرد…. جامعۀ کنونی ایران نه افغانستان است و نه عراق و فلسطین و لبنان، بلکه جامعۀ کنونی ایران با یک نیروی عظیم ۷۰ درصدی ِجوان و پویا، ارتش آگاه و نیرومندی است که خواهان آزادی،امنیّت، صلح، رفاه و دموکراسی است. از این نظر – چنانکه مبارزات ستایش انگیز و بدور از خشونت سال های اخیر نشان داده – جامعۀ مدنی ایران قابل مقایسه با هیچیک از کشورهای خاورمیانه نیست. بنابراین: می توان و باید این «ارتش آگاه و نیرومند جامعۀ مدنی» را به حساب آوُرد و بر آن تکیه کرد. بر این اساس، اعتقادم دارم که تنها و تنها با کوبیدن پایگاه ها و ستادهای سرکوب حکومت اسلامی و برداشتن سقف سرکوب و ترس و تهدید و در نتیجه: با خیزش مردم ایران و سرنگونی این رژیم ضد ایرانی و ضد انسانی بدست خود ِآنان است که می توان شاهد استقرار آرامش و صلح و ثبات در منطقه و جهان بود… فراموش نکنیدکه ایران  درشمار ِاوّلین کشورهائی بود که درزمان نخست وزیری محمد ساعدمراغه ای دولت اسرائیل را به رسمیّت شناخت(۲۳اسفند۱۳۲۸)وهزاران نفر ازفراریان  یهودی در همان زمان، به علّت اذیّّت و آزارکشورهای عربی،به ایران مهاجرت کردندوسال ها میهمان ایرانیان صلح دوست ومهمان نوازبودند. بسیاری ازهمین یهودیان مهاجر،  دراصفهان ویزد ودیگرشهرهای ایران ،اسکان گُزیدندو به کاروزندگی پرداختند . ازاین گذشته،من فکرمی کنم که درمنطقهء خاورمیانه، ایران واسرائیل، یگانه دوستان  واقعییکدیگراند و دوستی تاریخی ودیرینه  ای، این دوملّت را به هم پیوند می دهد.به علاوه، یهودی ها یک «بدهکاری تاریخی»به ملّت ایران مدیون اند وآن،نجات قوم یهود ازاسارت «بُختُ الانصر«(پادشاه بابل) بدست «کوروش بزرگ» بود. بنابراین: هرگونه حملهء نظامی به مردم ،مراکزصنعتی ،نفتی  واتمی ایران،باعث کینه ونفرت دیرپای ملّت  ایران نسبت به اسرائیل خواهدشد.

     این نظرات صریح  درمخالفت من با حملهء نظامی به ایران،ظاهراًبرای نمایندگان دولت اسرائیل«خوشآیند» بود که درپاسخ، گفتند:«علیرغم تهدیدات  رهبران جمهوری اسلامی در«محواسرائیل»وباتوجه به اینکه بسیاری ازمقامات ارشد سیاسی-نظامی ِاسرائیل، زاده وپرورش یافتهء ایران هستندوایران را کشور دوم خودمی دانند،حملهء نظامی به ایران، درچشم اندازمقامات سیاسی- نظامی اسرائیل نبوده ونخواهدبود»…

  چندی بعد،مضمون آن ملاقات توسط دیپلمات برجسته و دولتمرد خوشنام ،دکترامیراصلان افشار، به اطلاع  آقای «مائیر عِزری»،سفیرسابق اسرائیل درایران(اهل اصفهان) رسید که آقای «عِزری» نیز ضمن تأئیدعدم وجودطرح یابرنامه برای حملهء نظامی به ایران توسط دولت اسرائیل،گفتند: «درآینده اگر برنامه ای  درکار باشد،عملیّاتی  خواهد بودکه مُسلّماً به نفع ملّت بزرگ ایران ورهائی آنان ازشرّ  ِجمهوری اسلامی  است!».

     اینک که به وقایع  هفته های اخیر می نگریم،معناومصداق  آن «عملیّات»و«جرّاحی قشنگ» را مشاهده می کنیم:از شایعهء طرح انفجار اتومبیل آیت الله خامنه ای (درسفربه کرمانشاه)و احتمال ترور قاسم سلیمانی وکشته شدن حسن تهرانی مقدّم دریک «تصادف» (هردو ازسرداران  محبوب رهبر جمهوری اسلامی) تا، خصوصاً،انفجار مهیب ومرگبار پایگاه نظامی«ملارد». 

        بااین مقدّمات، من فکرمی کنم که  مضمون مقاله ام ،چنان روشن وشفّاف باشد که جای تردیدوابهامی  برای فهم ودرک  آن  باقی نمی گذاردولذا،کسانی،مانند آقای اکبرگنجی، که بانقابی ازصلح طلبی ،حملهء هدفمند به«ستادهاوپایگاه های سرکوب رژیم اسلامی» را با«حمله به ایران» خلط  واشتباه می کنند،کسانی هستندکه  به مردم  دروغ گفته اندو هنوزنیز دروغ می گویند۳: کسانی که«اندیشه» و«راه»شان  از«چاه»وفاضلآب های جمهوری اسلامی  سردرآوُردو با  «انقلاب شکوهمند اسلامی»شان،گوری برای ملّت ما کَندند که سرانجام،همهء ما  در آن خُفتیم! .«کارل پوپر»، این  دسته از«روشنفکران» راکه با اندیشه های خویش، عملاً در خدمت خودکامگان قرار داشته و راهگشای حکومت های جبّار بوده اند، «پیامبران دروغین» نامیده وآلودگی کلام  آنان  را « بسیار بسیار خطرناک تر از آلودگی هوا» دانسته است.۴

     چندسال پیش ،روزنامه نگار زندانی، احمدزیدآبادی، درنقدی بر تلاش هاو راهکارهای  آقای اکبرگنجی  و۳۰۰روشنفکر ایرانی وجهانی ۵ نوشت:

«به نطر من اگر کسی فکر می‌کند که مخالفت روشنفکران جهان و یا تظاهرات مردم کشورهای غربی، در شرایطی که جنگ اجتناب ناپذیر شده است، می‌تواند مانع بروز جنگ شود، خطا می‌کند…متأسفانه شرایط بین المللی و داخلی، هیچکدام به گونه‌ای نیست که بتوان بازیگر سومی را وارد صحنه کرد. افزون بر این ها، معمولاًهنگامی می‌توان با حملهء نظامی  علیه یک کشور با قاطعیّت مخالفت کردکه امکان اصلاحی یا کورسوی امیدی   وجود داشته باشد.»۶

     اینک پس ازگذشت ۴سال ازسخن درست ِ احمد زیدآبادی ودرحالیکه  حـتّی آقای محمّدخاتمی نیز«فاتحهء اصلاحات» را خوانده وآخرین «کورسوی امید برای اصلاح رژیم»نیزفرومُرده است ، آیانبایدبا سرنگونی ِجمهوری اسلامی(در تمامیّّت آن) ویا باحملهء هدفمند به پایگاه ها وستادهای سرکوب رژیم،موافق بود؟راستی را! تلاش وتعمّد آقای اکبرگنجی  ویارانش برای حفظ رژیم جمهوری اسلامی ازِچیست؟۷

     متأسفانه،برخی ازدوستان، با تحلیل های ترسناک واغراق  آمیز،«حمله به رژیم اسلامی»رابا«حمله به ایران»، یکی  ومترادف جلوه می دهندو معتقدند:«برای پرهیزازکشتارمردم وجلوگیری ازتجزیهء ایران،پاسداری از یکپارچگی ملی و میهنی ایران(؟!!) وممانعت از فروپاشی حاکمیّت ملی(؟!!)، می توان صبرکردومنتظرماندتا مردم،خود بپاخیزندووایران را آزادکنند …این اتفاق ممکن است همین فردا بیافتد، ممکن است تا دهه ای دیگر هم زمان ببرَد»…«حملهء نظامی باعث تقویت رژیم اسلامی وموجب  ضعف دموکراسی درایران»یا«باعث تجزیهء ایران خواهدشد» و « سرکوب در داخل کشور راشدّت می بخشد» یا «واکنش شدیدرژیم علیه  اسرائیل ومردم منطقه را به همراه خواهدداشت!»و…..

   درشرایطی که ایران عملاً،میان منافع سیاسی – اقتصادی روسیّه وچین    تقسیم شده ونقض اوّلیّه ترین حقوق انسانی مردم وغارت وچپاول منابع وسرمایه های ملّی ،بیش ازپیش ادامه دارد،این دوستان، واقعاً، ازوجودکدام دموکراسی  وحاکمیّت ملّی درایران سخن می گویند؟.آیا آنان نمی دانندکه این،وجودرژیم اسلامی است که باعث تجزیه وفروپاشی یکپارچگی ایران خواهدشد؟،دراین باره ،به سیاست هاو سرکوب هاوستم های ۳۲سالهء رژیم اسلامی نسبت به همهء اقوام ایرانی(خصوصاً کُردها وبلوچ ها) نگاهی  کنید تا«تجزیه طلب ِواقعی» را بشناسید!.به نظرمن، تا ۱۰سال دیگر،نه ایرانی باقی خواهدماندتااین دوستان بخواهندآن را«نجات» دهند ونه مردمی که بتوانندصلح وآزادی وامنیّت وحاکمیّت ملّی راتجربه کنند بقول سعدی:

شدغلامی که آب ِ جو  آرَد

آب ِ جو آمدو  غلام ببُرد

ازاین گذشته،دوستان این نکتهء مهم واساسی را پنهان می کنندکه  باکوبیدن هدفمند ِستادهای سرکوب ودفاعی رژیم،اساساً،دیگر ،فرصت وامکانی برای «واکنش رژیم» باقی نخواهد ماند.

    درکنار شعار های وسیاست های جنگ افروزانهء رهبران جمهوری اسلامی،همگامی و همصدائی رهبریاپدرمعنوی اصلاح طلبانِ ِفرصت سوز،آقای محمدخاتمی،نیزقابل تأمّل است که درسودائی سیاه برای«حراست ازکیان اسلامی» می خواهد«ندا»هاو«سهراب» های دیگررا درسنگر قاتلان شان( رادان هاو سعیدمرتضوی هاو….) به مسلخ جنگی کور بکشانَد :

« در مقابل دخالت خارجی، اصلاح طلب و غیراصلاح طلب[درکنار ِهم] ،مقابله خواهند کرد» ۸

   بقول حافظ

                شرمش ازمظلمهء خون سیاووشش باد!

        در«جنگ اعلام نشدهء۳۲سالهء جمهوری اسلامی علیه همهء افرادواقوام ایرانی»، تقدیر ملّت ما این نیست که  همچنان بسوزد یا بسازد.تقدیر ملّت مااین نیزنیست تاقربانی جنون ِجنگ طلبانهء دیگری توسّط یک رژیم تبهکارگردد.

   باتوجه به بحران های بسیارعمیق ِاجتماعی واقتصادی درایران ،چه بساکه شعارهای وتهدیدات  جنگ طلبانهء رهبران رژیم، برای انحراف افکارعمومی مردم ازمشکلات داخلی  باشد،بااینحال،باید کوشید تا بدون احساسات وعوامفریبی وبدور ازمماشات بارژیم اسلامی،خواب های خونین رهبران جمهوری اسلامی را نقش برآب کرد،دراین راستا،خواست  گشودن در های تأسیسات اتمی  ایران به روی بازرسان آژانس بین المللی اتمی وکسب اعتمادبین المللی ،مرکزی ترین شعار ِمیهن پرستان واقعی می تواندباشد.

      بنابراین: من نیزباهرگونه حملهء نظامی به ایران، شدیداً مخالفم،امّامسئلهء اصلی، «بودن» یا «نبودن ِ جمهوری اسلامی» است!  آیاآقای اکبرگنجی ویارانش با برکناری یاسرنگونی تمامیّت این رژیم ضدایرانی وضدانسانی  موافق هستند؟،چگونه وباچه ابزاری؟

  سال ها پیش دراعتراض به تفرقهء رهبران سیاسی و کم کاری های روشنفکران ایران درخارج ازکشور جهت تشکیل اتّحاد ملّی  وایجادیک آلترناتیو سیاسی برای رهائی مسالمت آمیز میهن ازسلطهء رژیم اسلامی۹، به نقل از«کاستیلو»، شاعر تیرباران شدهء گواتمالایی، گفته بودم :                                                                                                                                                                                                                    

«روزی خواهد آمد که ساده ترین مردم میهن من  -

روشنفکران ابتَرِ  ِ کشور را

استنطاق خواهند کرد

و خواهند پرسید:

روزی که ملّت به مانند یک بخاری کوچک و تنها

فرو می مُرد

به چه کاری مشغول بودید؟»۱۰

     

  اینک که ملّت  ما«به مانند یک بخاری کوچک وتنها،فرو می میرَد»،پرسیدنی است که«روشنفکران ابتَر ِکشور»، درآن  سال های  خاموشی وفراموشی کجابودند؟وچه می کردند!؟

                           

                                                      ۱۷نوامبر۲۰۱۱،بوستون،آمریکا

برگرفته سایت استاد علی میرفطروس

پانویس ها:

http://mirfetros.com/fa/?p=2322 -1

2-ازجمله نویسندهء ناکامی در« زراعتی »بی حاصل- کوشیده است تا تعبیری وارونه ازمقاله ام بدست دهد! نگاه کنیدبه:

http://news.gooya.com

برای برداشت نادرست دیگری ازمقاله ام نگاه کنیدبه:

http://www.akhbar-rooz.com

http://news.gooya.com 3-

http://mirfetros.com/fa/?p=1170

http://news.gooya.com

4- http://zamaaneh.com

http://www.greencorrespondents.com

5 – جامعهء باز و دشمنانش، کارل پوپر، ترجمهء علی اصغر مهاجر، ج ۱ و ۲، تهران، ۱۳۶۴
همچنین نگاه کنیدبه:

http://mirfetros.com/fa/?p=179

6- http://www.roozonline.com
– 7 برای نمونه ای ازاین تلاش ها،نگاه کنید به:

http://www.pezhvakeiran.com

http://www.pezhvakeiran.com

http://www.pezhvakeiran.com

http://news.gooya.com

- http://www.khatami.ir/fa/news/1048.html 8
9- http://mirfetros.com/fa/?p=249
10- http://mirfetros.com/fa/?p=62

http://mirfetros.com/fa/?p=195

http://mirfetros.com/fa/?p=183

رضا پهلوی و جلوگیری از جنگ

الهه بقراط: مهمتر از جنگ

خانم‌ها، آقایان! لطفا ننه من غریبم بازی در نیاورید!  شما خودتان نیز می‌دانید اگر قرار باشد جنگی در گیرد، هیچ کس به موافقت یا مخالفت شما در نامه و اعلامیه و مقاله و گفتگو و شعار و حتا تظاهرات میلیونی، همان گونه که در مورد جنگ عراق شاهد بودیم، اعتنایی نمی‌کند چه برسد به جنگی که نه تنها افکار عمومی جهان بلکه بخشی از مردم خود ایران نیز آن را تنها راه نجات خویش از جمهوری اسلامی می‌شمارد و معلوم نیست چرا کسی میل ندارد این واقعیت دردناک را ببیند و به جای از هول هلیم در دیگ افتادن و اعلام موافقت با آن و یا تکرار محکوم کردن توخالی «جنگ» راه چاره‌ای برای این کارزار واقعی بیندیشد.

همه این نوشته‌های «بی‌خطر» که در فضای مجازی و غیرمجازی صادر می‌شوند و مجموعه‌ آن مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود، جز به درد «آرامش وجدان» و ثبت در کارنامه افراد و گروه‌هایی که آن را «فعالیت» و نقش‌آفرینی می‌پندارند نمی‌خورد که آن هم در آینده، بنا بر اقتضای آنچه پیش خواهد آمد یا به آن استناد می‌کنند، یا پنهانش می‌نمایند و یا خود به تحریف آن می‌پردازند تا با واقعیتی که بعدا حاصل شده است همخوانی بیابد بدون آنکه به مخاطبانی که این روزها را تجربه نکرده‌اند، توضیح دهند که این «سند» در عمل هیچ نقشی بازی نکرد و خیلی زود زیر تولیدات انبوه اعلامیه و نامه و نوشته مشابه به فراموشی سپرده شد!  اگر راست می‌گویید، کاری کنید!

صالح و طالح متاع خویش نمایند

این مقاله به پایان نرسیده بود که بیانیه رضا پهلوی زیر عنوان «اقدام ملی برای اجتناب از حمله نظامی به کشورمان» خطاب به «نیروهای مسلح» و «همه نیروهای سیاسی و مدنی» ایرانی در داخل و خارج کشور منتشر شد. چندی پیش نیز رضا پهلوی همگان را به تلاش برای آزادی «همه» زندانیان سیاسی فرا خواند.

آزادی همه زندانیان سیاسی و نجات ایران از شرایط کنونی، بدون جنگ و خونریزی، هر دو خواست‌هایی ملّی و فراحزبی هستند. با این همه بسیاری از رسانه‌های فارسی زبان و مثلا ایرانی، چه آنهایی که از سوی دولت‌های خارجی تأمین می‌شوند چه آنهایی که ادعای خبررسانی مستقل و بی غرض و بی طرف دارند، آن را نادیده گرفتند، اگرچه پیش پا افتاده ترین خبر مربوط به خویشاوندان و خاله و عمه برخی افراد سیاسی را که هیچ نقشی در هیچ زمینه‌ای بازی نمی‌کند، در صدر اخبار خود قرار می دهند!

رضا پهلوی، چه کسی را خوش بیاید یا نیاید، شناخته شده ترین شخصیت سیاسی ایران است که مانند همه مدعیان دمکراسی و حقوق بشر هر جا که فرصتی یابد به دفاع از آن و روشنگری درباره وضعیت کنونی ایران می‌پردازد با این تفاوت بزرگ که هر آنچه را بتوان به مثابه «خطا و خیانت» (جنایت سیاسی و اقتصادی بماند!) در کارنامه سیاسی دیگران، اعم از اپوزیسیون قانونی و غیرقانونی و اخیرا «منحله» یافت، او تا کنون از آنها نه تنها بری است بلکه مسئولانه‌تر و روشن‌بین‌تر از همه آنها رفتار کرده است. از همین رو، تاریخ در کمین اشتباهات رضا پهلوی در زمان حال و آینده احتمالی وی نشسته است.

این است که در شرایطی که حتا جنگ‌طلبان و جنگ افروزان نیز آن را نکوهش و از آن اعلام برائت می‌کنند،  برای اثبات صلح‌دوستی خود و جلوگیری از حمله نظامی به ایران باید یک راه واقعی و عملی در پیش گرفت: نخست باید بین خود صلح کرد! این صلح و آشتی بر زمینه دو عرصه مهم، اهمیت تاریخی در شرایط کنونی و هم چنین دوران پیش و پس از یک جنگ احتمالی دارد: یکی تلاش‌ رژیم برای انحصار بیشتر قدرت در دست ولایت مطلقه فقیه و نهادهای زیر فرمان آن که با رسانه‌ای شدن بحث تغییر قانون اساسی پا به مرحله تدارکات عملی و زورآزمایی سیاسی گذاشت. دیگری فضای تیره‌ای که از دود و دَم اسناد و مدارکی حاصل شده است که هر کدام از آنها می‌تواند به یک برخورد نظامی بیانجامد. حتا اگر این یک جوّسازی تبلیغاتی باشد و تنها درصد اندکی امکان به واقعیت پیوستن آن باشد، باید آن راجدی گرفت زیرا هیچ تضمینی وجود ندارد که همان احتمال اندک به وقوع نپیوندد به ویژه در شرایطی که زمامداران جمهوری اسلامی نیز با آن همصدایی می‌کنند.

بر درِ ارباب بی‌مروت دنیا

با وجود همه آنچه در رسانه‌ها منتشر می‌شود و با وجود همه ادعاهایی که سیاستمداران کشورهای قدرتمند در رابطه با کشورهای خاورمیانه از جمله ایران مطرح می‌کنند، هنوز کسی نمی‌داند آنها در مقابل سوریه و ایران چه سیاستی را دنبال می‌کنند. بی تردید کسانی از درون و پیرامون هر دو رژیم به مراوده پنهان مشغول هستند. بی تردید اعتراضات پایدار مردم در سیاست این کشورها نسبت به دو رژیم نقش تعیین کننده بازی می‌کند. اما اگر سرکوب اعتراضات مردم ایران از سوی جمهوری اسلامی آنها را به خاموشی کشانده است، پس رابطه کج دار و مریز سیاست جهانی با پایداری مردم سوریه را چگونه می‌توان توضیح داد؟! در شرایطی که جهان، از جمله جهان عرب و هم چنین «صلح‌دوستان» جهان، آسوده خیال جنگ لیبی و حمله ناتو را به نظاره نشستند (سیاست قوادانه روسیه و چین را جدی نگیرید!) چرا همان جهان و همان افراد «حرف رمز» منطقه «پرواز ممنوع» از سوی مخالفان سوری را در کشتاری که همانند کشتار مردم لیبی توسط قذافی است، به روی خود نمی‌آورند؟!

گاه نه پاسخ بلکه پرسش می‌تواند تصویر روشن‌تری درباره مسائل ارائه کند. با همین پرسش‌ها می‌توان به این نتیجه رسید که بسیاری از افراد و گروه‌های سیاسی ایران، از جمله آنها که به نیروهایی از خود جمهوری اسلامی دخیل بسته‌اند و هم چنین آنان که در رؤیای انتصاب از سوی اربابان دنیا بسر می‌برند، درست مانند خود حکومت ایران‌ یا ساده‌اندیش هستند یا متوهم، و یا چه بسا هر دو!

صحبتِ حکام، ظلمتِ شبِ یلداست

در شرایطی که هنوز باید به «بهار عربی» فرصت داد که چه به بار خواهد آورد، برخی از ایرانیان نیز همدیگر را از سرنوشت افغانستان و عراق می‌ترسانند و انگشت اتهام را بیش از همه به سوی «غرب» و «آمریکا» بلند می‌کنند بدون آنکه به عاملان اصلی، یعنی حکومت‌های پیشین این کشورها اشاره کنند  که سرنوشت این کشورها را رقم زدند. جای انکار نیست که جنگ اگرچه آن دو کشور را، در شرایطی که طالبان را با رژیم صدام نمی‌توان مقایسه کرد، از رژیم‌های آنها نجات داد، لیکن خسارات جبران ناپذیر نیز بر آنها وارد آورد. مهم‌ترین خسارت همین که تروریسم اسلامی را که قرار بود «جهان غرب» را مورد حمله قرار دهد، به درون خود این کشورها هدایت نمود. قربانیان اسلامیست‌ها امروز در افغانستان و عراق عمدتا کسی جز هموطنان خودشان نیستند!

در مقایسه با این دو، به جرأت می‌توان گفت جمهوری اسلامی برای مصالحه با غرب و آمریکا بسی بیش از آنها بخت و فرصت داشته است. از همان آغاز انقلاب اسلامی که غرب برای سفت کردن «کمربند سبز»در برابر «خطر سرخ» به خمینی یاری رساند تا علیه شاه که ادعای «تمدن بزرگ» داشت وارد میدان شود و سر تاریخ و سرنوشت ایران را به سوی «توحش بزرگ» کج کند، تا هنگامی که وی همچون ماری در آستین (درست مانند بن لادن و طالبان و حماس) به عمد و آگاهانه پایه‌های آن رابطه را تخریب کرد و تا دوران «سازندگی» رفسنجانی و «اصلاحات» خاتمی و حتا در بدترین دوران جمهوری اسلامی که احمدی‌نژاد به چنان نمادی در آن تبدیل شده است که پیامد ریاست جمهوری‌اش به تصمیم برای حذف این نهاد انجامید، باری، در تمام این دوره‌ها، سران جمهوری اسلامی حاضر به مصالحه نشدند مگر آنکه غرب دست آنها را در قدرقدرتی باز بگذارد. برنامه اتمی و تلاش برای دستیابی به تسلیحات هسته‌ای برای تحمیل این موضع به کشورهای منطقه و غرب است: برای زندگی در صلح لازم نیست با هم دوست باشیم. دشمنیم و صلح بین ما را توازن اتمی تأمین می‌کند!

دست به کاری زنیم که غصه سر آید

اینک ما سالهاست در فاصله بین آن توهم دو جانبه بین حکومت و مخالفانش، و این توازن اتمی بسر می‌بریم که رژیم ایران برای رسیدن به آن، و جامعه جهانی برای جلوگیری از آن تلاش می‌کنند. جمهوری اسلامی ابزاری را که برای رسیدن به این توازن لازم داشته است به اشکال مختلف، از بازار سیاه و قاچاق تا خرید دانشمندان فراری بلوک شرق به کار گرفته است. جامعه جهانی نیز پس از سالها «دیالوگ» و «چماق و هویج» و «شیرینی و شلاق» و «بسته پیشنهادی» سرانجام به تحریم و آنگاه گزارشی رسید که البرادعی از ارائه آن امتناع داشت. در

چنین موقعیتی نمی‌توان به امکان یک برخورد نظامی، به ویژه پس از تجربه «بهار عربی»، نیندیشید.

در این موقعیت اما دو مشکل وجود دارد:

یکی اینکه برخورد نظامی با چه هدف خواهد بود؟ نابودی یا ناکار کردن تأسیسات اتمی و بقای رژیم، مانند آنچه یک بار عراق و سوریه از سر گذراندند و رژیم‌هایشان پس از آن بیشتر مردم را تار و مار کردند، یا حمله نظامی با هدف از میان برداشتن رژیم، مانند آنچه بعدا عراق و افغانستان و سپس لیبی تجربه کردند؟ چه این باشد و چه آن، درست است که رژیم ایران در اولی ضربه خواهد خورد و در دومی از میان برداشته خواهد شد، ولی آیا سودش برای مردم ایران بیش از آن خواهد بود که نیروهای سیاسی کشور در یک اتحاد عمل هدفمند، راه را برای آزادی مردم به دست خودشان باز کنند؟

مشکل دوم اما کلاف سر در گم رویدادهای اخیر کشورهای منطقه است. «بهار عربی» در پی جایگزین ساختن «اسلام‌گرایان میانه‌رو» به جای رژیم‌هایی است که اسلام گرایان در آن جایی نداشتند. غرب می‌خواهد با سیاست دوستی خاله خرسه، هم دهان مسلمانان مدعی حکومت و هم دهان مثلا دمکراسی خواهان را ببندد و نمی‌داند (یا نمی‌خواهد بداند) برای پراندن دیکتاتور‌هایی که عمرشان دیر یا زود به پایان می‌رسید، سنگ را بر مغز جوامع آنها می‌کوبد. ولی در ایران با بیش از سه دهه حکومت دینی و یک جمهوری اسلامی که جامعه‌اش  برعکس «بهار عربی» حاضر نیست «به آسانی» به یک آزمایش اسلامی دیگر تن دهد، چه باید کرد؟!

آنچه مسلم است، شرایط خطیر کشور هنوز و همچنان از نیروهای سیاسی و مدنی ایران یک وظیفه و مسئولیت تاریخی می‌طلبد: صلح و آشتی و توافق و اتحاد عمل برای هدفی که مخرج مشترک آن دمکراسی و حقوق بشر است. واقعیتی که نادیده گرفتن تلاش‌های رضا پهلوی را به مسئولیت و خطایی سنگین تبدیل می‌کند، همان خطایی که با امتناع از سیاست و اقدامات شاپور بختیار، سرنوشت سیاه ایران را رقم زد، و من تلاش کردم با وام گرفتن از غزل حافظ، اهمیت نقشی را که رضا پهلوی می‌تواند در سرنوشت ایران بازی کند، یک بار دیگر یادآوری کنم.

در پایان، توصیه می‌کنم غزل معروف «بر سر آنم که گر ز دست بر آید» را مرور کنید چرا که اگر ملت‌های دیگر اندیشه و  راه خود را در متون فلسفی و سیاسی و تاریخی و اجتماعی یافته‌اند ما ایرانیان همچنان چاره‌ای جز مراجعه به شاعران بزرگمان نداریم، اگرچه گاه آنها را سر و ته فهمیده‌ایم از جمله در مصرع معروف همین غزل، دیو چو بیرون رود فرشته در آید! و مبادا در آن مسیری که از چاله به چاه در افتادیم، این بار به دنبال ساده‌اندیشی و توهماتی دیگر، از چاه جمکران که به هر حال می‌توان پُرَش کرد، به چاه ویل فرو افتیم!

10 نوامبر 2011

 کیهان لندن

دهقانان ايراني و انقلاب سفيد

انقلاب سفيد يا اصلاحات ارضي يكي از رويدادهاي بزرگ سياسي و اقتصادي ايران با پيامدهاي پرشمار و شگرف بوده است. بررسي تاريخ اقتصاد معاصر ايران بدون نگاه به اين موضوع ناقص خواهد بود. آنچه مي‌خوانيد تحليل احمد اشرف پژوهشگر ايراني درباره اصلاحات ارضي است كه در كتاب «طبقات اجتماعي، دولت و انقلاب در ايران» آمده است. 

نيروي پيش برنده برنامه اصلاحات ارضي در اوايل دهه چهل كه برنامه اصلي انقلاب سفيد شاه بود، زاييده دو انديشه اسطوره‌اي است: اول «انقلاب دهقاني قريب‌الوقوع» و دوم «اجتناب‌ناپذيري انجام اصلاحات ارضي براي توسعه سرمايه‌داري». در اوايل دهه چهل، دولت كندي و نيز بسياري از ماركسيست‌هاي ايراني به اين اسطوره‌ها اعتقاد داشتند و اسطوره اجتناب‌ناپذيري اصلاحات ارضي براي توسعه سرمايه‌داري هنوز هم در بسياري محافل ماركسيستي ايراني به بقاي خود ادامه مي‌دهد.تركيب اين دو اسطوره، در اوايل دهه 1340/(1960) موجب به وجود آمدن انديشه ضرورت انجام اصلاحات ارضي شد.


در 19 دیماه 1341 هـ .ش سالروز اصلاحات ارضی شاه به طور رسمی اعلام کرد که قصد دارد اصول شش گانه‌ای را به رفراندوم بگذارد. این اصول به نام انقلاب سفید عنوان شدند:

- الغای رژیم ارباب و رعیتی

- ملی کردن جنگل‌ها در سراسر کشور

- فروش سهام کارخانه‌های دولتی به عنوان پشتوانه اصلاحات ارضی

- سهیم کردن کارگران در منافع کارگاههای تولیدی و صنعتی

- اصلاح قانون انتخابات

- ایجاد سپاه دانش به منظور اجرای تعلیمات عمومی و اجباری

انقلاب سفيد يا اصلاحات ارضي يكي از رويدادهاي بزرگ سياسي و اقتصادي ايران با پيامدهاي پرشمار و شگرف بوده است. بررسي تاريخ اقتصاد معاصر ايران بدون نگاه به اين موضوع ناقص خواهد بود. آنچه مي‌خوانيد تحليل احمد اشرف پژوهشگر ايراني درباره اصلاحات ارضي است كه در كتاب «طبقات اجتماعي، دولت و انقلاب در ايران» آمده است.

دهقانان ايراني و انقلاب سفيد


نيروي پيش برنده برنامه اصلاحات ارضي در اوايل دهه چهل كه برنامه اصلي انقلاب سفيد شاه بود، زاييده دو انديشه اسطوره‌اي است: اول «انقلاب دهقاني قريب‌الوقوع» و دوم «اجتناب‌ناپذيري انجام اصلاحات ارضي براي توسعه سرمايه‌داري». در اوايل دهه چهل، دولت كندي و نيز بسياري از ماركسيست‌هاي ايراني به اين اسطوره‌ها اعتقاد داشتند و اسطوره اجتناب‌ناپذيري اصلاحات ارضي براي توسعه سرمايه‌داري هنوز هم در بسياري محافل ماركسيستي ايراني به بقاي خود ادامه مي‌دهد.تركيب اين دو اسطوره، در اوايل دهه 1340/(1960) موجب به وجود آمدن انديشه ضرورت انجام اصلاحات ارضي شد.طي دو دهه 1330/(1950)و 1340/1960، ايالات‌متحده آمريكا ترغيب كردن كشورهاي كمتر توسعه‌يافته را به انجام اصلاحات ارضي معتدل، در برنامه كمك‌هاي خارجي خود گنجانده بود، تا به اين وسيله قابليت آنها در پايداري در برابر به اصطلاح خطر پيشروي كمونيسم تقويت كند.
متعاقب اين سياست، ايالات‌متحده آمريكا به طور دائم ضرورت انجام اصلاحات ارضي را به شاه گوشزد مي‌كرد. شاه كه از تشويق آمريكايي‌ها دلگرم شده بود، با صدور يك فرمان حدود سه هزار روستا از اراضي سلطنتي را ميان دهقانان تقسيم كرد. برنامه تقسيم اراضي سلطنتي كه به پروژه سي شناخته شده بود، از سال‌هاي 1339-1331/1960-1952 از اصل چهار، كمك‌هاي فني و مالي دريافت مي‌كرد. كودتاي 1337/1958 در كشور عراق كه همجوار با ايران است و شدت گرفتن تبليغات شوروي بر ضد رژيم شاه، سياست‌گذاران آمريكايي را به آنجا سوق داد كه به شاه براي اجراي يك برنامه اصلاحات در ايران فشار بياورند. يك سناريو كه ناكام ماند، كودتاي نافرجام تيمسار ولي‌الله قرني در سال 1338/1959 بود تا به آن وسيله يك دولت اصلاح‌گراي موثر در ايران بر سر كار بيايد. كوششي ديگر كه با موفقيت روبه‌رو شد، فشار آوردن به شاه براي انتصاب دولت اصلاح‌گراي علي اميني در سال 1339/1960 بود.
جنگ‌هاي دهقاني در قرن حاضر، جابه‌جايي نيروي پيش‌برنده انقلابي از كارگران به دهقانان در نظريه انقلابي، رواج نظريه مبارزه چريكي و چالش‌هاي انقلاب كوبا، اين همه در اوايل دهه چهل هراس از انقلاب قريب‌الوقوع دهقاني در جهان سوم را اشاعه مي‌داد. در اين تصوير از واقعيت، كشورهاي جهان سوم تنها دو راه در پيش رو داشتند؛ اصلاحات ارضي از بالا يا انقلاب دهقاني از پايين. عقيده رايج آن بود كه دولت و رهبران انقلابي براي كسب پشتيباني دهقانان با يكديگر رقابت مي‌كنند: «هر كس كه روستا را زير سلطه داشته باشد، كشور را زير سلطه دارد» دهقانان در تناسب با نوع رابطه‌اي كه با زمين دارند نقش بسيار محافظه‌كارانه يا بسيار انقلابي ايفا مي‌كنند: «هيچ گروه اجتماعي از دهقانان خرده مالك محافظه‌كارتر و هيچ گروه اجتماعي از دهقانان كم‌زمين يا آنان كه اجاره‌هاي سنگين مي‌پردازند انقلابي‌تر نيست.» اين بينش ساده‌انگارانه و كوته‌بينانه را دولت كندي اتخاذ كرد و آن را كانون سياست‌هاي راهبردي آمريكا براي پيشرفت در سال‌هاي اول دهه چهل قرار داد. در آن روزها بسياري از پژوهشگران و انقلابيون ماركسيست نيز به همين تصوير از واقعيت اجتماعي اعتقاد داشتند.
انديشه ضرورت اصلاحات ارضي بر چند فرض كاذب استوار بود: ظهور دهقانان انقلابي در ايران؛ نياز مبرم صنايع جديد به نيروي كار ارزان روستايي و توسعه يافتن بازارهاي روستايي؛ نياز به حذف كردن اليگارشي قديمي طبقه زمين‌دار به عنوان مانع اصلي توسعه سرمايه‌داري و ضرورت اصلاحات ارضي براي انباشت اوليه سرمايه. در ارزيابي اين فرض‌ها، بايد در نظر داشت كه دهقانان ايران پتانسيل انقلابي اندكي از خود نشان داده‌اند و در جنبش‌هاي اجتماعي- سياسي عمده كشور مشاركت اندكي كرده‌اند. غيرانقلابي بودن دهقانان ايران نتيجه چند عامل بود. دهقانان از سه قشر تشكيل مي‌يافتند- صاحبان زمين‌هاي كوچك خانوادگي، نسق‌داران و روستاييان بي‌زمين كه هر يك به ترتيب، يك چهارم، دو پنجم و يك سوم جمعيت روستايي بود- ساختار طبقاتي روستا مانع از پيدايش يك جماعت منسجم يا يك جماعت پرولتري مي‌شد- يعني شرطي لازم براي وقوع انقلابي دهقاني يا كارگري. سازمان كارگروهي توليدي در روستاهاي نسق‌دار(نظام‌بنه) به نظم و ترتيب كارآمدي ميان زمين‌دار و دهقان به وساطت كدخدا و سربنه‌ها منجر شد. از اين‌رو، استخراج ارزش افزوده از (كار) دهقانان به دست گروه سرشناسي از روستاييان انجام مي‌گرفت كه معتمدان دهقانان و منصوبان زمين‌دار بودند. قدرت نسبي اين كشاورزان سرشناس و دهقانان مرفه، در كنار ضعف دهقانان ميانه‌حال، از پتانسيل انقلابي دهقانان در اين وضعيت متشتت بيشتر مي‌كاست. پراكندگي جمعيت روستايي در بيش از پنجاه هزار روستاي كوچك، با متوسط پنجاه خانوار در روستا كه در سطح كشوري وسيع و كوهستاني پراكنده بودند، مانع از ايجاد ارتباط ميان روستاها و عمل متحد دهقانان مي‌شد. علاوه بر آن، امكان كاريابي در ساختمان‌سازي و بازار كار شهري مفري براي نسل جوان روستايي بود كه در موقع خود به بي‌علاقگي آنان به زندگي روستايي و فعاليت‌هاي كشاورزي انجاميد. مفهوم اسلامي حرمت مالكيت خصوصي و نيز قرار و مدارهاي مربوط به نسق‌داري و سهم‌بري تا اندازه‌اي در مهار كردن پتانسيل انقلابي دهقانان نقش داشت.افزون بر اين، بحث و جدل اخير درباره شيوه‌هاي انتقال جوامع اروپايي از فئوداليسم به سرمايه‌داري برخي از ناظران را واداشته است كه اصلاحات ارضي ايران را اساسا از منظر فرآيندهاي(نيروي) كار بررسي كنند، يعني اينكه آن را همچون مورد انگلستان در مسير توسعه سرمايه‌دارانه آن، از بابت تناقض‌هاي دروني شيوه توليد فئودالي مطالعه كنند. (اين پژوهش‌ها) با معطوف كردن تحليل‌ها به سلب مالكيت از دهقانان به عنوان يك شرط لازم و كافي براي تشكيل يك طبقه كارگر صنعتي آزاد و نيز براي انباشت سرمايه، تاكيد نابجايي بر نقش برنامه اصلاحات ارضي دهه چهل در توسعه سرمايه‌داري در ايران دارند. در اين پارادايم اصلاحات ارضي ايران با روند تاريخي محصور كردن (زمين‌هاي كشاورزي) در انگلستان برابر نهاده مي‌شود، اين تحليل از چند عامل كه ماهيت و جهت توسعه سرمايه‌دارانه ايران را رقم زد، غفلت مي‌كند يا آنها را دست‌كم مي‌گيرد: شكل اجتماعي مشخص پيش از سرمايه‌دارانه ايران، تجاري شدن كشاورزي مدت‌ها پيش از اصلاحات ارضي و نقش آن در انباشت اوليه سرمايه، رشد سريع جمعيت،‌ درآمدهاي افزون شونده از فروش نفت و پيشرفت‌هاي فني در نيمه دوم قرن حاضر را از اين نمونه مي‌توان قلمداد كرد.رشد سريع جمعيت و كمبود زمين‌هاي قابل كشت،(جامعه) را به شهري شدن بيش از اندازه سوق داد و براي مجتمع‌هاي صنعتي رو به‌ رشد عرضه بيش از اندازه‌اي از نيروي كار ارزان فراهم آورد. در آستانه اصلاحات ارضي، مشكل عمده اجتماعي و اقتصادي كمبود نيروي كار نبود، بلكه وفور آن و ميزان بالاي بيكاري بود. درآمدهاي حاصل از فروش نفت انباشت سرمايه را براي سرمايه‌گذاري‌هاي صنعتي تسهيل و افزون مي‌كرد. بنابراين، براي توسعه سرمايه‌داري در ايران نيازي به سلب مالكيت از دهقانان از طريق اصلاحات ارضي نبود. از آن گذشته، در آستانه اصلاحات ارضي، شهري شدن بيش از اندازه و درآمدهاي افزون شونده از فروش نفت موجب رشد سريع بازارهاي شهري تا حد و اندازه‌اي شد كه قادر به جذب محصولات «جايگزين واردات» مجتمع‌هاي صنعتي رو به رشد شود. 

هراس شاه از ارسنجاني

حسن ارسنجاني
اصلاحات ارضي كه محمدرضا پهلوي آن را يكي از اجزاي انقلاب سفيد خود مي‌دانست در دهه 1340 رويداد بزرگي بود كه پژوهشگران پرشماري از جمله احمد اشرف به آن پرداخته‌اند. آنچه مي‌خوانيد تحليل وي از اين اتفاق بزرگ تاريخ ايران است. 


از اواخر قرن نوزدهم ميلادي، ترتيبات ماقبل سرمايه‌داري در كشاورزي دستخوش دگرگوني تدريجي شده بود و خود را با برخي مقتضيات اقتصاد بازار و دولت مدرن وفق داده بود. اين دگرگوني‌ها شامل موارد ذيل مي‌شد: تجاري شدن تدريجي كشاورزي از طريق توسعه كشت محصولات قابل فروش در بازار؛ الغاي تيولداري به عنوان يك نهاد واسطه‌اي ميان حكومت و دهقانان؛ كالايي شدن زمين كشاورزي؛ رشد سريع زمينداري خصوصي؛ و پيدايش كشاورزي گسترده سرمايه‌دارانه با استفاده از كارگران مزدبگير. علاوه بر آن، حتي قبل از اصلاحات ارضي بسياري از زمين‌داران بزرگ و متوسط از خود علاقه واقعي براي كشاورزي تجاري نشان دادند. از اين رو، اگر اصلاحات ارضي انجام نگرفته بود، چه بسا كه زمين‌داران بزرگ بيشتري به كشاورزي تجاري با استفاده از كارگران آزاد و مزدبگير روي مي‌آوردند.
در اين شرايط، تحت فشار دولت كندي اصلاحات ارضي، در ايران از بالا طرح‌ريزي و اجرا شد. در آغاز اصلاحات ارضي نه دهقانان از پايين و نه بورژوازي از سطح مياني در آن مشاركت نجستند. اجراي [اصلاحات ارضي] گزينه‌اي سياسي بود كه از خارج از جامعه سياسي [ايران] سرچشمه مي‌گرفت. اما چگونگي روند آن طرح‌ريزي نشده بود. در نتيجه، روند و پيامد اصلاحات ارضي از عقايد و قابليت شخصي حسن ارسنجاني تاثير گرفت كه با غنيمت دانستن موقع، به عنوان طراح اصلاحات ارضي ايران ظهور كرد. ارسنجاني در ارديبهشت 1340/ مه 1961 در مقام وزير كشاورزي به كابينه اصلاح‌گراي علي اميني كه مورد حمايت آمريكا بود، پيوست و اجراي برنامه اصلاحات ارضي به او محول شد.
در انتخابات سال 1339(1960 )مجلس شوراي ملي، اصلاحات ارضي بخشي از برنامه مبارزه انتخاباتي اميني عليه دولت دكتر منوچهر اقبال و حزب مليون او بود. اميني به برنامه تدريجي اصلاحات ارضي اعتقاد داشت كه ده تا پانزده سال به طول بينجامد و شامل حدي بر مالكيت ارضي بزرگ اربابان، بهبود قابليت مديريتي كشاورزان و بهره‌برداري بهينه اقتصادي باشد. اين رويكرد به اصلاحات ارضي هم براي شاه و هم براي دولت كندي جالب بود. علايق شاه در اصلاحات ارضي، علاوه بر جلب رضايت دولت كندي و عادي ساختن روابط با ايالات متحد آمريكا، نابود كردن پايگاه قدرت طبقه زمين‌دار و كسب حمايت دهقانان از رژيم خود و نيز تحت‌الشعاع قرار دادن و سردرگم كردن نيروهاي مخالف شهري اعم از جبهه ملي و گروه‌هاي چپ‌گرا بود. دولت كندي از برنامه اصلاحات ارضي اميني اساسا از آن بابت پشتيباني مي‌كرد تا مانع از وقوع يك انقلاب دهقاني بشود. با اين همه، فهم ارسنجاني از اصلاحات ارضي به‌طور بنيادي متفاوت بود.
ارسنجاني كه از جنگ‌هاي دهقاني قرن بيستم تاثير گرفته بود، نوعي سوسياليسم و قدرت [سياسي] دهقاني را تبليغ مي‌كرد. براي به اجرا درآوردن يك راهبرد اصيل در برنامه اصلاحات ارضي ايران، ارسنجاني ترتيبي داد تا فرمان‌ها صادر شود، مقررات وضع گردد و يك همه‌پرسي برگزار شود. او به ضرورت حذف فئوداليسم و نظام ارباب- رعيتي و خودكفا كردن دهقانان از طريق جنبش تعاوني اعتقاد داشت. ارسنجاني انديشه پرولتارياي انقلابي را كه ماركسيست‌هاي ارتدوكس گرامي مي‌داشتند، مورد نقد قرار مي‌داد و مي‌گفت: «در ايران نه طبقه كارگران صنعتي، بلكه دهقانان نيروي پيش‌برنده انقلابي واقعي هستند.» هدف و روياي او در همه عمر آن بود كه دهقانان را بسيج كند، رهبري جنبش دهقاني را به‌عهده بگيرد و از آن به عنوان يك پايگاه قدرت استفاده كند تا رهبري حكومت را در دست بگيرد. او با روش‌هاي آمريكايي اصلاحات ارضي همانند آنچه در برنامه تقسيم اراضي سلطنتي دهه سي اعمال شده بود، يعني توزيع تدريجي از طريق ارزيابي‌هاي ميزان ماليات اخذ شده و نقشه‌برداري، مخالف بود، او براي يك شكل عملي اجراي [اصلاحات ارضي) استدلال مي‌كرد. ارسنجاني در يك محيط (خانوادگي) كشاورز -بازاري پرورش يافته بود- پدر و برادر بزرگ‌تر او كشاورز بودند و مادرش به خانواده‌اي بازرگان تعلق داشت- محيط تربيتي در او نفرت از فئوداليسم و تحسين دهقانان را ايجاد كرده بود. در سال‌هاي 20-1319/41-1940، در مقام يك مامور تعاوني روستايي تعدادي از روستاها را بررسي كرد و در روستاهاي دماوند، ساوه و نجف‌آباد شركت‌هاي تعاوني تاسيس كرد.
او در دو دهه بيست‌وسي با انتشار مقالات در روزنامه داريا و در همكاري با دولت‌هاي قوام و رزم‌آرا به مبارزه براي منافع دهقانان ادامه داد.
هنگامي كه در سال 1340(1961)، ارسنجاني به وزارت كشاورزي منصوب شد، ثابت كرد كه مبارزي جان سخت و با تجربه است و انديشه‌هاي روشن و عملي دارد. راز موفقيت برنامه اصلاحات ارضي او در آن بود كه از يك روش ساده براي توزيع زمين كه براساس نظم سنتي زمين‌داري (نسق) قرار داشت، استفاده كرد. در مرحله اول اصلاحات ارضي حد زمين‌داري مالكيت يك روستا بود؛ اين مرحله تنها حدود بيست درصد روستاها را در برگرفت. با اين حال، روش‌هاي ارسنجاني به بسيج شدن دهقانان در سراسر روستاها انجاميد. او اغلب با حمله كردن به فئوداليسم، انتقاد از روابط ارباب- رعيتي و ياد كردن از «زمين‌داران جنايتكار» و «دهقانان عزيز» در سخنراني‌هاي پرحرارت خود خطاب به ملت، به بي‌نظمي دامن مي‌زد.
روش ضربتي ارسنجاني، آمريكا، شاه و اميني را مضطرب كرد. يك مامور آمريكايي گزارش داد: «من به طور دائم از او مي‌پرسيدم دليل فوريت برنامه اصلاحات ارضي چيست؟ و ارسنجاني در پاسخ گفت: «ماهيت بيماري چنان است كه درماني فوري مي طلبد، چرا؟ زيرا يك ارزيابي درست از اراضي براساس ماليات اخذ شده، ده سال به طول مي‌انجاميد. براي در هم شكستن مخالفت (با اصلاحات ارضي) من ناچارم كه به سرعت قدرت يكصد زمين‌دار بزرگ را نابود كنم.» او اين نظر را كه برنامه اصلاحات ارضي طرحي آمريكايي است، ريشخند كرد و گفت: «اولين كاري كه كردم اين بود كه عذر همه مشاوران آمريكايي را از وزارت كشاورزي خواستم.» اميني نيز همانند شاه و آمريكايي‌ها، به ارسنجاني مشكوك بود و او را مردي خطرناك و جاه‌طلب به شمار مي‌آورد و از (شتاب) او در توزيع زمين انتقاد مي‌كرد؛ او به وزير اطلاعات دستور داد كه سخنراني‌هاي گيرا و تحريك‌آميز ارسنجاني را از راديو سانسور كند. شاه نيز از شتاب سريع اصلاحات نگران شده بود و «از قدرتي كه ارسنجاني مستقل از دربار و برپايه (محبوبيت در ميان) دهقانان و ليبرال‌هاي شهري كسب مي‌كرد، نفرت داشت و مي‌هراسيد.»در اواسط دي ماه 1341( ژانويه1963)، ارسنجاني با موفقيت كنگره تعاوني‌هاي روستايي را در تهران برگزار كرد كه در آن 4700 نماينده شركت كردند. او در برگزاري همه پرسي 6 بهمن 1341 (26 ژانويه 1963) در حمايت از اصلاحات ارضي كه در آن دهقانان فعالانه مشاركت كردند، نقش موثري داشت. اندك زماني پس از اين رويدادها، ارسنجاني ناچار به استعفا شد. او را چنين وصف كرده‌اند: «مبارزي جان سخت كه به گفته خودش، اصلاحات ارضي را نه به عنوان وزير كشاورزي بلكه در مقام يك رهبر به پيش برد.» او را «معمار اصلاحات ارضي» به شمار آورده‌اند، كه «راهبرد اصيل ايراني (اصلاحات ارضي)» را طرح‌ريزي كرد و به اجرا درآورد. اقدامات موثر اصلاحي او برگشت‌ناپذير بود و همان‌گونه كه پس از عزل خود پيش‌بيني كرد، رجعت به قهقرا ممكن نبود؛ ارسنجاني گفته بود: آخرين ميخ را بر تابوت نظام ارباب- رعيتي و نيز بر تابوت شاه كوبيده‌ام.» برنامه اصلاحات ارضي در سه مرحله طرح‌ريزي و اجرا شد. مرحله اول، به رهبري ارسنجاني، يك جنبش شبه‌انقلابي بود. مرحله دوم، با حذف ارسنجاني، به درستي (مرحله) ضدانقلابي ناميده شد. برنامه كار در اين مرحله سركوب دهقانان، برقراري نظم و قانون و حمايت از زمين‌داران متوسط و كوچك بود. با اين حال، مرحله سوم اصلاحات معتدل و از بالا بود كه طي آن حكومت، مالكيت زمين را براساس قراردادهاي نسق‌داري و اجاره‌داري به دهقانان زارع واگذار كرد. سياست‌ها و راهبردهاي حكومت درجريان انقلاب سفيد در دو مرحله شكل گرفت، اصلاحات ارضي دهه چهل و برنامه‌هاي زراعي سال‌هاي پنجاه. اجراي اين برنامه‌ها، در كنار رشد سريع جمعيت، به دگرگوني‌هاي اساسي درساختار طبقاتي روستايي و مناسبات ارضي انجاميد. 

نقش دولت پس از رفتن ارباب‌ها

اسدالله علم كه اصلاحات ارضي در دوران او آغاز شد
طبقات زراعي ايران در دوران پهلوي‌ها، دو دوره متمايز دگرگوني و پيشرفت را از سر گذراند، يك دوره نسبتا كند از سال‌هاي 1339-1304 / 1960-1925 و به دنبال آن يك دوره دگرگوني‌هاي نسبتا شتابان در دهه‌هاي چهل و پنجاه. دوره نخست شاهد تداوم مناسبات ارضي سنتي براساس نظام ارباب- رعيتي و با تعديل‌هايي چند بود؛

دوره دوم الغاي وابستگي‌هاي سنتي و ظهور مناسبات ارضي نوين را به خود ديد. دوران دهه اول 1300/1920 تا دهه 1330/1950 شاهد گسترش و تثبيت زمين‌داري خصوصي (ارباب) بود كه براي آن با قانون ثبت اراضي 27 اسفند 1310/17 مارس 1932، يك پايه حقوقي مدرن تعبيه شد.
در اين دوران، فرآيند كالايي شدن زمين و تجاري شدن كشاورزي كه از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده بود، با شتابي تند ادامه يافت.
در سال‌هاي دهه 1310(1930)، عناصري از كارمندان دولتي و تجار به خانواده‌هاي قديمي زمين‌دار كه شامل خوانين عشاير، ديوانيان اهل قلم و علما بودند، پيوستند. درباره خود رضاشاه گفته شده كه حدود 5600 رقبه اراضي كشاورزي به دست آورده بود و تعدادي از امراي ارتش و نزديكان او بر بسياري از املاك مرغوب چنگ انداخته بودند. در دوران نخست حكومت پهلوي‌ها، اربابان بزرگ (از جمله خانواده سلطنتي)، حدود يكصد خاندان زمين‌دار، خوانين زمين‌دار عشاير و چندصد خانواده ديگر، مالك تقريبا دو سوم اراضي كشاورزي كشور بودند، سهم اراضي خالصه و اوقاف و املاك هفتصد و پنجاه هزار زمين‌دار كوچك و دهقانان خرده مالك، هريك به يك پنجم كل اراضي بالغ مي‌شد. يك خصيصه ديرپاي طبقه زمين‌دار كه در اين دوره اشاعه بيشتري يافت آن بود كه در تركيب اين طبقه اكثريت را اربابان تشكيل مي‌دادند كه در پايتخت يا در شهرهاي ولايتي عمده زندگي مي‌كردند تا از املاك خود حفاظت كنند. زمين‌داري غايبانه به بسط گروهي از مباشران منجر شد. اين مباشران كه بخش هنگفتي از سهم مالك را از آن خود مي‌كردند، در بسياري از موارد در استثمار دهقانان به خود ترديد روا نمي‌داشتند و اغلب خودشان نيز زمين‌دار مي‌شدند.
هرچند در دهه 1310(1930)، موقعيت سياسي و اجتماعي كل طبقه زمين‌دار رو به نقصان گذارد، در دو دهه پس از آن زمين‌داران بزرگ باري ديگر خود را به عنوان بازيگران عمده صحنه سياست [كشور] نشان دادند. از سال‌هاي دهه اول 1300 تا دهه سي، دو سوم نمايندگان مجلس را زمين‌داران يا كساني كه از خانواده‌هاي زمين‌دار بودند، تشكيل مي‌دادند. اين نمايندگان به‌طور مكرر لايحه‌هايي را كه به ماليات بر درآمد، ماليات بر اراضي، توسعه روستايي، برنامه‌هاي سوادآموزي عمومي و اصلاحات ارضي مربوط مي‌شد، رد مي‌كردند يا آنها را تضعيف مي‌نمودند؛ اينان علاوه بر آن استوارنامه نمايندگاني را كه مخالف با نظام ارباب- رعيتي بودند، رد مي‌كردند (براي مثال: سيدجعفر پيشه‌وري، حاجي رحيم خويي و سيدحسن ارسنجاني در دوره‌هاي چهاردهم و پانزدهم مجلس شوراي ملي در دهه 1320/1940) طبقه زمين‌دار در سطح محلي از قدرت بيشتري برخوردار بود؛ استانداران و فرمانداران و ساير مقامات محلي و نيز ژاندارمري اغلب به شدت تحت تاثير زمين‌داران محلي بودند.
جمعيت روستايي ايران كه در سال‌هاي دهه 1330/1950 حدود دو سوم كل جمعيت كشور بود، به سه طبقه عمده تقسيم مي‌شد: دهقانان خرده‌مالك و زمين‌داران كوچك؛ نسق‌داران و خانواده‌هاي اجاره‌دار (رعيت به معناي واقعي كلمه) و روستاييان بي‌زمين كه خوش‌نشين ناميده مي‌شدند و اكثر آنان در مراتب پايين ساختار طبقاتي روستايي جاي داشتند. در اوايل دهه 1340(1960) قشرها به ترتيب حدود 25 درصد، 40 درصد و 35 درصد جمعيت روستايي كشور را تشكيل مي‌دادند.
برنامه اصلاحات ارضي دهه 1340(1960 ) وابستگي‌هاي سنتي ارباب- رعيتي را پشت سر نهاده و شيوه‌هاي جديدي از مناسبات ارضي را به روستاهاي ايران وارد كرد. اصلاحات ارضي باعث شد كه كل نسق يا بخشي از آن به زارع نسق‌دار و بر طبق تقسيم سنتي محصول زمين فروخته شود. به اين ترتيب اصلاحات ارضي مالكيت حدود شش تا هفت ميليون هكتار زمين كشاورزي (حدود 52 تا 62 درصد كل اراضي كشاورزي) را به زارعان نسق‌دار و اجاره‌دار انتقال داد. پس از اجراي اصلاحات ارضي – با آنكه توزيع نابرابر درآمد از ميان برنخاست – اما تمايز اجتماعي ميان زارعان نسق‌دار، دهقانان خرده مالك و زمين‌داران كوچك به طور موثر از ميان رفت و به اين ترتيب زمين‌داران كوچك و دهقانان خرده مالك نزديك به دو سوم جمعيت روستايي را تشكيل دادند. يك سوم باقيمانده خوش‌نشين‌ها بودند.
در اين ميان، بانك توسعه كشاورزي ايران كه اعتبارات كم‌هزينه بسياري را عرضه مي‌كرد، واسطه اصلي براي رشد كشاورزي تجاري در بخش خصوصي بود. از سال‌هاي 1359-1348/1980-1969، بانك بيش از سه هزار وام با بهره اندك (4 تا 12 درصد) اعطا كرد و با احتساب تخصيص‌هايي كه به موسسات بزرگ و متوسط كشاورزي واگذار كرد، به طور كل بالغ بر يك ميليارد و 600 ميليون دلار پرداخت نمود. بانك در تاسيس شش بانك توسعه و شركت سرمايه‌گذاري منطقه‌اي با سرمايه‌اي ثبت شده 400 ميليون دلار مشاركت جست. در همين دوران، بانك با 46 شركت بزرگ كشاورزي با سرمايه ثبت شده 360 ميليون دلار پروژه‌هاي مشترك انجام داد. دولت براي ترويج كشاورزي تجاري در بخش دولتي هشت موسسه كشاورزي بزرگ با 155هزار هكتار زمين كشاورزي بسيار مرغوب و بودجه سالانه‌اي معادل دويست ميليون دلار تاسيس كرد.
علاوه‌بر آن، دولت 93 موسسه زراعي با 315هزار هكتار زمين و 39 تعاوني توليد زراعي با صدهزار هكتار زمين تاسيس كرد. اين موسسات شبه‌دولتي به دست ماموران دولتي تاسيس و هدايت مي‌شدند و دهقانان سهيم در آنها حداقل مشاركت را داشتند. سياست‌هاي دولتي با هدف توسعه كشاورزي تجاري و نيز ابتكار دهقانان مرفه و كشاورزان تجاري باعث شد تا از سال 1339 تا سال 1354 حدود 3/4 ميليون هكتار زمين جديد به زير كشت برود كه از آن جمله 84 درصد به بهره‌برداري‌هاي بيش از ده هكتار اختصاص داشت. در نتيجه كل زمين قابل كشت از 4/11 به 7/15 ميليون هكتار و تعداد بهره‌برداري‌ها از 9/1 به 5/2 ميليون واحد افزايش يافت.
كشاورزان تجاري شامل 25هزار كشاورز مكانيزه، دامداران و مرغداران مي‌شدند، در قله هرم، صاحبان حدود يكصد مجتمع كشت و صنعت و كشتزارهاي تجاري بودند كه در سال‌هاي 1339/1960 و 1349/1970 تاسيس شده بودند. كشاورزان تجاري اغلب از طبقات سنتي زمين‌دار بودند، اما معامله‌گران و سرمايه‌گذاران رده‌هاي بالايي دستگاه ديوان‌سالاري حكومتي را نيز شامل مي‌شدند. اينان در سطوح محلي و ملي افراد صاحب نفوذي بودند. نتايج يك تحقيق نمونه‌گيري از 651 كشاورز تجاري كه در نيمه سال‌هاي پنجاه در پنج استان انجام گرفت، نشان داد كه از ميان كشاورزان بزرگ (آنان كه به طور متوسط 364 هكتار زمين داشتند) 69 درصد زمين خود را به ارث برده بودند و بقيه زمين زير كشت خود را خريده بودند؛ در حالي كه از ساير كشاورزان [صاحب زمين كمتر] حدود نيمي از آنها زمين را به ارث برده بودند و بقيه زمين زير كشت خود را خريده بودند. 

زمین‌داری پس از اصلاحات ارضی


دهه ۱۳۴۰ در ایران با اجرای برنامه سوم عمرانی (۱۳۴۷- ۱۳۴۱) شروع شد و دولت‌های وقت مطابق برنامه سوم صنعتی شدن را به مثابه استراتژی در دستور کار قرار دادند.

این استراتژی نیازمند تحولات در سایر فعالیت‌ها و بخش‌ها از جمله کشاورزی بود. به این معنی که برای صنعتی شدن باید قیمت نسبی میان تولیدات صنعتی و کشاورزی به هم می‌خورد و نیروی کار ارزان برای بخش صنعت از میان روستاییان جوان پدیدار می‌شد. در چنین وضعی بود که انقلاب ارضی یا تقسیم زمین میان دهقانان از سوی شاه، امینی و ارسنجانی با اهداف گوناگون پیگیری و نتایج پرشمار و ژرفی بر جای گذاشت. احمد اشرف این تحولات را بررسی کرده و معتقد است که از میان رفتن سازمان و مدیریت روستایی به کاهش تولید محصولات زراعی منجر و روستاها به لحاظ سیاسی تابع حکومت مرکزی شدند. آخرین بخش از نوشته او را می‌خوانید: 
دهقانان رده بالا شامل چند گروه می‌شدند که با زندگی روستایی مناسبات متفاوتی داشتند: زمین‌داران کوچک روستا و دهقانان مرفه، کسبه روستا و صاحبان سرمایه‌های اندک و ماموران دولتی. گروه نخست از زمین‌داران کوچک قدیمی، زارعان نسق‌دار مرفه و کسبه روستا تشکیل می‌شدند. اصلاحات ارضی سال‌های چهل به گسترده شدن این قشر انجامید. این امر نتیجه به رسمیت شناخته شدن حقوق مالکیت خرده مالکان و فروش زمین‌های غیرمکانیزه به زارعان نسق‌دار بود. علاوه‌بر آن، بسیاری از صاحبان سرمایه کوچک به تدریج از طریق نزول‌خواری یا سلف‌خری محصولات کشاورزی، از زمین‌داران یا خرده‌مالکان فرو رتبه شده، زمین به چنگ می‌آوردند و به این ترتیب به صفوف زمین‌داران کوچک می‌پیوستند. برای مثال در سال ۱۳۵۳/۱۹۷۴ یکصد و بیست هزار بهره‌برداری کشاورزی با کمتر از ۵۰ هکتار زمین وجود داشت که اساسا توسط نیروی کار مزدبگیر کار می‌کردند. این واحدها بیش از نیمی از محصولات خود را در بازار به فروش می‌رساندند. تعداد دهقانان مرفه و کشاورزان تجاری کوچک که مالک بیشتر اراضی، بین ده تا پنجاه هکتار بودند و زمین‌هایشان ۴۵ درصد از کل اراضی قابل کشت را تشکیل می‌داد، در میان دهه ۱۳۵۰/۱۹۷۰ به حدود چهارصدهزار خانوار محاسبه شده است. کسبه روستا، نزول‌خواران و اجاره‌دهندگان آلات کشاورزی (برای مثال، ورزا، تراکتور، آسیاب و غیره) دومین بخش از طبقه بالای روستا را تشکیل می‌دادند. در سال ۱۳۵۵/۱۹۷۶، حدود ۸۱ هزار کارکن مالک در عمده‌فروشی و خرده‌فروشی و هفده‌هزار پیله‌ور در مناطق روستایی ایران وجود داشت. اینان به عنوان یک گروه «بخش اعظم سرمایه روستایی را کنترل می‌کردند و به این ترتیب بر کل نظام تولید تاثیر می‌نهادند.» روستاییان مرفه که یک درجه پس از زمین‌داران سنتی و مباشران آنها رده‌بندی می‌شدند، پیش از اصلاحات ارضی در سطح میانی سلسله‌مراتب روستا جای داشتند. پس از اصلاحات ارضی، این افراد در ساختار اجتماعی روستا به مرتبتی بالاتر ارتقا یافتند و با برقراری ارتباطات کاری با ماموران دولتی و پیوستن به هیات‌مدیره آن دسته از سازمان‌های روستایی که دولت بنیاد آنها را پی انداخته بود،‌از قبیل شورای ده، شرکت تعاونی، ‌خانه انصاف، خانه فرهنگ و هسته‌های محلی احزاب سیاسی، قادر بودند که موقعیت خود را مستحکم کنند. دهقانان میانه حال به طور عمده از زارعان نسق‌دار قدیمی، زارعان اجاره‌دار و خانواده‌های معمولی خرده‌مالک و برزگران دوران پیش از اصلاحات ارضی تشکیل می‌شدند. اصلاحات ارضی دهه ۱۳۴۰/۱۹۶۰ به افزایش قابل توجه خانوارهای خرده‌مالک و دهقانان میانه ‌حال انجامید. در میانه سال‌های پنجاه، حدود ۹۳۰۰۰۰ مالک اراضی بین دو تا ده هکتار، که صاحب حدود ۲۸ درصد زمین‌های قابل کشت بودند، بخش عمده دهقانان میانه‌حال را در ایران تشکیل می‌دادند.دهقانان فرودست از دهقانان تهیدست و روستاییان بی‌زمین تشکیل می‌شدند. در میانه دهه ۱۳۵۰/۱۹۷۰، حدود ۱/۱ میلیون بهره‌برداری که ۴۵ درصد از کل بهره‌برداری‌ها را تشکیل می‌دادند، کمتر از دو هکتار بودند و فقط ۵ درصد زمین‌های قابل کشت را شامل می‌شدند. در اکثر موارد، مقدار زمین برای تامین معاش یک خانواده دهقانی کافی نبود. (اندازه مطلوب(زمین) برای یک خانوار با در نظر گرفتن دسترسی به آب، نوع محصولات و فناوری تولید کشاورزی تعیین می‌شد و با هم تفاوت داشت) روستاییان بی‌زمین اساسا ثمره رشد سریع جمعیت در سال‌های ۱۳۵۰- ۱۳۲۰/ ۱۹۷۰-۱۹۴۰ بودند. در سال ۱۳۵۵/۱۹۷۶ حدود ۱/۱ میلیون کارگر کشاورزی بی‌زمین و ۳/۱ میلیون کارگر شاغل در صنایع و خدمات تقریبا ۴/۲ میلیون نفر کارکنان مناطق روستایی بودند که حدود نیم میلیون نفر از آنها کارکنان بدون مزد خانوادگی بودند.دهقانان فقیر و روستاییان بی‌زمین از رونق اقتصادی سال‌های میانی دهه ۱۳۴۰/۱۹۶۰ تا سال‌های آخر دهه ۱۳۵۰/۱۹۷۰ سود بردند و درآمد و سطح زندگی‌شان به طور قابل توجهی بهتر شد. هزینه سالانه خانوارهای روستایی، به قیمت‌های ثابت، از حدود یک هزار دلار در سال ۱۳۴۴/۱۹۶۵ به حدود دو هزار دلار در سال ۱۳۵۴/۱۹۷۵ افزایش یافت. یک پژوهش سی ساله راجع به دو روستا در منطقه قزوین نشان داد که یک روستا به یک مجتمع تجاری مدرن تبدیل شده است و روستای دیگر(با هفتصد نفر جمعیت) به جماعتی از خرده مالکان مبدل گردیده است. در روستای دوم درآمد سرانه روستاییان یک هزار دلار بود که ۲۱درصد آن از کشاورزی، ۲۲درصد از دامداری، ۳۴درصد از کار کردن در کارخانه و کشتزارهای مجاور و ۲۲ درصد از ترکیبی از کار کردن و (بهره) سرمایه کوچک تامین می‌شد. یک پژوهش دیگر که در یک روستای واقع در یکی از مناطق عقب‌مانده‌تر ایران انجام گرفت، نشان داد که پانزده سال پیش از انقلاب ۱۳۵۷/۱۹۷۸، آن روستا دگرگونی اجتماعی و رشد اقتصادی را از سر گذرانده است.«در زمان وقوع انقلاب، پرداخت‌های سهم اربابی به زمین‌دار و نیز اینکه او اختیار داشته باشد هرچه بخواهد به زور تصاحب کند، اعمال نمی‌شد. دهقانان سرور اراضی خود بودند. حتی از آن مهم‌تر، جریان مستمری از حقوق و دستمزد(در ازای کار غیرکشاورزی روستاییان) در حال دگرگون کردن روستا بود، حدود یک چهارم مردان متاهل حقوق‌بگیر بودند یا آنکه از یک کار و کسب، حرفه، یا صنعت(دستی)درآمد ثابت به دست می‌آوردند. سایر مردان کماکان به فعالیت‌های دهقانی ادامه می‌دادند و افزون بر آن، بیش از نیمی از آنان از کار فصلی در شهرها دستمزد کسب می‌کردند و افراد بیشتری از کار در خود روستا دستمزد دریافت می‌کردند علاوه بر آن، فرزند پسر یا دختر مجرد ممکن بود با حقوق و دستمزد خود(در تامین معاش خانواده) مشارکت کند. در مجموع، در تمام ده حتی یک خانواده هم نبود که از حقوق یا دستمزد فصلی منتفع نشود.»یک پژوهش دیگر که اندکی پس از انقلاب ۱۳۵۷/۱۹۷۸ در شش منطقه روستایی(ساوه، طوالش، طالقان، ساری، کرج و رودهن انجام شد) این را روشن ساخت که اکثر دهقانان موضوع پژوهش از شرایط زندگی خود نسبتا راضی بودند.از بررسی اصلاحات ارضی دهه ۱۳۴۰/۱۹۶۰ اغلب چنین نتیجه گرفته شده که حاصل آن دو امر منفی بوده است: نقصان در تولیدات کشاورزی که ایران را به مواد غذایی وارداتی متکی کرده است و فقیر کردن دهقانان که به مهاجرت از روستا به شهر دامن زده است. هر دو این نظریه‌ها کاملا غلط است. در هر دو مورد(نقصان در تولیدات کشاورزی و فقیر شدن دهقانان) رشد انفجاری جمعیت- از تقریبا ۱۹ میلیون نفر در سال ۱۳۳۵/۱۹۵۶ به بیش از ۳۴ میلیون نفر در سال ۱۳۵۵/۱۹۷۶- نقش عمده‌ای ایفا کرد. این رشد سریع، در ترکیب با افزون شدن درآمدها، به تقاضای تصاعدی برای ارزاق منجر شد که از حد محصولات کشاورزی در دسترس فراتر رفت، ‌اگرچه در دوره سال‌های ۱۳۵۴-۱۳۳۹/۱۹۷۵-۱۹۶۰ محصولات کشاورزی از ۷ میلیون تن به ۱۹ میلیون تن افزایش یافت. در همان دوره، اراضی کشاورزی از ۴/۱۱ میلیون هکتار به ۷/۱۵ میلیون هکتار افزایش یافت. در نتیجه، در آن دوره حجم واردات مواد غذایی از کمتر از نیم میلیون تن به ۵/۲ میلیون تن افزایش یافت.رشد سریع جمعیت، به علاوه عوامل جذبی شهرها و عوامل دفعی روستا، موجب مهاجرت جمعی روستاییان به شهرها شد. بخش کشاورزی ایران که در مناطق خشک، نیمه خشک و کوهستانی قرارداشت قادر به تامین معاش جمعیت روبه افزایش روستاییان نبود. روند جدی مهاجرت از روستاها به شهر از همان دهه‌های ۱۳۲۰/۱۹۴۰ و۱۳۳۰/۱۹۵۰ آغاز شده بود. از این رو برای مثال، حتی پیش از آنکه اصلاحات ارضی تاثیر خود را بر مناطق روستایی ایران بگذارد، جمعیت تهران از نیم میلیون نفر در سال ۱۳۱۹/۱۹۴۰ به ۵/۱ میلیون نفر در سال ۱۳۳۵/۱۹۵۶ و ۳میلیون نفر در سال ۱۳۴۵/۱۹۶۶افزایش یافت. با این حال، عاملی که در (مهاجرت روستاییان) سهم داشت، سیاست ادارات دولتی در جانبداری از شهرها در نرخ‌گذاری محصولات کشاورزی در سطح زیر قیمت بازار بود.
در نتیجه نرخ‌های تحمیلی، بهای محصولات کشاورزی هرچه سریع‌تر از قیمت محصولات صنعتی و دستمزدها عقب می‌ماند که مانع سرمایه‌گذاری در بخش کشاورزی می‌شد. یک جانبداری شهرمدارانه دیگر ادارات دولتی، عرضه کمک‌های مالی سخاوتمندانه به کشاورزان تجاری بود و در این بین دهقانان میانه حال و فرو رتبه تقریبا به فراموشی سپرده شده بودند. اصلاحات ارضی دهه ۱۳۴۰/۱۹۶۰ مسبب نابود کردن گروه‌های کار توده روستاییان که بنه نامیده می‌شدند به شمار آمده است، در حالی که نظام بنه بخشی از نظام ارباب- رعیتی در مناطق خشک و نیمه خشک بود که در آنها کشت گندم رواج داشت. با الغای نظام ارباب- رعیتی، سازمان تولیدی نظام بنه، که طبقه زمین‌دار قدیمی آن را پی انداخته و حفظ کرده بود، محو شد.دگرگونی‌های اجتماعی- اقتصادی و سیاسی که در دوران پهلوی رخ داد، به تحکم قدرت مرکزی و مطیع شدن مناطق پیرامونی انجامید و نیز به تقلیل اهمیت بخش کشاورزی به عنوان منشاء عمده درآمد برای طبقات ممتاز، از جمله خاندان سلطنتی، منجر شد.
این دگرگونی‌ها اجرای برنامه‌ اصلاحات ارضی دهه‌های ۱۳۴۰/۱۹۶۰ و ۱۳۵۰/۱۹۷۰ را تسهیل کرد، که به نوبه خود به سقوط طبقات زمین‌دار قدیمی انجامید و موجب پیدایش مناسبات ارضی طبقات اجتماعی و قشرهای جدید، از جمله کشاورزان تجاری، خانواده‌های خرده مالک و کارگران مزد بگیر در مناطق روستایی ایران شد. از آن گذشته، به رغم سیاست‌ها و راهبردهای شهرمدارانه توسعه، در این دوره مناطق روستایی ایران رشد متعادلی را از سر گذراند و روستاییان همه قشرها از انبساط اقتصاد و افزایش هزینه‌های دولتی و خصوصی منتفع شدند.
انقلاب سفید پایه‌های سنتی اقتدار پدرسالارانه- تجار، طبقات زمین‌دار- را که میان الیگارشی قدیم ارتباط برقرار می‌کرد و (از آن سو) میان خودشان و توده‌های جوامع شهری، روستایی و عشایری، پیوند ایجاد می‌کرد، تضعیف ساخت. اینان جای خود را به طبقات وگرو‌ه‌های جدید دادند- بورژوازی بزرگ نوپا، نخبگان دیوان‌سالاری جوان و تحصیل‌کرده غرب و طبقات متوسط جدید- که در بین خود پیوندهای ضعیفی داشتند و برای برقرار کردن رشته ارتباط قوی با هسته حکومت یا با روشنفکران و سایر عناصر مهم در جامعه شهری، بی‌تمایل یا ناتوان بودند. از این رو هنگامی که بحران انقلابی پدیدار شد، گروه‌های مسلط برای دفاع از منافع خود قادر به بسیج کردن موثر منابع در دسترس از جمله دهقانان نشدند. 




نيمی از قدرت، گزارشی از اشپيگل ۱۹۵۲، الاهه بقراط

اشپيگل ۱۹۵۲

“مصدق نخست وزير که اهداف اجتماعی‌اش چندان تفاوتی با اهداف شاه ندارند، سرانجام در خلسه مذهبی ذوب گشت و با مذهبی‌ها متحد شد. امروز مصدق با تکيه بر اين اتحاد است که عامل تعيين‌کننده قدرت در .ايران به شمار می‌رود ولی او در عين حال زندانی اين اتحاد مذهبی نيز هست”

مقدمه
ترجمه‌ای که در زير می‌خوانيد، گزارش شماره ۳۷ مجله اشپيگل در سال ۱۹۵۲ درباره وضعيت سياسی ايران است. اين گزارش با سه عکس از ملکه فوزيه، ملکه ثريا و اشرف پهلوی، يک عکس از تمثال‌های رضا شاه و کاريکاتوری از محمد مصدق و محمدرضا شاه منتشر شده است. از آنجا که فکر می‌کنم اين مطلب را بسياری از کاربران می‌خوانند، مايلم دو نکته را حتما توضيح بدهم:


شماره ۳۷ مجله اشپيگل در سال ۱۹۵۲

يک نکته اينکه، از جمله در نوشته‌ای که در هفته‌های گذشته در «گويانيوز» به قلم خانم مينا مالکی منتشر شده است، نويسنده با اشاره به گزارش تحقيقی «پنجاه سال خبرررسانی در آلمان درباره ايران با استناد به مجله اشپيگل» با ابراز لطف، لقب يا در برخی موارد نام مستعار «دکتر» را در آغاز نام من آورده است. سالها پيش نيز به اين دليل که عده‌ای از خوانندگان کيهان لندن در نامه‌هايشان مرا با اين لقب خطاب می‌کردند، مجبور شدم برای آسودگی وجدان خودم هم که شده در ستون «پستچی» کيهان لندن در اين مورد توضيح بدهم که اگرچه در رشته‌های حقوق و علوم سياسی تحصيل کرده‌ام، کلاس خياطی رفته و آشپزی‌ام هم خوب است، ولی تا کنون مدرک «دکترا» نداشته‌ام. فکر می‌کنم در فکر و کند و کاو و سخن، مدرک نقشی بازی نمی‌کند. به نظرم اين تکذيب لازم بود به ويژه با اعتباری که عنوان «دکتر» در جمهوری اسلامی پيدا کرده است.
نکته ديگر اينکه، به نظر من «تاريخ» به آن معنی که بيانگر واقعياتی باشد که واقعا اتفاق افتاده‌اند، وجود ندارد. آنچه ما به عنوان «تاريخ» می‌خوانيم و می‌آموزيم، از هرودوت و پلوتارخ تا امروز، در واقع حاصل برداشت‌ها، تفکرات، شنيده‌ها، حدس‌ و گمان‌ها و سرانجام ذهن مورخ و نويسنده است که خود با تأثيرپذيری از دهها عامل فردی و اجتماعی، روانی و سياسی، آن را پرورانده و به صورت نوشته و «تاريخ» به ديگران انتقال می‌دهد. آن اسناد تاريخی نيز که به آنها استناد می‌شوند، جز بدين گونه نوشته نشده‌اند چه برسد به شنيده‌ها و خاطرات که جای خود دارند. حتی از همين چند خط نوشته نيز هر خواننده روايت خود را دارد که جدا از روان و تربيت فردی و اجتماعی او نيست و به همين ترتيب نمی‌تواند از مواضع سياسی و جهان‌بينی او تأثير نگرفته باشد.

و اما اين ترجمه: تأمل بر سر پنجاه سال خبررسانی در آلمان درباره ايران که با استناد به مجله اشپيگل صورت گرفت، اين تصور و فکر را در من به وجود ‌آورد که بيست سال ديگر، چه تصويری می‌تواند از جمله در مطبوعات آلمان در باره ايران، از اين پنجاه سالی که هم اينک بر ما می‌گذرد، ارائه شود؟ آيا در اين «خبرهای داغ» که امروز اين سو و آن سو منتشر می‌شوند، آن زمان که ديگر «بيات» شده‌اند، چه رد پاهايی را می‌توان يافت که بتوانند بيانگر چرايی تغيير شرايط باشند؟ به راستی که اگر انسان را همواره توانايی ارزيابی سنجيده و درست می‌بود، چه بسا مسير تاريخ دچار اين همه کژی‌ها نمی‌شد. کژی‌هايی که اگرچه خود بخشی از تاريخ هستند، ليکن از يک سو در تاريخ‌نويسی به هزار روايت در می‌آيند، و از سوی ديگر برای همه «کژی» به شمار نمی‌روند.
اين است که وقتی يکی از خوانندگان آن گزارش تحقيقی درباره خبررسانی اشپيگل، يک شماره بسيار قديمی از مجله اشپيگل را از سال ۱۹۵۲ که عکس «شاه جوان» روی آن چاپ شده بود، از کتابخانه خصوصی خود برايم فرستاد، تصميم گرفتم به عنوان يک نمونه در تأييد نکته‌ای که در بالا از آن سخن رفت، آن را ترجمه‌ کرده و در اختيار علاقمندان بگذارم، اگرچه زبان نزديک به شصت سال پيش اين کشور با امروز کم تفاوت ندارد. ميان‌تيترها را من انتخاب کرده‌ام تا طولانی بودن مطلب سبب خستگی خواننده نشود.
با سپاس از آن خواننده گرامی، اين ترجمه را به همه ايرانيانی تقديم می‌کنم که تلاش‌های‌شان برای عبور از شرايط کنونی به يک جامعه باز به اشکال مختلف در مطبوعات بازتاب می‌يابد و تازه پنجاه سال بعد می‌توان به قضاوت و ارزيابی آن تلاش‌ها و رويدادهای پيامد آنها پرداخت. رويدادهايی که اگرچه واقعيت امروز ما را می‌سازند، ليکن معلوم نيست چگونه در «تاريخ» ما روايت شوند. از همين رو، در تاريخ‌نويسی معاصر، اخبار و گزارش‌هايی که در همان زمان رويداد منتشر می‌شوند، اهميت ويژه می‌يابند چرا که تيشه تحريف که همواره در کار است، با گرد فراموشی و گذشت زمان تيز می‌شود. انکار هولوکاست و نابودی آرامگاه خاوران و جابجايی حتی باقی‌مانده پيکر آزاديخواهان ايران، تنها دو نمونه درباره رويدادهايی هستند که تازه درباره آنها به اندازه کافی اسناد و مدارک وجود دارد. اين گزارش پنجاه و هفت سال پيش را بخوانيد تا نقش مؤثر و سازنده ترديد در تاريخ را در ارائه يک تحليل درست از واقعيت امروز بهتر لمس کنيد.

***

روز سه شنبه هفته گذشته محمدرضا شاه پهلوی در سعدآباد، کاخ تابستانی خود، پنجاه و پنج کشاورز با چهره‌های آفتاب‌سوخته را به حضور پذيرفت. وی سند مالکيت اراضی‌ای را به آنها داد که پيش از جشن سال نو به آنها اعطا کرده بود. در پايان اين مراسم، محمدرضا شاه سخنانی بر زبان آورد که توجه کشاورزان را به شدت جلب کرد: «من شما را به اين کاخ دعوت کردم زيرا اين کاخ خانه شماست درست مثل همه چيزهای ديگر در اين کشور که در واقع به شما تعلق دارد».
پس از پايان سخنان شاه، کشاورزان آن چنان که در مراسم رسمی معمول است، دست زدند. فقط اينجا و آنجا نگاه حريصی از چشمان باريک آنها بر کاغذديواری‌های ابريشمين و پرده‌های تور و مبل‌های عجيب و غيب قرن هجدهمی به سرعت گذر می‌کرد.
رفتار دلپسند محمدرضا شاه از يک سو بيانگر عدالت اجتماعی حقيقی و از سوی ديگر نشانگر يک شخصيت مهربان است. اين رفتار اما در عين حال نشاندهنده ضعف قدرت در حاکمی است، که گرفتار در چنبره دسيسه‌های دربار و تعصبات مذهبی و عوام‌فريبی‌های کمونيستی، بيش از پيش سودای يک رؤيا در داد و ستد‌های داخلی و خارجی را از کف می‌نهد.
در مصر، ملک فاروق مجبور شد در ۲۶ ژوييه از تاج پادشاهی چشم بپوشد چرا که پادشاهی فاسد بود. [ملک] طلال در ۱۱ اوت برکنار شد چرا که نمی‌توانست در مقابل دسيسه‌ها مقاومت بورزد. شايد لازم نباشد محمدرضا شاه نيز از تاج و تخت چشم بپوشد چرا که تا کنون خود را به مثابه فردی بی‌اهميت به نمايش گذاشته است. نتيجه اما در همه حالات يکی است: ديگران، يعنی نيروهايی که بی‌فکرتر، فعالتر و مطابقت‌شان با موقعيت و زمان بيشتر است، جايگاهی را به دست می‌اورند که می‌توانند حاکمانی را که از نظر شخصيتی ضعيف، نامستعد و ناتوان هستند، از ميان بردارند.

غوغای ملی- مذهبی
چند روز پيش از جشن کاخ سعدآباد، مصدق نخست وزير، به همراهی فرياد سيصد تظاهرکننده، لايحه اختيارات قانونی خويش را که با ديکتاتوری پهلو می‌زند، به کرسی نشاند. مجلس سنا پس از آنکه ابتدا با لايحه اختيارات مصدق مخالفت کرد، سرانجام تسليم سر و صدای سيصد نفر شد. سناتور متين دفتری، يکی از دو نفری که با لايحه اختيارات مصدق مخالفت کردند، به تلخی تمامی اين ماجرا را يک «فتنه ماهرانه» ناميد. 
به راستی نيز تظاهرات اين سيصد نفر از هفته‌ها پيش به مراسم روزانه در برابر دو مجلس سنا و شورای ملی تبديل شده بود. آنها سخت معتقد هستند بايد به عنوان «صدای ملت» به مأموريت از سوی «کلام خدا» يعنی ملای بزرگ [آيت‌الله العظمی] سيد ابوالقاسم کاشانی، آنچه را مصدق نخست وزير می‌خواهد و آنچه را کاشانی می‌پسندد، به انجام برسانند.
پنج روز پيش از جلسه مجلس سنا، در روز هفتم ماه اوت، اين سيصد نفر انتخاب کاشانی را به رياست مجلس با دل و جان «فرياد زدند». در همان جلسه، نمايندگان مجلس با توجه به دار و دسته‌ای که به خشم آمده بودند، آزادی خليل طهماسبی را که علی رزم‌آرا نخست وزير را به قتل رسانده بود، تصويب کردند. آن زمان، همين مجلس اجازه برگذاری مراسم تدفين رسمی اين نخست وزير و دوست شاه را صادر کرده بود و اينک به او «جنايت عليه ملت و عليه کشور و در خدمت به بيگانگان» نسبت می‌دهد.
جبهه ملی مجلس را که در نيمه دوم ماه ژوييه به جای مصدق، احمد قوام السلطنه، ميليونر هفتاد و هفت ساله را با چهل و دو دهم درصد آرا به نخست وزيری برگزيده بود، «ترسو و بزدل مثل شغال» ناميد. پيرمرد چهار روز تمام در برابر آنچه وی آن را «حکومت اراذل و اوباش» می‌ناميد، مقاومت کرد. در روز دوم نخست‌وزيری‌اش- شنبه ۱۹ ژوييه- او از شاه تقاضا نمود از ارتش استفاده کند. شاه اين تقاضا را رد کرد. البته نه از موضع قدرت بلکه آنگونه که به نظر می‌رسيد، بيشتر در يک حالت سودايی در حزن و بی‌حسی.
دو روز بعد، قوام استعفا داد. حالا شاه بايد به نخست وزير جديد، مصدق، آنچه را اجازه می‌داد که هشت روز پيش از نخست وزير پيشين دريغ کرده بود: مقام وزارت دفاع و از اين طريق استفاده از ارتش توسط نخست وزير.
از آن زمان، محمدرضاشاه پهلوی واقعا همان چيزيست که همواره می‌خواست باشد: يک پادشاه مشروطه، و بنا به گفته خودش دارنده «نيمی از قدرت مانند پادشاه سوئد». البته با يک تفاوت: در جايی که وی سلطنت می‌کند [بر عکس سوئد] ملتی وجود ندارد که به مثابه الگوی دمکراسی در رفاه بزرگ شده باشد و حاکميت‌اش توسط نمايندگانی اعمال شود که آرمان‌هايشان به قدمت يک سنت صدها ساله است و بنا به عادت و محاسبه خونسردانه يک بار برای هميشه در مرزهای قانون اساسی کشورشان مهار شده‌اند.
از حالا به بعد به جای شاه همانا شيفتگی کور حکومت می‌کند: يک تحرک پر راز و رمز که عميقا در سنت‌های مذهبی اسلام شيعه ريشه دارد. تحرکی که اگرچه مطلقا نمی‌توان نيت و مسير آن را دريافت، ليکن بايد آن را جدی گرفت حتی در جايی که به نظر خودفريبی و يا فقط يک غوغا به نظر می‌رسد.

نوسازگر خشن
هنگامی که محمدرضا شاه پهلوی در ۲۶ اکتبر ۱۹۱۹ به دنيا آمد، پدرش يک افسر ناشناخته در دسته قزاق‌هايی بود که در دوران جنگ جهانی اول توسط روسها در ايران به وجود آمده بود. رضاشاه قوی هيکل، زورگو، خشن، حريص و زيرک، درست مانند يک گربه وحشی ايرانی، در ميان آخرين بازماندگان قاجار برای رسيدن به قدرت مبارزه کرد. وی در سال ۱۹۲۵ احمدشاه را که در پاريس زندگی به بطالت می‌گذراند، از تخت طاووس روفت و با خشم و قدرت تمام، يک ملت نُه ميليونی را (که البته وی مدعی بود پانزده ميليون نفر هستند) از خواب قرون وسطايی بيدار کرد.
درست مانند سرمشق و همتراز خود، کمال آتاتورک، که وی را «گرگ خاکستری آناتولی» می‌ناميدند، رضاشاه نيز پوشش سنتی اسلامی را در ايران ممنوع اعلام کرد و چادر زنان و فينه مردان را از سر آنها برداشت. وی دستور داد بخش‌های بزرگی از تهران را خراب کنند و به جای آن ساختمان‌های مدرن، که برخی به طرزی مبتذل زشت بودند، بسازند. تهران امروز با بلوارهای عريض و ساختمان‌های فاخر، با ايستگاه و پست و وزارتخانه‌ و فرشگاه‌های بزرگ، همگی حاصل دوران اين نوسازگر خشن هستند.
رضا شاه دستور داد تا به جای راه‌های کاروانرو، شاهراه‌های مدرن با مهمانسرا بسازند. سد بسازند. شهر و صنعت از زمين می‌روييد. بسياری از اينها البته بی‌حاصل بود. سد فريمان (در شمال شرقی ايران) به دليل کمبود آب از کار افتاد. در شهر صنعتی فريمان نيز کارخانه‌ها می‌خوابيدند چرا که نه زغال سنگی بود و نه راهی که بتواند آن را به کارخانه برساند. جنگل‌هايی که وی دستور داد بسازند، پس از چندی خشک شدند و در گرما از بين رفتند.
يک يادگار فنی شاه پير اما بايد به عنوان يک ارزش ماندگار و از نظر سياست بين‌المللی بس مهم باقی می‌ماند: خط راه آهن خرمشهر در خليج فارس تا ميانه در آذربايجان. اين خط، ايران را به مهم‌ترين حلقه ارتباطی در جنگ جهانی دوم تبديل کرد. پنج ميليون تُن تجهيزات نظامی در فاصله ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۴ از اين طريق حمل شد. 
اتفاقا درست همين راه مهم و حياتی برای روسيه، سرنوشت شاه سالخورده را رقم زد. متفقين نمی‌توانستند به هيچ وجه اداره اين شاهرگ حياتی و تعيين کننده جنگ را به رضا شاه به عنوان ديکتاتوری بسپارند که به ديکتاتور ديگر، آدولف هيتلر، علاقه نشان می‌داد. در ۲۵ ماه اوت ۱۹۴۱، ساعت پنج صبح، روس و انگليس از شمال و جنوب وارد خاک ايران شدند. زندگی شاه پير در سال ۱۹۴۴ در شهر ژوهانسبورگ در آفريقای جنوبی و در تبعيد به پايان رسيد.
مهمتر و پايدارتر از نوسازی‌های فنی که رضاشاه به وجود آورد، تغييراتی هستند که وی به خلق و خوی ايرانيان تحميل ساخت. فلاکت زندگی دهقانان ايرانی قدمت صدهاساله دارد. از صدها سال پيش، راهزنان، قبايل غارتگر چادرنشين، اربابان زورگو، خراج بگيران، بيگانگان و پادشاهان خوشگذران بر ايران حکم می‌راندند. عطر مدهوش کننده اشعار شيدايی، و فراموشی در مذهب عرفانی و گم شدن در نشئگی خشخاش، قدمت صدها ساله در ايران دارد.

ايران قديم
هر شب عطر ترياک از صدها کلبه فقيرنشين و زاغه‌های شپش‌زده در منطقه ده تهران (جنوب شهر) فضا را می‌آکند. بوی ترياک با بوی تعفن کانال‌هايی در می‌آميزد که فاضلاب و زباله و آب آشاميدنی اين شهر ميليونی را در شهر به حرکت در می‌آورد. کانال‌هايی تيره که بوی ادرار و زباله و مدفوع انسان و حيوان می‌دهند.
در کوچه‌هايی با ديوارهای گِلی، زنان پير و جذامی، دختران نورسيده و پسران را برای فاحشگی عرضه می‌کنند. تخمين زده می‌شود دو سوم از ايرانيان به ترياک معتاد باشند. البته بخش بزرگی از مردم عليه تيفوس و تب نوبه مصون هستند، ولی به جای آنها بيماری‌های مقاربتی و سل بيداد می‌کند.
بيماری سل يکی از پيامدهای استثمار بيشرمانه نيروی کار است. کودکان پنج ساله و زنانی که در سی سالگی به پيرزنان فرتوت و بی‌دندان تبديل شده‌اند و فوج کارگرانی که از لاغری جلب توجه می‌کنند، روزی ده تا دوازه ساعت در کارگاه‌های تاريک و کاروانسراهايی که در آنها دارهای قالی بر پا شده است، کار می‌کنند . آنها ارزشی را توليد می‌کنند که در سراسر جهان به عنوان يک کالای گرانبها شناخته شده است.
از ثروتی که از مزارع برنج و نيشکر و باغ‌های زيتون در آذربايجان و کرانه دريای خزر توليد می‌شود، تنها يک پنجم به کشاورزان می‌رسد. چهار پنجم بقيه سهم صاحبان زمين است که شامل هزينه ماليات، آب، ماشين‌آلات کشاورزی و زمين می‌شود. به دهقان هيچ چيز جز نيروی کارش و چهارديواری گلی‌اش تعلق ندارد.
اين همه اما ماجرايی است که تا چندی پيش جريان داشت. چيزی در اين ميان شروع به تغيير کرد: از جمله موضع نسبت به اين نکبت و فلاکت. دهقانان و کارگران دريافتند نه در آن سوی مرزهای روسيه بلکه در کشورهای ديگر به گونه ديگريست و آنها نيز می‌توانند و بايد وضعيت ديگری داشته باشند. و اين آگاهی بيش از هر چيز يکی از خدمات رضا شاه سالخورده بود. وی سالانه پانصد جوان ايرانی را به دانشگاه‌ها، مدارس عالی و آموزشگاه‌های نظامی اروپا می‌فرستاد. آنها نه تنها دانش فنی، بلکه وجدان اجتماعی را نيز با خود به کشور می‌آوردند.

پادشاه مشروطه
يکی از اين جوانان، پسرش محمدرضا بود. محمدرضا دوازده ساله بود که پدرش وی را به همراه يک گروه درباری برای تحصيل به کرانه دريای ژنو فرستاد. محمدرضا در آغاز يک شاگرد خجالتی در شبانه‌روزی Le Rosey بود. اما وقتی که وی در سال ۱۹۳۶ به دانشکده افسری تهران بازگشت، اساس شخصيت و تمايلات و تفکراتش شکل گرفته بودند: فکر يک سلطنت مشروطه مبتنی بر دمکراسی و عدالت اجتماعی. وی علاقه شديد به انواع ورزش، از شکار و پرواز تا فوتبال و اسکی و سواری دارد و هم چنين شيفتگی همراه با احترام به غزلسرايان بزرگ ايران مانند حافظ، شاعر عرفانی (قرن چهاردهم)، باباکوهی شيرازی (قرن سيزدهم) و جلال‌الدين رومی (قرن سيزدهم).


فوزيه

در سال ۱۹۳۹ رضاشاه فرمان ازدواج وليعهد با فوزيه شاهزداه خانم مصری و خواهر ناتنی ملک فاروق اول را صادر کرد. محمدرضا بنا به عادت اطاعت از پدر، و هم چنين شيفته عکس «شاهزاده زيبای مشرق‌زمين» تن به اين ازدواج داد.
ولی خيلی زود «پاسخ تلخ با شرم بر لبان صورتی» شاهزاده خانم مصری جاری گشت. ازدواج به ناکامی کشيد. اين شايعه بر زبان‌ها افتاد که عشق خواهرانه شاهزاده خانم مصری نسبت به برادرش ملک فاروق مجال زندگی را در ايران از او سلب می‌کرد. شايعه دسيسه‌های شاهدخت اشرف خواهر دوقلو و قدرت‌طلب محمدرضا بر زبان‌ها افتاد. او نمی‌خواست بپذيرد که نفوذش را بر روی برادر از دست می‌دهد. در بازار اين شايعه رواج داشت که به دنيا نيامدن يک وليعهد سبب اين جدايی شده است. فوزيه در سال ۱۹۴۲ شاهدخت شهناز را به دنيا آورد که اينک در آمريکا بزرگ می‌شود.
در روز ۱۶ سپتامبر ۱۹۴۱ محمدرضاشاه به جای پدرش که از سوی انگليس و روسيه و آمريکا به تبعيد فرستاده شده بود، بر تخت پادشاهی نشست. متفقين هيچ نيازی نداشتند شاه جوان ۲۲ ساله را مجبور به اصلاحاتی در قانون اساسی بکنند. چهار روز پس از آغاز سلطنت محمدرضا شاه، وی سلطنت مطلقه پدر را به سلطنت مشروطه تغيير داد. دولت و مجلس اختيارات گسترده يافتند.
البته شاه به عنوان فرمانده کل قوا، که سالها بعد به يکی از نکات درگيری سياسی تبديل شد، باقی ماند. قوای نظامی ايران با ۱۲۵ هزار نفر تنها عامل اصلی قدرت در ايران به شمار می‌رفت. تا زمانی که اين نيرو زير فرمان شاه قرار داشت، وی می‌توانست نهايتا خواست خود را در تمامی مسائل تعيين کننده پيش ببرد.


اشرف پهلوی

اما اينکه شاه در طول حکومت کمتر از پيش مورد مراجعه قرار می‌گرفت، سبب دلخوری بسياری از اعضای دربار از جمله مادر وی تاج الملوک و خواهر دوقلويش اشرف می‌شد. در بسياری از مجالس رسمی در سال‌های اخير، می‌شد ملکه پيشين را ديد: با هيکلی فربه و نگاه خشماگين و ثابتی که هيچ چيز را ناديده نمی‌گذاشت و لبهای باريک و دهانی کشيده که با بی‌ميلی به سخن گشوده می‌شد.
دخترش اشرف درست عکس اوست: با وجود به دنيا آوردن سه فرزند، همچنان ظريف و چون گربه چابک است و همواره پوشاک آلامد از پاريس به تن دارد. او پنهان نمی‌کند که از تأثيرات «استخوان خردکن» غرب بر برادرش نفرت دارد. اشرف جزو دوستان روسيه به شمار می‌رود. او تنها عضو يک خاندان سلطنتی حاکم است که در کاخ کرملين حضور يافته و از استالين نشان افتخار دريافت کرده است.
حکايت روابط اشرف با رهبری حزب کمونيست ممنوعه توده و نفرت او از مصدق و ملی‌گرايانش، درست مانند داستان حرص وی به مال‌اندوزی و قدرت‌طلبی، در تهران بر زبانها جاريست. وی هفته گذشته پس از آنکه توسط مصدق مجبور به ترک کشور شد، در فرودگاه اورلی پاريس در برابر هجوم پرسش خبرنگاران چنين گفت: «سه ماه ديگر به ايران باز خواهم گشت».

ملايان مشروعه
در اين ميان نه تنها ملی‌گرايان و حزب کمونيست و غيرقانونی توده پس از تبعيد شاه پير و خروج نيروهای متفقين از ايران بر نفوذشان افزوده شد، بلکه مذهب‌گرايی‌ای که در طول سالها توسط پهلوی اول به عقب رانده می‌شد، اينک با اشتياق فراوان به مسير قبلی خويش باز می‌گشت. در رأس آنها آيت‌الله کاشانی قرار داشت که در سال ۱۹۴۱ توسط انگليس به سوريه تبعيد شده بود. آنها فراموش نکردند خاندان پهلوی با آنها چه کرد: با تشکيل مدارس مدرن، نفوذ ملايان برای روی جوانان که تا کنون در مدارس قرآن تربيت می‌شدند، در خطر نابودی قرار گرفت. صدها تن از آنها پس از آنکه سربازان مسلح در مشهد به شکار زائران پرداختند، مجبور شدند به خارج فرار کنند. خاندان پهلوی حق قضاوت را از ملايان گرفت.
ملايان در اين تدابير رضاشاه «قلدر» همانا نفوذ «کافران» و به ويژه انگليس را می‌ديدند. که البته چندان هم بيجا نبود. چه بسا حرص مال‌اندوزی و قدرت‌طلبی آنها در اين ميان نقش بازی می‌کرد ولی با اين همه حق داشتند اگر می‌ديدند که «مدرنيته» رابطه بين دين و سياست را نابود می‌کند. رابطه‌ای که از ديرباز در شرق منبع همه قدرت و فرهنگ بوده است. در نشئگی رويدادهای مذهبی بود که نيمی از دنيا برای اسلام فتح شد. اين ديدگاه که شيفتگی مذهبی انگيزه شکل‌گيری همه دولت‌های بزرگ و خلاقيت‌های هنری و علمی در مغرب‌زمين بوده است، در ايران بدانجا انجاميد که هر آنچه خارج از شريعت و تربيت و سياست مذهبی می‌بود، شيطانی به شمار می‌رفت. 
اينگونه بود که روز ۱۹ ژوييه «کلام خدا» از زبان کاشانی جاری شد : «جدايی دين و سياست از قرنهای قبل برنامه انگليسی‌هاست. آنها از اين طريق می‌خواهند امت‌های اسلامی را در جهل نگه دارند. آنها همه جا با ريشه‌های مذهب توانستند بنيادهای استقلال را نابود کنند».
کاشانی برای مجلس که محفل «کافران» است ارزشی قائل نيست. درست برعکس محمدرضا شاه که در مدرسه خود در سوييس آموخت کمال احترام را برای آن قائل باشد. بی‌احترامی کاشانی را به مجلس بر اساس تجربه‌ای که در اين کشور وجود داشت، می‌توان درک کرد چرا که کرسی‌های مجلس را می‌شود خريد. برای کسی که به اندازه کافی پول دارد، خرج چند هزار ريال برای خريد يک کرسی در مجلس، سرمايه‌گذاری خوبی است. بسيار مرسوم است که آرا در مقابل پول نقد، قراردادهای دولتی و مقام‌های سودآور به قيمت ارزان خريده می‌شوند. تجمعات توده‌ای که کاشانی به پشتوانه عوام به راه می‌اندازد، يک عرض اندام در برابر «مجلس» است که خود را نماينده اراده ملت معرفی می‌کند.

پادشاه آرمانگرا
در برابر کاخ شاه در تهران، سربازان درست مانند دوران پدر شاه جوان، به نگهبانی ايستاده‌اند. آشپزهايی که در سرمای صبحگاهی از کاخی که پشت به سلسله جبال پوشيده از برف البرز دارد، بيرون می‌زنند تا برای خريد به بازار بروند، تعريف می‌کنند چه اتفاقاتی در کاخ سعدآباد می‌افتد: بسياری از کارمندان دربار به فرمان مصدق اخراج شده‌اند. نگهبانان تغيير کرده‌اند. شمار ملاقات‌های دربار که ديگر از اين به بعد تنها با اجازه مصدق انجام خواهند شد، کاهش يافته است. ديگر به ندرت شبها از چراغ‌های درون باغ بر نمای بيرونی اين کاخ دو طبقه و ساده نوری تابانده می‌شود. چنارهای سايه‌گستر و فواره‌های ساده ديگر کمتر ناظر عبور شاه هستند. کمتر کسی ملکه ثريا، همسر دوم شاه را که بيش از پيش در خود فرو رفته است، در باغ می‌بيند.


ثريا

۱۹ نوامبر ۱۹۴۸ محمدرضا شاه از فوزيه نخستين همسر خود، شاهزاده خانم مصری، رسما جدا شد. آنها از همان سال ۱۹۴۵ جدا زندگی می‌کردند. سه سال بعد، در ۱۲ فوريه ۱۹۵۱ محمدرضا شاه با ثريا اسفندياری، شاهزاده ۱۹ ساله بختياری دختر يکی از بستگان يکی از رؤسای ايل بختياری ازدواج کرد که شاه پير [رضاشاه] پس از يک عيش و نوش شبانه با وی، دستور دستگيری او و مسموميت‌اش را در زندان داد. خليل اسفندياری بختياری [پدر ثريا] در آن زمان به خارج از کشور گريخت و به عنوان تاجر فرش در برلين به زندگی پرداخت. وی سپس با يک زن آلمانی به نام «اوا کارل» آشنا شد و ازدواج کرد. امروز خليل اسفندياری سفير ايران در آلمان غربی است.
از اين ازدواج با يک زن «کافر»، ملکه امروز، ثريا، به دنيا آمد. تبار غيراسلامی ملکه ايران وجهه خاندان پهلوی را در نزد ملايان اصلا تقويت نکرد. با وجود گزارش‌های خوش‌بينانه دربار، مثلا اينکه بارش برف در روز عروسی شاه و ثريا رسما به حساب خوش يمن بودن اين ازدواج گذاشته شد، اما خيلی زود دامنه خيالپردازی مردم به نشانه‌های بدشگون بيش از پيش پر و بال داد. گفته می‌شد عروس دربار زير فشار هزاران قطعه الماس بر لباسی که از سوی کريستيان ديور طراحی شده بود، سکندری خورد. با وجود اينکه انتشار عکس‌های زوج سلطنتی به مجوز نياز دارد، ولی مجله‌های غربی راهی به تهران پيدا کرده بودند که دوربين‌هايشان عروس را در شلوار سوارکاری نشان می‌داد. از انتشار چنين عکس‌های کافرانه و غيردينی تا خبر بچه‌دار نشدن ملکه و نداشتن يک وليعهد، که به مجازات خداوندی تعبير شد، راه درازی نبود.
با وجود اين رشته طولانی موانع، شاه جوان همين امروز هم طرفداران بسياری در کشور، آن هم نه تنها در ميان لايه‌های تنگدست جامعه، دارد. از مجموعه ۳۰۰ ميليون مارک ثروتی که پدر شاه جوان اندوخته و يا خيلی ساده به زور گرفته بود، تخمين زده می‌شود که شاه جوان ۱۴۴ ميليون مارک برای بهبود وضعيت تنگدستان هديه کرده است. خانه گدايان که توسط وی در تهران به کار پرداخته و سازمان‌های رفاهی ساخته شده توسط شاهدخت اشرف که توسط شاهپور عبدالرضا اداره می‌شوند، و يک برنامه هفت ساله‌ که با سرمايه ۶۵۰ ميليون دلاری تهيه شده است، همگی بخشی برنامه‌ريزی سودآور و بخشی نيز حقيقتا کارهای خيريه هستند. ليکن درست همين کارهای خيريه که بايد بيش از پيش به بهبود وضعيت اجتماعی ياری برسانند، در فساد و کمبود بودجه در می‌غلتند.
محمدرضا شاه مسير لازمی را که بايد پيموده می‌شد تا بتوان از فراز چاهی پريد که در طول قرون در جامعه دهان باز کرده است، دست کم گرفت. چه بسا وی هم چنين جنبه‌های مثبت و تعيين‌کننده ريشه‌های مذهبی مردم خود را به درستی ارزيابی نکرد. يک چيز اما مسلم است: تنها يک نيت خوب و داشتن يک نمونه مثبت، کافی نيست.

مصدق نخست وزير که اهداف اجتماعی‌اش چندان تفاوتی با اهداف شاه ندارند، سرانجام در خلسه مذهبی ذوب گشت و با مذهبی‌ها متحد شد. امروز مصدق با تکيه بر اين اتحاد است که عامل تعيين‌کننده قدرت در ايران به شمار می‌رود ولی او در عين حال زندانی اين اتحاد مذهبی نيز هست.
واشنگتن و لندن هم اينک در حال محاسبه بر روی اين موضوع هستند که آيا اين مصدق که اشک‌اش دم مشک‌اش است آنقدر ارزش دارد که حتی يک دلار برای حمايتش خرج کرد يا نه. آيا می‌توان روی او به عنوان تضمينی عليه تعصب‌گرايی مذهبی و عوام‌گرايی حزب کمونيست توده حساب کرد؟
شاه، که به ويژه لندن خيلی اميد به او بسته بود، یأس به بار آورده است. شايعات هفته اخير درباره نارضايتی فزاينده در نيروهای نظامی ايران [عليه دولت مصدق] دوباره سبب احيای اين اميد شده است. ليکن از پنجره‌های بسته گنبد برج‌مانند کاخ سعد‌آباد که دفتر کار شاه در پشت آن قرار دارد، هيچ خبری به بيرون درز نمی‌کند.

 

27 / 2 / 88برگرفته از سایت گویانیوز مورخ

در خواست از رضا پهلوی برای تشکیل کنگره ملی‌

علی مهربان

در وضعیت خطیر امروز میهن، رضا پهلوی تنها گزینه قابل اعتماد برای مردم است

گویا نیوز

چندی است که با توجه به شرائط خطیر میهن و اوضاع منطقه پیرامونی رجوع به رضا پهلوی بعنوان نمادی ملی و تکیه گاه ملت در رسیدن به ارمانها و اهداف دمکراسی طلبانه، حکام دین فروش ویاران پیدا و پنهانشان را سخت به تکاپو واداشته، واهمه خود از به صحنه امدن او که باز مانده نسلی از وطن پرستان و هویت طلبان ایرانی است را پنهان نکرده، مضطربانه به تلاش افتاده اند تا به هر صورت ممکن مانع از رجوع مردم میهن به او و ایجاد تشکل هدف دار ملی در گرد او گردند.

چه چیزی از گذشته رضا پهلوی اینان را به هراس انداخته به تکاپو واداشته است، در پس زمینه هویت او چه نهفته که وطن فروشان را سخت ترسانده، بی هویتان را واداشته تا از هر طریق ممکن راه را بر مردم مشتبه ساخته بیراهه دیگری را از فریب و نیرنگ در برابر ملت بگشایند!؟ ایا به میدان امدن او به امید رها ساختن ملک و ملت از دست جمعی اوباش دون پایه برملا کننده اسرار پنهان چرائی و چگونگی فروپاشی رژیم سابق بدست اینان و به خواست و عمد قدرتمداران غربی نیست؟ ایا حضور او در میدان منازعه مستقیم با حاکمیت ملایان سبب کشیده شدن خط بطلان بر ادعاهای دیروز این دین فروشان بی سرو پا در مورد استقلال وطن و نشانه حقانیت و صحیح بودن خط ترسیمی اعتلاء میهن در گذشته بدست پدر ایشان نیست؟ از چه می ترسند این بی هویتان دروغ زن، از چه باک دارند این ناکسان غیر ایرانی؟ راز ترس این لباده پوشان حقیر از رجوع ملت به باورهای گذشته و توجه به هویت ملی و نمادهای ارزشمند گذشته ایران در چیست!؟ مگر نه اینکه ایرانی در باورهای بومی/ ملی به صداقت، شجاعت، مردانگی و ظلم ستیزی خصائلی که در وجود این اوباش دُری نایاب است سفارش شده، این تلقی بومی بر هم زننده بساط ظلم ظالمان در گذشته و حال میهن بوده است. مگر نه این است که ایجاد این بساط ظلم ریکارانه مذهبی از پایه بر اساس دروغی بزرگ و بازی با باورهای یک ملت انجام گرفته، اینگونه ناباورانه راه را بر مردم مشتبه و شکست و تحقیر را به ملت ما تحمیل نموده اند. انچه مسلم است و امروزه بر مردم میهن بخوبی مشخص شده، واضح و مبرهن گشته است اینکه اگر رضا شاه کبیر و پادشاه فقید محمد رضا شاهِ در خدمت دولتهای بیگانه و دیگر بیگانگان منفعت جو از منافع مردم و میهن میگذشتند به هیچ وجه اسباب برکناری انان از قدرت توسط ان مکاران عرصه سیاست جهانی فراهم نمیشد و مثل این اوباش وطن فروش، حاکمیتشان علی رغم مخاطرات فراوان تحمل میگشت. فرستادن مهندس سازنده پل ورسک به زیر پل در زمان افتتاح و بکارگیری ان، ساختن دانشگاه با استفاده از ایده های دکتر حسابی در تهران، راه اندازی خط اهن سراسری بعنوان تنها راه ارتباط مؤثر و سریع و ابزار توسعه پایدار در انروز میهن با تمهید ویژه و دستور مستقیم رضاه شاه، تشکیل اوپک نفتی به جهت خط و نشان کشیدن ایران با کمک دیگر صاحبان نفت در منطقه برای کارتلهای بزرگ نفت و اعضای کنسرسیوم قدیمی، افزایش بهای نفت به سمت قیمت واقعی ان از طریق اعمال نظر اوپک، توسعه راهها و ارتباطات بی سیم و با سیم، گسترش کمییت و افزایش کیفیت اموزش در کشور از طریق توسعه فضاهای اموزشی مطلوب تا سطوح عالی، ایجاد و رشد مطلوب صنایع مادر در کنار توجه و عنایت به لزوم حفظ و توسعه کارگاههای کوچک صنعتی، در ضمن عنایت بیشتر به خواسته ها و نیازهای بخش کشاورزی توسط پادشاه فقید در ضمن سرعت اجرای ان ایده ها، برای بیگانگان بیش از سطح درک و توجه مردم ایران معنا داشته خارج از قواعد پذیرفته شده و بیرون از استانه تحمل انان بوده است. ضمن انکه عملکرد ان مردان بزرگ وطن پرست را باید در چهارچوب زمان و شرائط خاص دوران تحلیل، بررسی و نقد نموده، انرا با درک مناسبی از وضعیت ان زمان باید فهمید.

ایستادگی رضاه شاه بر منافع ایران در قرارداد نفتی با انگلیس در ازاء ساخت پالایشگاه ابادان و راه اهن سراسری و رعیت ندانستن ایرانی در برابر بیگانگان مدعی، از او دشمنی قاطع برای انان ساخته بود که باید به هر ترفندی از ایران جدا شده از قدرت بر کنار میگشت، مصاحبه موشکافانه و زیرکانه اوریانا فالانچی با پادشاه فقید، نیات وطن پرستانه او را برای بیگانگان خواستار منافع، بیش از پیش روشن ساخته، زنگهای خطر را برای غربیان و شرکایشان در جهان انروز به صدا در اورد تا در اجلاس گوادالوپ تصمیم به رفتن محمدرضا شاه گرفته ایران را به توسط مه نشینی غیر ایرانی و با کمک یاران کارازموده در سرویسهای غربی (همانانیکه چمدانهای دلار را به نجف برده سر خود را در پس ان بر باد دادند یا انانکه در توهم پدر و پسر بودن خوش خیالانه مرکز تلکس پاریس را به کمک دوستان غربی راه اندازی نموده، ساده لوحانه به او خدمت کرده، در اخر تا پای مرگ رفته و در پی ان به غرب مأمن خود پناه برده اند) به ورطه نابودی رهنمون سازند، و دریغا از عدم درک و فهم بموقع ما مردم که دلسوزان و سرمایه های حقیقی وطن را به وقت مناسب نشناخته، چه کوته نظرانه در دام دروغگویان حقیر با نام دین اسیر گشته ایم. ما به عبارات بکار رفته در پرواز فریب 57 در موضوع عدم داشتن احساس از بازگشت به میهن را بخوبی نشنیده، بدان توجه نکرده، بعلت غلیان احساسات درک مناسبی از بیان این حقیقت معنا دار نداشته ایم. ما به این نکته توجه نکرده ایم که عدم پایبندی به خاک و پرچم میهن و عدم اعتناء به ملیت و فرهنگ بومی ایرانی چه افت بزرگی بوده، برای ملت ما در اینده چه مصائب عظیمی را بهمراه خواهد اورد. ما دقت نکرده ایم که او که از امدن به ایران احساسی ندارد، برای چه امده و از چه روی به فروپاشی بنای حکومت در میهن ما اقدام و این مصیبت بزرگ را به امر و خواسته کدام رهزنی به عمد به کشور تحمیل میکند. نکته ظریف نهفته در این بیان عامدانه، حقیقت غیر ایرانی بودن او و عدم تعلق خاطرش به میهن ما ایران بوده است، همان واقعیتی که در مقاله اطلاعات بیان شده، به خواست و تحریک هویدا جرقه شروع حرکت عمال بیگانه به جهت فریب ملت و اغاز پروژه فروپاشی بنای حکومت در ایران گردید. اری او ایرانی نبود و بدین سبب نسبت به ایران، منافع ملی و مردمان سلحشور و ساده دل این دیار خوبان نه تنها اعتنائی نداشت که شاید هم برای نابوی ان به دستور دیگران عمد داشته، در افکار بی پایه خود به جهت هندی/ تازی بودن دلیلی مبرهن و کینه ای قدیمی از گذشته ای دور داشت.

دوران حضور ان اقا بر اریکه قدرت در ایران عزیز برای مردم ما عصر طلائی نبود، بلکه عصر جهالت، رشد خرافه، دروغ، شیادی معممین حکومتی، اقازاده شدن گدا زادگان، جنایات سازمان یافته و هدف دار بدست حکومت و خیانت نسبت به میهن توسط روضه خوانان اموزش دیده بوده که از طرف ما با ساده اندیشی و ساده لوحی به اشتباه دوران طلائی خوانده شده است، قطعاً دورانی که در ان بهترین جوانان میهن که در شباب جوانی از لذات دنیا چشم پوشیده به سبب ارمان خواهی در اسارتگاههای مخوف رژیم محبوس شده، به دستور ان اقا دسته دسته به جوخه های اعدام سپرده میشدند دوران حماقت یک ملت اماده رشد و چشم بر هم بستن قوم ایرانی نسبت به حقایق بوده است، چه اگر بجز این بود بدست خود ضمام امور کشور را به روضه خوانی کم دانش و فاقد هویت ملی نسپرده ادامه ان بساط ننگین به شکل امروزین و مطلقه انرا توسط عامل نادان حجتیه شاهد نمی بودیم.

او بخواست و امر دیگران سرمایه ایران، یعنی جوانان میهن را دسته دسته به جبهه های جنگ و زندانهای سیاه رژیم گسیل داشت تا به حساب هر دوی انها جدای از هم رسیده، با نابودی عمدی ان نسل خوبان به دستور دیگران اینده ایران را تباه گرداند و ما ساده لوحانه و در خوش خیالی ان دوران خسران ملی و سر سپردگی حاکمین به اجنبی را دوران طلائی خواندیم و چشم بر همه حقایق بستیم!! حتماً و یقیناً خلط مبحث شده است و گرنه دورانی که در ان بخواسته اینان و حمایت سرویسهای غربی و کمک مرتبطین مؤتلفه امام موسی صدر ربوده شده، به قدراه بند منطقه سپرده شود تا ان اقا (ولی اول) در نبود ایشان بی مانعی چون او بر ماه نشسته در ناباوری قبای خلافت و رهبری بپوشد، ایت الله طالقانی به جهت احتمال ایستادگی دربرابر تصویب اصل خیانت بار و بیگانه ساز خلافت فقیه( ولایت) عامدانه حذف گردد، ایت الله لاهوتی رفیق جناب هاشمی (بدیل شناس و خلیفه ساز) به سبب حق گوئی و دفاع از حقوق مردم، از ملت گرفته شود و ایت الله شریعتمداری به جهت دانستن اسرار نهان و ارجحیت علمی از ملت ایران دریغ گردد، قطعاً دوران طلائی ایرانیان نبوده، عصر جهالت، نادانی و حذف خوبان وطن بدست قاتلی روحانی، غیر ایرانی و در پوششی دینی است. بی شک و بواقع این دوران برای معممین نیازمند، صاحبان منابر پنج تومانی، مردم فلسطین و اوباش لبنانی به جهت غارت اموال ملت ایران عصر طلائی، صبح نقره ای یا هر نام بی محتوی دیگری بوده و هست، اما برای مردم خوب ایران دورانی سراسر تحقیر، سرشکستگی، جنایات برنامه ریزی شده بدست حکومت، خیانتهای بی شمار مسئولین رژیم و سرقت اموال ملت بوسیله سارقان گرسنه و گدازاده(اقازاده) در سطح ملی بوده جز ننگ، نابودی و شکست ملی عنوان دیگری را به همراه نیاورده است.

اما ….

اینجا ایران سرزمینی کهن و افسانه ای است، ما نیز فرزندان ایران و نوادگان کوروش، داریوش، نادر و دیگر قهرمانان ملی و اساطیری این سرزمین خوبانیم که از خاکستر میهن ققنوس وار سر بر اورده، با رجوع به هویت از دست رفته ملی امده ایم تا بساط حکومت غیر ایرانی و اوباشانۀ ملایان را به مرز عدم گسیل داشته، ملت خوبمان را ازاد، رها و در سرافرازی ببینیم. برای ما اهتزاز پرچم میهن و سر بلندی ایران عزیز بر هر چیز دیگری ارجحیت داشته، ارزو و ارمانمان رهائی این سرزمین خوبان است. ما با کمک رضا پهلوی و با تأسیس کنگره ملی و ایجاد ساختاری وطن پرستانه با عشق به ایران به ستیز با اوباش دون پایۀ عامل فرقه های مذهبی و عمال بیگانه بر خاسته ایم و تا ته خط یعنی فروپاشی بساط ریاکارانه دینی در ایران از پای نخواهیم نشست، ملایان باید به کار سابق خود پرداخته، مردم و میهن را از شرِّ اوهام ساخته شده بدست خود رها سازند.

باید هر چه سریعتر به راه اندازی دبیرخانه کنگره ملی همت گماشت تا سرعت راه اندازی ان ساختار ملی را بالا برده، ابتکار عمل در خارج و داخل مرزهای میهن را از ملایان دین فروش ربوده، شکست و فروپاشی را به انان تحمیل گردانیم. ما باید با رجوع به مجامع بین المللی جنایات این دون پایگان را در منظر دید جهانیان قرار داده خواستار کمک جامعه جهانی به جهت فروپاشی بساط ظلم در ایران گردیم، باید با تحریم انتخابات راه را بر انان و هم پیمانان پنهانشان مسدود گردانده، خط قرمز ملی را مشارکت در ان انتخابات نمایشی قرار دهیم تا عبور از ان به معنای جدائی از ملت تعبیر گشته تکلیف سالوسان ناهمراه بدینوسیله روشن گردد. ما نباید از این میدان منازعه ملی پا پس کشیده، فرصت ماندن را با کوتاهی و قصورمان به انان تقدیم کنیم، تاریخ پر فراز و نشیب میهن ما را نخواهد بخشید.